|
اولین مجله اینترنتی فیلم / عکس ، میان پرده ، معرفی فیلم ، خبر ، مقاله
|
«استراليا» مثل ديگر كارهاي سازندهاش اثري بلندپروازانه است؛ بلندپروازي در روايت داستاني كه روزگاري يا فيلمسازان بزرگ به سراغش ميرفتند چون ديويدلين، يا محصول جسارت تهيهكنندهاي مقتدر بودند («برباد رفته» را به خاطر بياوريد.)
«استراليا» اما در زماني كه به نظر ميرسد، روزگار عاشقانههاي حماسي سپري شده است؛ كوششي است در احياي يكي از گونههاي مهم سينما.لوهرمن با نگاه شاعرانهاش به چشماندازها، هويت و تعين ميبخشد و البته ميتواند درعين نگاه عاشقانه و نوستالژيك به سرزميناش، به نقد سنتهاي غلط گذشته نيز بپردازد.
اگر از گسستگي روايت در اين حماسه 165 دقيقهاي در گذريم، «استراليا» ايراد عمده ديگري ندارد. ريتم فيلم برخلاف عرف مرسوم سينماي معاصر، از شتاب پرهيز و به تأني و مكث گرايش دارد و البته لوهرمن آنقدر ذكاوت به خرج ميدهد كه چندان در دام ملال نيفتد.از «استراليا» به عنوان يكي از شانسهاي اسكار امسال نام برده شده، هرچند كه فيلم مجللتر از آن است كه چندان منتقدپسند باشد ولي تجربه سالهاي پيش نشان داده كه اعضاي آكادمي، به عاشقانههاي همراه با پسزمينه تاريخي علاقمند هستند.
سينماي باز لوهرمن را كموبيش با تريلوژي پرده قرمز ميشناسيم؛ آثار پرتكلفي كه تماشاگر را در ضيافت رنگ و نورهاي چشمنواز مبهوت و گاهي سردرگرم ميكردند. «فقط تالار رقص» با نامزدي در چندين رشته اسكار 92، لوهرمن را به عنوان استعدادي كشف نشده از سينماي استراليا به جهانيان معرفي كرد. لوهرمن با اعتماد بهنفس حاصل از اين موفقيت درست در اوج بازسازي سنتي و وفادارانه درامهاي شكسپير، جسورانه دست به سنت شكني زد. او با «رمئو- ژوليت» جرقه بازسازيهاي مدرن هاليوودي را زد و جايگاهش را در اين عرصه تثبيت كرد. هرچند كوشش او براي احياي ژانر موزيكال در «مولن روژ» واكنشهاي ضدونقيضي را برانگيخت. فيلمي كه برخي از منتقدان از آن با تعبير «نقطه انحطاط سينماي پست مدرن» ياد كردند.
در حالي كه هنوز يك دهه هم از شكست آن نميگذرد، لوهرمن ميكوشد با اثري چشمگير و قابل قبول به نام «استراليا» اعتبار از دست رفتهاش را بازيابد؛ حماسهاي عشقي- وطني در قالب يك ملودرام ماجراجويانه كه با پيرنگي از رمانس و وسترن استراليايي و تاكيد بر ويژگيهاي دنياي مدرن سينماي كلاسيك ديويدلين كبير را احيا ميكند. او در اين فيلم به چالش با كهن الگوهاي فيلمهاي كلاسيك ميپردازد و سياستهاي نژادپرستانه تقديس شده در آنها را به باد انتقاد ميگيرد. لوهرمن 165 دقيقه بينندهاش را سوار بر درشكهاي زهواردررفته در جادهاي سنگلاخي و پر از دستانداز، به دنبال ماجراجوييهاي يك زن انگليسي ميكشاند.
هرچند او آسودگي خاطر سفر به استراليا را با يك رولز رويس برايتان تضمين نميكند اما مدام لحن عوض ميكند و با پرداخت هنرمندانه و تاثيرگذارش سفر را آنقدر شيرين و به يادماندني ميكند كه مجالي براي شكوه و گلايه باقي نماند. اين فيلم در رفتوبرگشت ميان خرده روايتهايي از جنايت و شرارت، عشق و دلبستگي، تعلقخاطر و سرسپردگي به تقدير به سبكي جديد و التقاطي دست مييابد كه غيرقابل پيشبيني بودن، ويژگي بارز آن است. هرچند فيلم با اين روند از آفت آشفتگي نيز در امان نيست. «استراليا» با تركيبي از عناصر وسترنهاي آمريكايي، فيلمهاي جنگي و درامهاي خودآگاه اجتماعي به موتيفها و موضوعات بعضا ناهمگونش رنگوبوي استراليايي ميبخشد و تماشاگر را به سالهاي بحراني جنگ جهاني دوم در اين منطقه ميبرد.
در خلال اين فيلم بيننده با انبوهي از عناصر مشابه يا به نوعي الهامگرفته از آثار موفق و ماندگار تاريخ سينما چون «جدال در آفتاب»، « ملكه آفريقايي» و «غول» مواجه ميشود اما كارگردان و عوامل آن جز «جادوگر شهر زمرد» از هيچ يك ياد نكردهاند. به هر جهت مهمترين دغدغه لوهرمن انعكاس واقعيتهاي تلخ در جامعه بحرانزده استراليا در دهه 1940 ميلادي است؛ جامعهاي كه مردم آن ناچار به تحمل تبعات جنگ جهاني و از سوي ديگر ظلم و ستم و تبعيضي بودند كه با پافشاري دولت استراليا بر تعصبات قومي و نژادي بر سكنه اصلي اين منطقه روا ميشد.
نيمه دوم فيلم، برتلاش لوهرمن براي مرثيهسرايي در زمان جنگ متمركزشده و در عين دفاع از آرمانهايش روحيه بدگماني و سوءظن اين دوران تلخ را با خود دارد و با غالب ساختن سايهاي از يأس و نااميدي برسنگيني بار احساسي آن ميافزايد. البته احساساتي خشن و پرخاشگرانه يا دردناك از جنس عذاب وجدان كه در آغاز بيشتر تشبيه به مجازات و به عقوبت رساندن گناه عاملان آن است.
بهگونهاي كه بيننده پس از پايان فيلم خودش را كاملا ضعيف و تهي احساس ميكند، گويي از تاثير تدريجي زهر سم در دستان يك دانشمند ديوانه رنجكشيده است. فيلم تجليگاه غرور ملي يك كارگردان استراليايي است كه به اصالت و مليتش افتخار ميكند. دوربين لوهرمن در دامان طبيعت بكر آن مناطق ميخرامد و با شكار هنرمندانهاي بينظيرترين چشماندازهاي دنيا، زيباييهاي طبيعت سرزمين مادرياش را به رخ جهانيان ميكشد.
او در قالب كاري سرگرمكننده و تقريبا عامهپسند سياستهاي نژادپرستانه را تقبيح كرده و اعمال غيرانساني و پرخاشگرايانه عاملان و طرفداران اين انديشه ارتجاعي را سرزنش ميكند. يكي از بهترين و تاثيرگذارترين ايدههاي باز لوهرمن در استراليا در نظر گرفتن كودكي كمسنوسال به نام نولاه به عنوان راوي اصلي قصه است؛ پسر بچهاي دوست داشتني كه نه تنها بخش عمدهاي از داستان را روايت ميكند بلكه تنها نقطه اتكاي آن محسوب ميشود.
او ميگويد: «زني كه به تازگي به اين منطقه آمده عجيبترين زني است كه تاكنون ديدهام.» قيافه خشك و رسمي سارا اشلي براي او پوچ و بيمعني است و وقتي چهره ناراحت و گرفته او را ميبيند خندهاش ميگيرد.سارا زني ميانسال است كه سالها قبل سرزمين مادرياش - استراليا- را به مقصد انگلستان ترك كرده است. با مرگ يكي از بستگانش يك مرتع بزرگ براي سارا به ارث ميرسد. هدف سارا از سفر به استراليا، اين است كه هرچه زودتر تكليف زمين را مشخص و دوباره به انگلستان باز گردد ولي سير حوادث اتفاقات ديگري را رقم ميزند و او تصميم ميگيرد در استراليا بماند. آن هم در شرايطي كه همسرش كشته شده و برخي از افراد با نفوذ محلي چشم طمع به زمينش را دارند.
او با كساني كه زمينش را تصاحب كردهاند دچار مشكل ميشود اما از كمك و حمايتهاي بيدريغ اهالي بومي و گلهداران آن منطقه برخوردار ميشود. كاراكتر سارا اشلي بارها و بارها كيدمن را در آستانه هيجانات هيستريك و تشنجات شديد قرار ميدهد، اما او از اينكه ممكن است مورد تمسخر قرار بگيرد ناراحت و دلزده نميشود.وقتي سارا از كشته شدن همسرش خبردار ميشود تصميم ميگيرد در استراليا بماند. اما اين تصميم تنها در صورتي عملي ميشود كه بتواند هزار و پانصد رأس دام را به بندرگاه داروين برساند و آنها را در اختيار ارتش استراليا قرار دهد. تنها كسي كه به او كمك ميكند يك كابوي استراليايي قوي و خشن به نام دراور (هيوجكمن) است.
از اينجا به بعد سارا و دراور به همراه نولاه و چند نفر از اهالي غيربومي راهي سفري پرمخاطره ميشوند كه نزديك به يك ساعت از فيلم را به خود اختصاص داده و محملي براي نمايش چشمگيرترين نماهايي فراهم ميكند كه هم حسي از شاعرانگي را به همراه دارند و هم به فضايي پرتعليق ياري ميرسانند.
پس از آنكه همه نقاط ابهام در پايان بخش دوم روشن ميشود، فيلم قدري در آشفتگي و نابساماني گرفتار ميشود و هر كدام از شخصيتهاي اصلي راه جداگانهاي را در پيش ميگيرند. يك سوم پاياني فيلم به بمباران داروين توسط ژاپنيها (در 19 فوريه 1942 يعني دو ماه پس از پرل هاربر) اختصاص مييابد و تلاش مخفيانه و شبانگاه دراور را براي نجات بچهها از جزيره ميشن نشان ميدهد. سكانس پاياني «استراليا» با بار تراژيك نيرومندش، موجب ميشود تماشاگر در انتها با حسي سرشار از تاثر حماسي، سالن را ترك كند.
عمده صحنههاي فيلم خارجي هستند و در فضاهاي آزاد گرفته شدهاند، فيلمبرداري مندي واكر كه پيشتر تجربه كار در فيلمهايي چون «شيشه درهم شكسته» و «لانتانا» را دارد، عالي است. يكي از عوامل مهم موفقيت استراليا ستارههاي بزرگي هستند كه در نقشهاي مختلف به زيبايي ميدرخشند. نيكول كيدمن با آن چهره ويژهاش در نگاه اول، گرفته و با احساساتي جريحهدار به نظر نميآيد، حالت خشك و رسمياش را حفظ ميكند، اما در طول فيلم وقتي كاراكتر هيوجكمن بر او تاثير ميگذارد، آنقدر ساده و بيآلايش ميشود كه به شكل و شمايل بوميان منطقه درميآيد. جكمن تنشها و نگرانيهاي او را با رفتاري كاملا متضاد تعديل ميكند. صلاحيت، شايستگي و تبحر او در كارهايش تزلزلهاي كاراكتر كيدمن را پوشش ميدهد. حضور والترز هم به اندازه جكمن ضروري است.
او در زمان فيلمبرداري تنها 11سال داشت و با وجود آنكه كاراكترش نماد تنش در كشوري بود كه به لحاظ تبعيض نژادي و وجدان و شعور تاريخي زيرسؤال رفته بود اما در اين نقش فرعي و تاثيرگذار بسيار با آرامش و مسلط جلوي دوربين رفت. موسيقي بينظير ديويد هيرش فلدر چند ثانيه هم قطع نميشود، طراحي توليد و لباس اين فيلم كه توسط همسر لوهرمن و همكارش كاترين مارتين انجام شده بسيار جالب توجه است. بدون آنكه به اندازه نمايشهاي پرزرق و برق و چشمگير «پرده قرمز» توي ذوق بزند.
منتقدان محلي استراليا نگران آن بودند كه مبادا اين فيلم با انبوهي از كليشههاي ضدونقيض ساخته شود اما هرگز چنين نشد و باز لوهرمن رؤياي ساخت يك «بربادرفته»ي استراليايي را تا حدي تحقق بخشيد و توانست با افزودن شكوه و جلال خاص كارهايش به آن اثر، به زيبايي حماسي آن دست يابد. با وجود آنكه فيلم به هيچ وجه كسلكننده به نظر نميرسد، بسيار طولاني است. استراليا بيآنكه شاهكار باشد فيلم خوبي است. به تعبير منتقدي، «استراليا» نامهاي عاشقانه از سوي لوهرمن به مناظر و چشماندازهاي زيباي وطنش و البته همراه با رجعتي تيزبينانه به تاريخ اين كشور است.

The Curious Case Of Benjamin Button
«مورد عجيب بنجامين باتن» كه براساس داستان كوتاهي نوشته اسكات فيتزجرالد ساخته شده ، داستان عجيب مردي است كه روند زندگي او برعكس است؛ پير به دنيا ميآيد و با افزايش سن جوانتر ميشود.
فيتزجرالد اين داستان را با الهام از گفتههاي مارك تواين نوشته است. به گفته تواين شايد تصور آن هم مشكل باشد كه بهترين زمان زندگي، اول و بدترين بخش آن در آخر بيايد.نويسنده اينديپندنت معتقد است كه نميتوان ميان فيلم و كتاب فيتز جرالد مقايسهاي انجام داد. به اعتقاد وي فيلم بهمراتب از كتاب بهتر است. اين بدان معنا نيست كه كتاب فيتزجرالد جذابيت خود را ندارد. خواندن كتاب 52صفحهاي فيتزجرالد همچنان جذاب است.
فيتزجرالد 26 سال داشت كه مورد عجيب بنجامين باتن را نوشت. در آن زمان انتشارات كالير داستان را چاپ كرد و اين زماني بود كه فيتزجرالد با نوشتن داستانهاي كوتاه براي مجلات، روزگار خود را ميگذراند. فيتزجرالد در همان زمان داستانهايي چون داستان موسيقي جاز را نوشت كه همگي پرخواننده بودند.
در ابتداي فيلم عنوان شده كه داستان كوتاه فيتزجرالد الهامبخش اين فيلم بوده است، اما جالب اين است كه بسياري از شخصيتهاي فيلم در داستان وجود ندارند؛ به عنوان مثال كوئيني، زن سياهپوستي كه نگهداري از بنجامين نوزاد را برعهده ميگيرد و يا كاپيتان مايك صاحب كرجي. داستان در بالتيمور اتفاق ميافتد اما در فيلم محل اصلي حوادث نيواورلئان است ابتدا بالتيمور براي فيلمبرداري انتخاب شده بود اما فينچر اصرار داشت تا فيلم در نيواورلئان فيلمبرداري شود. فيلم مورد عجيب بنجامين باتن بعد از فيلم «دژاوو» ساخته دنزل واشنگتن در سال 2006 دومين فيلمي است كه بعد از توفان كاترينا در نيواورلئان فيلمبرداري ميشد.
تفاوت ديگر فيلم و كتاب مربوط به زمان تولد بنجامين است؛ بنجامين متولد 1860 است نه 1918. همچنين جنگها در كتاب مربوط به جنگهاي اسپانيا- آمريكاست در حالي كه در فيلم، زمان جنگ جهاني دوم است. ديزي دختر مورد علاقه بنجامين در اصل هيلدگريد نام دارد و جالبتر اينكه او و بنجامين آنطور كه در فيلم نشان داده ميشود به هم علاقه ندارند. زماني كه بنجامين جوانتر ميشود ديزي مسنتر شده و ازدواج آنها به هم ميخورد و ديزي به ايتاليا ميرود.
بهطور خلاصه بايد گفت كه اگر فيلم بنجامين باتن اثري عاشقانه باشد، داستان بنجامين باتن عاشقانه نيست. نوشته فيتزجرالد يك داستان كمدي است؛ البته از نوع كمدي سياه. شما از همان ابتدا زماني كه پدر بنجامين را با نوزاد تازه متولدشدهاش در بيمارستان ميبينيد به داستان علاقهمند ميشويد. در كتاب اين لحظات را اينگونه تشريح ميكند؛ عرق سردي بر پيشاني آقاي باتن نشست، چشمهايش را بست و دوباره باز كرد. مجددا به نوزاد نگاه كرد اشتباه نكرده بود، او به يك مرد80ساله نگاه ميكرد؛ بچهاي 80ساله كه پاهايش از تختخواب آويزان بود. اين مرد پير متين به نظر ميرسيد و ناگهان زبان به سخن گشود و گفت: شما پدر من هستيد؟
آقاي باتن و پرستار بچه با شگفتي به او نگاه ميكنند. نوزاد در ادامه ميگويد: چون اگر شما پدر من هستيد ميخواهم كه من را از اين وضعيت نجات دهيد و يا حداقل بگوييد گهواره راحتتري براي من بياورند. در اين لحظه پدرش ميگويد: تورا به خدا بگو از كجا آمدهاي؟ تو كي هستي؟ و نوزاد در پاسخ ميگويد: تنها چند ساعت است كه متولد شدهام و نميتوانم بگويم كه كي هستم ولي اسم فاميلي من قطعا باتن است.
تمام كتاب از اين پس سرشار از صحنههاي كمدي است. تمام لحظات كودكي او با نشستن در كنار پدربزرگش و كشيدن سيگار هاوانا سپري ميشود. زماني كه 21 ساله ميشود 50ساله به نظر ميرسد. در كتاب به نقل از بنجامين چنين آمده است: 50سالگي سن عاشق شدن است. در 25سالگي ماديگرا هستيد. در 30سالگي سن مناسب براي در رفتن از زير كار است. 40سالگي سن تعريف كردن داستانهاي بلند است و 60سالگي كه به 70سالگي نزديك است. اما 50سالگي سن مهرباني و عاطفه است. اوج هيجان داستان، آخر آن است؛ زماني كه بنجامين به زمان مرگ نزديك ميشود درحالي كه اكنون چهره نوزادي را دارد.
داستان فيتزجرالد درباره پيري جسماني نيست بلكه به اين موضوع ميپردازد كه اگر انسان در سنين جواني صاحب عقل پيري باشد، چه اتفاقي ميافتد و اين در حالي است كه فيلمي كه فينچر آن را كارگرداني كرده با تمركز روي تحول معكوس جسماني شخصيت بنجامين باتن سعي دارد تا مخاطب را متوجه زوال و همچنين تاثيري كه گذر ايام بر جسم و جان انسان ميگذارد، كند و از اين راه به بيان نكاتي درباره زندگي و درسي كه انسان از برخورد با ديگران در زندگي ميگيرد، بپردازد.
اسكات فيتزجرالد هميشه معتقد بود كه سينما داستانهايش را به باد ميدهد. اما با اين وجود به دليل تنگناي مالي همانند ارنست همينگوي در دهه 1930 در هاليوود بود و روي داستانهاي كوتاه براي اقتباس در سينما براي كمپاني مترو گلدنماير همكاري داشت.
با اين وجود فيلم مورد عجيب بنجامين باتن بيشتر از آنكه موفقيت خود را مديون نام فيتزجرالد باشد، مديون نامهايي چون ديويد فينچر (كارگردان)، برادپيت بازيگر نقش باتن و اريك راث فيلمنامهنويس آن است. البته فينچر قبل از ساخت فيلم آشنايياي با آن نداشت. خودش در اين مورد به آسوشيتدپرس گفت: من با فيلمنامه 240 صفحهاي اريكراث كه با اقتباس از اين داستان نوشته شده بود كارم را شروع كردم. فيلمنامه را خواندم و آن را دوست داشتم و حتي داستان كوتاه فيتزجرالد را كه در سال 1922 نوشته شده بود تا پس از ساخت اين فيلم نخوانده بودم.
پيش از فينچر و پيت نامهاي ديگري نيز براي كارگرداني و بازي در اين فيلم شنيده ميشد. ابتدا قرار بود استيون اسپيلبرگ با بازي تامكروز در نقش باتن فيلم را كارگرداني كند. زماني هم نام ران هاوارد با بازي جان تراولتا در نقش بنجامين باتن مطرح شد اما سرانجام اين قرعه به نام فينچر افتاد تا بار ديگر او و برادپيت همكاري هنري با هم را تجربه كنند. شايد هم اين شانس بود تا فينچر مجددا بعد از ساخت فيلم اتاق وحشت در سال 2002 نامش روي زبانها بيفتد.
براد پيت در يكي از بهترين و تاثيرگذارترين نقشهايي كه تا به حال بازي كرده، توانسته تصوير درستي از شخصيت آرام و فلسفي بنجامين و همچنين سير و سلوكي كه در طول عمر عجيب خود طي ميكند، ارائه نمايد. كيت بلانشت با همان اثرگذاري هميشگياش درنهايت نبوغ در قالب نقش ديزي فرو رفته است.
در اين ميان بايد به مهارت فيلمبردار فيلم، كلوديو ميراندا، در نمايش درخشان و بينقص سكانسهاي فيلم اشاره كرد و همچنين از طراح جلوههاي ويژه، اريك باربا، كه سهم بهسزايي در تصوير واقعي نماهاي فيلم طي دوران مختلف تاريخي ايفا كرده و بهخصوص طراح گريم، كارلا برنهوتز كه با پير كردن استادانه چهره برادپيت، تصويري طبيعي از دوران پيري بنجامين ارائه داده است، نام برد. درنهايت بايد بار ديگر از استعداد و هوش سرشار فينچر در مقام كارگردان سخن گفت كه تسلطش در كار تا اندازهاي است كه تماشاگر را بهرغم مدتزمان طولاني و 160دقيقهاي فيلم تا انتها با خود همراه ميكند بيآنكه ذرهاي خستگي و ملال را با خود داشته باشد.
اينديپندنت- ژانويه 2009

بازیگران:
| Actors | |
| Meg Ryan | Maggie |
| Matthew Broderick | Sam |
| Kelly Preston | Linda Green |
| Tcheky Karyo | Anton Depeaux |
| Maureen Stapleton | Nana |
| Nesbitt Blaisdell | Ed Green |
| Remak Ramsay | Professor Wells |
| Lee Wilkof | Carl |
| Dominick Dunne | Matheson |
| Susan Forristal (II) | Cecile |
| Larry Pine | Street Comic |
| Debbon Ayer | Gwen |
| Maurizio Benazzo | Euro-Chic Man |
| Paolo Calamari | French Bartender |
| Helmar Augustus Cooper | Bus Driver |
| Tom Forrest (II) | Astronomer |
| Shoshonna Gleich | School Teacher |
| Jacqueline Heinze | Bald Girl |
| Mike Hodge | Linda's Doorman |
| Daniel Dae Kim | Undergrad Assistant |
| Bill Kux | Desk Clerk |
| Steve McAuliff | Business Man |
| Conard McLaren | Motorcycle Man |
| Bill Timoney (II) | Restaurant Patron |
کارگردان:
| Directors | |
| Griffin Dunne | Director |
تهیه کنندگان:
| Producers | |
| Bob Weinstein | Executive Producer |
| Harvey Weinstein | Executive Producer |
| Jeffrey Silver | Producer |
| Caroline Baron | Co-Producer |
| Johanna Demetrakas | Co-Producer |
| Susan Novick | Associate Producer |
| Bobby Newmyer | Producer |
نویسندگان:
| Writers | |
| Robert Gordon | screenplay |
| Robert Gordon | Screenplay |
ژانر: کمدی / رومانس
عنوان فارسی: تسلیم شده در عشق
کمپانی ارائه دهنده:
زمان: ۱ساعت و۴۰ دقیقه
تاریخ اکران:May 23, 1997
درجه بندی: R
برای کسب اطلاع از نحوه درجه بندی فیلمها به قسمت جدول درجه بندی فیلمها مراجعه کنید
لوکیشنهای فیلم: نیویورک ، نیویورک / آمریکا
سال ساخت:۱۹۹۷
نظر سنجی یاهو:B-
نظر خودم:A+
یو اس باکس آفیس:$34,656,904
خلاصه کامل به زبان انگلیسی:A romantic comedy about two people who simply cannot get over the loss of their respective lovers. When they discover that the mates who have abandoned them are now blissfully snuggled up together, these two totally dissimilar people launch a diabolical plan of revenge...
خلاصه: در مورد یک مرد ستاره شناس است که به دوست دختر خود خیلی علاقه دارد اما با سفر دختر به نیویورک و آشنا شدنش با یک مرد فرانسوی همه برنامه زندگی این مرد به هم می ریزد ، او برای پیدا کردن دختر به نیویورک می رود اما در آنجا با نامزد مرد فرانسوی برخورد می کند و... .
تحلیل: یک کمدی رمانتیک خوب . اصولا کمدی رمانتیکهایی که مگ رایان در آنها بازی میکند معمولا خوب هستند. خلاصه اینکه اگر +۱۵ سن دارید و فیلمهای کمدی رمانتیک را هم دوست دارید دیدن این فیلم را از دست ندهید.
سایت رسمی:---------

پی نوشت ۱ : فیلم کلاغ پر کپی برداری تابلویی از این فیلم است!!!!!
پی نوشت ۲ : از این پس در توضیحات فیلم ها سایت رسمی فیلم را هم معرفی می کنم!
بهترین فیلم درام:

بهترین فیلم موزیکال یا کمدی:

بهترین بازیگر نقش اول مرد در فیلم درام:
Mickey Rourke برای بازی در فیلم The Wrestler
بهترین بازیگر نقش اول زن در فیلم درام:
Kate Winslet برای بازی در فیلم Revolutionary Road
بهترین بازیگر نقش اول مرد در فیلم کمدی یا موزیکال :
Colin Farrell برای بازی در فیلم In Bruges
بهترین بازیگر نقش اول زن در فیلم کمدی یا موزیکال :
Sally Hawkins برای بازی در فیلم Happy-Go-Lucky
بهترین بازیگر نقش مکمل مرد:
Heath Ledger برای بازی در فیلم The Dark Knight
بهترین بازیگر نقش مکمل زن :
Kate Winslet برای بازی در فیلم The Reader
بهترین کارگردانی :
Danny Boyle برای فیلم Slumdog Millionaire
بهترین موسیقی متن :

بهترین داستان :

بهترین انیمیشن:

بهترین فیلم خارجی:

بهترین سریال تلویزیونی:

اگر فيلمهاي ابرقهرماني تا همين چند سال پيش، صرفاً محصولاتي براي سرگرم كردن تماشاگر نوجوان بهشمار ميآمدند و عاملي براي رونق گيشه؛ حالا شرايط تغيير كرده است.
سال 2008 بدون شك سال «شواليه تاريكي» بود. كمتر كسي انتظار داشت كريس نولان در كار با دستمايه بتمن، چنين فيلم غني و تأثيرگذاري بسازد؛ فيلمي كه هم تماشاگران پرتعداد بيابد (آن هم نه فقط از ميان تينايجرها كه از بين تمام اقشار جامعه) و هم منتقدان و كارشناسان زبان به تحسينش بگشايند. بهترين فيلم تاريخ سينما، حتي اگر عنواني باشد كه از روي ذوقزدگي به «شواليهتاريكي» اهدا شده باشد؛ باز هم از ارزشهاي والاي اين فيلم حكايت دارد.
اين از معدود موارد سينماي معاصر آمريكاست كه در آن نظر تماشاگر عام، مخاطب فرهيخته و فيلمبين، منتقد و ريويونويس و دستاندركار حرفهاي سينما با هم به نقطه تلافي رسيدهاند. «شواليه تاريكي» به نوعي اعاده حيثيت از فيلمهاي ابرقهرماني نيز هست و شانس بالايي براي موفقيتش در اسكار ميتوان متصور بود؛ حتي اگر جوايز گلدنگلاب ناباورانه ناديدهاش گرفته باشد. «آيرون من» هم ديگر فيلم ابرقهرماني احساسي است كه در بعضي رشتههاي اسكار شانس نامزدي و موفقيت دارد.
منتقد نشريه ورايتي در تحليلي از احياي فيلمهاي ابرقهرماني سخن گفته و از آنها بهعنوان ميهمانان تازهوارد اسكار ياد كرده است... .
ابرقهرمانها در سالهاي اخير هميشه چهرههاي محبوب سينماي پاپ كورني و جريان اصلي سينما محسوب ميشدند اما امسال فيلمهايي در اين ژانر اكران شدهاند كه جز موفقيت هميشگيشان در گيشه توانستهاند توجه علاقهمندان سينماي جدي را نيز بهخود جلب كنند و حتي در فصل اعطاي جوايز جدي سينمايي در فهرست برخي از منتقدين قرار گيرند.
هيث لجر، هنرپيشه نقش ژوكر در فيلم شواليه تاريكي در صدر فهرست هنرپيشههاي نقش مكمل قرار دارد كه البته جايزه گلدن گلاب اين بخش را هم دريافت كرد و برخي از كريستين بيل و گري اولدمن از همين فيلم و همچنين رابرت داوني جونيور از فيلم آيرون من نام ميبرند.
كوين فيگي، مدير بخش فيلمسازي «مارول» در اين رابطه ميگويد: فيلمهاي قهرمانان كميك در فصل جوايز بسيار خوب عمل كردهاند و بهنظر ميرسد كه ما تابوهايي كه در اين قضيه وجود داشته را تا حد زيادي از بين بردهايم. شرايط 8سال پس از اكران اولين فيلم از سري مردان مجهول كاملا عوض شده است و مردم اكنون درك كردهاند كه ميتوانند فيلمهايي جدي را هم در اين ژانر تماشا كنند و از طرفي بايد انتظار داشته باشند كه برخي از عوامل اين فيلمها هم جوايز جدي پايان سال را دريافت كنند.
البته روند حضور هنرپيشگان تراز اول سينماي جهان در اين فيلمها از مدتها قبل و با بازي جين هكمن و مارلون براندو در فيلم سوپرمن در سال 1978 آغاز شده بود. اما روند محبوبيت فعلي اين فيلمها در دهه 1990 آغاز شد و اكنون ميليونها نفر شاهد اكران اين فيلمها هستند كه با پيچيدگي خاصي داستان قديمي مبارزه خيروشر را روايت ميكنند.
مايك ريچاردسون، باني انتشارات دارك هورس كميكز و تهيهكننده قسمت دوم فيلم هل بوي در اين زمينه ميگويد: اين روزها هنرپيشههاي مشهور با دقت بيشتري پيشنهاد بازي در فيلمهاي ابرقهرمان را بررسي ميكنند. زماني كه فيلمي چون شواليه تاريكي در تمامي سطوح به موفقيت دست پيدا ميكند، به اين ترتيب ذهن بسياري از طرفداران سينما براي پذيرش اين قهرمانها بهعنوان شخصيتهاي جدي آمادگي پيدا ميكند و حتي اين امكان بهوجود ميآيد كه در فصل جوايز نام عوامل اين فيلمها را بشنويم.
در شرايطي كه بسياري از شخصيتهاي مشهور كتابهاي كميك به پرده سينما نقل مكان كردهاند و شاهد فيلم ابرقهرماناني چون اسپايدر من، هالك و سوپرمن بودهايم، هنوز هم بسياري از علاقهمندان شخصيتهاي كميك در انتظارحضور قهرمان مورد علاقهشان در سينماها هستند. مايكل دوران، يكي از سردبيران مجله نيوزر معتقد است كه اكنون شرايط براي اقتباس سينمايي از كميك The Flash آماده است.
شركت مارول هم طرحهاي تازهاي براي سالهاي آتي در نظر دارد و قهرمانهاي تازهاي روي پرده سينما منتقل خواهند شد كه از آن جمله ميتوان به كاپيتان آمريكا و همچنين توور اشاره كرد و البته قسمت دوم فيلم آيرونمن نيز در سال 2011 اكران خواهد شد.
اما برخي از تحليلگران اشاره دارند كه انتخاب هنرپيشهها براي چنين نقشهايي كاملا تعيينكننده است. هميشه در بين علاقهمندان اين شخصيتها بحثهايي در مورد اينكه گزينههاي مناسب كدام خواهدبود جريان دارد. در اين ميان بحثهايي كه در بين علاقهمندان در سايتهاي اينترنتي وجود دارد عمدتا در انتخابهاي مسئولان استوديوها تاثيرگذار است.
مايكل دوران در اين زمينه ادامه ميدهد: در هر دو زمينه انتخاب هنرپيشه و كارگردان گزينههاي علاقهمندان كاملا تاثيرگذار است و تاكنون كساني كه در اين انتخابها نامشان ديده ميشود؛ رايان رينولدز در نقش The Flash ، ، لئوناردو ديكاپريو در نقش كاپيتان آمريكايي رايان گاسلينگ در نقش گرين لاننترن و جرارد باتلر يا كلايو اوون در نقش شخصيت ساب مارينر هستند.
اكثر اين انتخابها در حد شايعه بهنظر ميرسند اما در گذشته بسياري از اين شايعات به حقيقت پيوستهاند هر چند كه شايعه حضور ويل اسميت در نقش كاپيتان آمريكا چنان به سرعت در اينترنت پيچيد كه شركت مارول بلافاصله ناچار به تكذيب آن شد و در تحولي ديگر دانيل كريگ (جيمز باند جديد) در يك كنفرانس خبري ويژه خبر بازي در نقش توور را رد كرد.
اما مسئولان مارول و ديگر استوديوهاي فيلمسازي در انتخاب هنرپيشه به دنبال افرادي هستند كه بتوانند در كنار حضور فيزيكي مناسب، شخصيت متفاوتي را روي پرده سينما خلق كنند. در همين رابطهگري ريچاردسون، مدير بازاريابي استوديو سوني ميگويد: ما به هنگام انتخاب هنرپيشه به جذابيت صرف او در گيشه فكر نميكنيم بلكه اين جذابيت شخصيت و عملكرد هنرپيشه در نقش است كه همه چيز را تعيين خواهد كرد.
اما شانس پررنگ شدن فيلمهاي ابرقهرمانها در جوايز جدي سينمايي سالانه چيزي است كه ميتواند روند تازهاي را در توليد اين دسته از فيلمها باعث شود هر چند كه شايد نتوان براي هر فيلمي موفقيت فيلمهايي چون شواليه تاريكي يا آيرون من را متصور بود.ريچاردسون با اشاره به اينكه اسكار بايد امسال سهمي را براي فيلمهاي اين ژانر در نظر بگيرد، ادامه ميدهد: در گذشته اين رسم در مراسم اسكار به چشم ميخورد كه هنرپيشههاي كمدي شانسي براي دريافت اسكار ندارند ولي در نهايت خلاف اين موضوع ثابت شد و اكنون شرايط مشابهي براي ابرقهرمانهاي كتابهاي كميك بهوجود آمدهاست و ميتوان به توفيق فيلمهايي چون شواليه تاريكي يا آيرون من در اسكار امسال اميدوار بود.
ورايتي /7 ژانويه
| این هفته | هفته قبل | عنوان | کمپانی ارائه کننده | بیشترین فروش در آخر هفته | فروش کل | مدت انتشار
به هفته |
تعداد سالنهای نمایش |
| 1 | 14 |
گران تورینو |
Warner Bros. Pictures Distribution | $29,484,388 | $40,524,518 | 5 | 2808 |
| 2 | - |
جنگ عروسها |
20th Century Fox Distribution | $21,058,173 | $21,058,173 | 1 | 3226 |
| 3 | - |
متولد نشده |
Rogue Pictures | $19,810,585 | $19,810,585 | 1 | 2357 |
| 4 | 1 |
مارلی و من |
20th Century Fox Distribution | $11,391,425 | $123,751,596 | 3 | 3478 |
| 5 | 3 |
The Curious Case of Benjamin Button پرونده عجیب بنجامین باتون |
Paramount Pictures | $9,212,515 | $94,092,395 | 3 | 2947 |
| 6 | 2 |
داستانهای زمان خواب |
Buena Vista Pictures Distribution | $8,802,120 | $97,432,093 | 3 | 3511 |
| 7 | 4 |
والکیری |
MGM Distribution Company | $6,617,065 | $71,464,448 | 3 | 2838 |
| 8 | 5 |
انسان مثبت |
Warner Bros. Pictures Distribution | $6,032,337 | $89,288,024 | 4 | 2955 |
| 9 | - |
شکستن ساده نیست |
Sony Pictures Releasing | $5,314,278 | $5,314,278 | 1 | 724 |
| 10 | 6 |
هفت پوند |
Sony Pictures Releasing | $3,818,230 | $66,748,686 | 4 | 2456 |
US Box Office
و علی علی بن الحسین....
و علی اولاد الحسین.....
و علی اصحاب الحسین.....
فرارسیدن ایام شهادت سید الشهدا (ع)
و یاران آن حضرت بر تمامی
مسلمانان تسلیت باد.

|
برندهها و بازندههاي سينما در سال 2008 |
هيچچيز نميتواند به اندازه جهاني كه لبه تيغ است به هاليوود خدمت كند. كافي است به فيلمهاي امسال نگاهي بيندازيم.
جنگ و بحران اقتصادي مانعي براي سينماروها براي رفتن به سينما و خريد بليتهاي 10 دلاري سينما نبود. سينما در كريسمس2008 درآمد خوبي داشت و به فروشي معادل 9.5 ميليارد دلار دست پيدا كرد كه فاصله چنداني با فروش سال گذشته - 9.6ميليون دلار- نداشت.
البته افزايش قيمت بليت سينما نشانگر كاهش تعداد سينماروها نسبت به سال گذشته است، اما بهتر است تنها به فضاي اقتصادي نگاه كنيم. پانديا يكي از منتقدان سايت BoxOfficeGuru.com در اين مورد ميگويد: بايد بگوييم كه سينما امسال سال خوبي را داشت.
درآمد سينما نسبت به وضعيت مالي صنايع ديگر وضعيت سالمي داشت.پانديا در ادامه ميگويد: اين حرف كليشهاي است اما حقيقت اين است كه هميشه سينما در وضعيتهاي بحراني در جهان موقعيت خوبي دارد.سينما هنوز هم در مقايسه با ساير سرگرميها ارزانتر است و مهمتر از اين بهترين وسيله براي فرار مردم از واقعيتهاست.شايد به همين دليل هم سوپر قهرمانها امسال برنده نهايي در سالنهاي سينما بودند. فيلمهاي سينمايي كمدي اقتباسي امسال بيش از 1.2 ميليارد دلار بهدست آوردند و اين در حالي است كه در اين آمار فروش فيلمهايي چون هنكوك، اينديانا جونز و جيمز باند در نظر گرفته نشده است.كريستوفر نولان، كارگردان دنباله بتمن (شواليه تاريكي) كه امسال با فروش 530.9 ميليون دلار دومين فيلم پر فروش تاريخ سينما لقب گرفت چنين ميگويد: من فكر ميكنم مردم دوست دارند داستانهاي جدال خير و شر را ببينند؛ فيلمهايي كه به نوعي منعكسكننده شرايط كنوني جهان باشند مردم بيشتر ميپسندند.اما اينكه در سال آينده هم سينما همين عاقبت خوب را داشته باشد جاي ترديد است. اعتصاب امسال نويسندگان سينمايي برخي از طرحهاي توليد فيلم را متوقف و برخي را با مشكل روبهرو كرد.
بهطور متوسط سالانه 600 فيلم در سينماهاي آمريكا اكران ميشوند. تحليلگران و تهيهكنندگان سينما پيشبيني ميكنند اين آمار در سال آينده با 10 تا 15 درصد كاهش همراه باشد.
راب مور، نايب رئيس پارامونت پيكچرز
در اين خصوص نظر خود را چنين بيان ميكند: معمولا چيزي كه تهيهكنندگان سينما از آن گله دارند تعداد زياد فيلمهاي توليدي است، اما با اعتصاب نويسندگان سينمايي، امسال شاهد كاهش واقعي تعداد فيلمها بهخصوص در نيمه دوم سال 2009 خواهيم بود.به اعتقاد مور اين وضعيت بر طرحهاي بزرگ فيلمهاي سينمايي فشار بيشتري خواهد آورد. او در اين خصوص چنين ميگويد: اگر به فيلمهاي اكران شده در كريسمس امسال نگاهي بيندازيم، 5 فيلم جديد سينمايي متفاوت داشتيم. اگر يك فيلم موفق نميشد فيلمهاي ديگر موفقتر عمل ميكردند. من فكر نميكنم سال آينده اين فضاي امن براي فروش فيلمها وجود داشته باشد.
به اعتقاد كارشناسان تعداد كمي از فيلمهاي كريسمس 2009 ميتوانند پرفروش باشند: انيميشن ديزني فيلم پرنسس و قورباغه، فيلم كمدي آلوين و سنجابهاي 2 با بازي هيو گرانت و سارا جسيكا پاركر و طرح جديد فيلمساز، تهيهكننده و نويسنده سينما، نانسي مير كه هنوز نامي براي آن انتخاب نشده و قرار است كريسمس 2009 اكران شود. مريل استريپ، الك بالدوين و استيو مارتين بازيگران اين فيلم هستند.
سؤال ديگري كه تهيه كنندهها هنوز با آن روبهرو هستند ظرفيت سينما در سال 2009 است.اريك لوميس، سرپرست بخش توزيع كمپاني متروگلدنماير چنين ميگويد: تاثير واقعي اعتصاب را سال آينده ميتوانيم ببينيم. برخي از طرحها به تاخير افتادهاند، برخي متوقف ميشوند و برخي با كيفيت پايين تري توليد ميشوند. ما هرگز دوست نداريم اين وضعيت را ببينيم اما اين موضوع نگرانكننده است.
تحليلگران معتقدند استوديوها الان براي جلب نظر سينماروها دو برگ برنده دارند: فناوريهاي سهبعدي و فرانشيز سينمايي.در فهرست فيلمهاي آماده اكران در سال آينده تعداد كمي از فيلمها محكمتر و قويترند و قهرمانهاي شناخته شدهاي دارند؛ فيلمهايي چون دنبالههاي مردان ايكس، هري پاتر و ترانسفورمر.
اما در مقابل در اكران سال 2009 فيلمهاي بسياري با فناوري جديد سه بعدي اكران ميشوند. بيش از 1100 سالن سينما تا سال آينده به تكنولوژي نمايش فيلمهاي سهبعدي مجهز ميشوند. تعداد اين سينماها در حال حاضر 800 سالن است. تنها كمپاني ديزني براي سال آينده 5 فيلم سه بعدي دارد. چاك وين از كمپاني ديزني در اين خصوص معتقد است كه تكنولوژي سه بعدي به بيننده امكان ديدن فضايي متفاوت را ميدهد.
برت لوينگستون از كمپاني فاكس قرن بيستم نيز معتقد است كه فيلمهاي سينمايي در آينده بيشتر از آنكه به متن فيلمنامهها وابسته باشند به حقههاي سينمايي و فناوري وابسته هستند. به گفته وي طي 5 سال آينده تمام فيلمها سه بعدي خواهند شد اما فناوري بايد در كنار يك متن و فيلمنامه خوب باشد در غير اينصورت فيلمها موفق نخواهند شد.
برندههاي سال 2008
بتمن: تمام تبليغات اين فيلم تحتتأثير مرگ هث لجر بازيگر اين فيلم و كارگرداني كريستوفر نولان در ساخت فيلم جديد بتمن با عنوان «آغاز بتمن: شواليه تاريكي» بود. فيلم 530.9ميليون دلار فروش داشت و بيش از 10 ميليون از دي وي ديهاي آن در هفته اول به فروش رفت. نولان معتقد است با نگاهي به جدول فروش فيلمها اين رقمي كمي غيرواقعي بهنظر ميرسد. تنها دليل قابل توجيه جذابيت اين فيلم فرانشيز سينمايي براي مردم است.
زنان ميانسال: امسال زنان ميانسال بيشترين مخاطبان سينما بودند. فيلمهايي چون گرگ و ميش (167.3دلار فروش) و ماما ميا(143.8ميليون دلار) بيشترين مخاطبان را در ميان زنان ميانسال داشتند. نيكي روكو از كمپاني يونيورسال و توزيعكننده ماما ميا ميگويد: هميشه نميتوان منتظر يك افتتاحيه با بينندگان نوجوان بود. زنان ميانسال هم سينما را دوست دارند و اكنون زمان آنها فرا رسيده است.
انيميشن: با وجوديكه اكثر انيميشنهاي اكران شده در سال 2008 در افتتاحيه فروش قابل توجهي نداشتند اما اين ژانر همچنان پرطرفدار است.4 فيلم از 10 فيلم پرفروش امسال انيميشن بودند. چاكوين از ديزني در اين مورد ميگويد: ويژگي منحصر به فرد انيميشنها در مقايسه با ساير فيلمهاي سينمايي تكرار ديدن آنهاست. كودكان فيلمهاي انيميشن را سه تا چهار بار ميبينند. انيميشنها دوندههاي ماراتن سينما شدهاند.
تام كروز: چقدر سال تا سال موقعيتها فرق ميكند. سال گذشته اين ستاره فيلم نااميدكننده «برهها براي شيرها» را در اكران داشت اما امسال براي كروز ورق برگشت. فيلم «تندر گرمسيري» او را نامزد دريافت جايزه گلدن گلاب كرد و فيلم والكري در هفته اول نمايش 5/29ميليون دلار فروخت.
بازندههاي سال 2008
سياست: هاليوود امسال در مورد اكران فيلمهاي سياسي وضعيت نااميد كنندهاي داشت. فيلم «مجموعه دروغها» با بازي لئوناردو دي كاپريو و راسل كرو و ساخته ريدلي اسكات با بودجه 70 ميليون دلاري تنها 39.2 فروش داشت. فيلم«دبليو» ساخته اليور استون نيز با فروش25.5 ميليون فروش يكي از جديدترين تلفات سينماي سياسي هاليوود است.
اسپيد ريسر: اين فيلم با سرو صداي زيادي در تابستان سال2008 به اكران درآمد.
اندي و جورج واچوفسكي كارگردانان اين فيلم پر هزينه 120ميليون دلاري بودند كه تنها 31.2دلار فروش كرد.اين فيلم را بايد يكي از بزرگترين بمبهاي سينمايي سال 2008 دانست.
فيلمهاي ورزشي: معمولا ژانر پرطرفداري هستند و فروش خوبي دارند اما امسال وضعيت آنها چندان خوب نبود. حتي ستارهها نيز نتوانستند فيلمهاي ورزشي امسال را نجات دهند. فيلم كمدي «كله چرميها» با بازي جورج كلوني تنها31.2 ميليون دلار فروخت و فيلم Semi-Pro كه با موضوع بسكتبال ساخته شده و ويل فرل در آن بازي ميكرد فروشي بيشتر از 33.5 ميليون دلار نداشت.
كمدي: كمتر كسي تصور ميكرد كه اين فيلمها شكست بخورند، اما فيلمهايي چون معلم مذهبي با فروش 32.2 ميليون دلار امسال با استقبال چنداني مواجه نشدند و اين موضع نشان ميدهد كه علاقهمندان سينما ظاهرا دل و دماغ خنديدن نداشتند.
يو اساي تودي
30 دسامبر 2008
سامن مندس و کیت وینسلت (زن و شوهر)
Happy New Year
2009!

بازیگران:
| Actors | |
| Javier Bardem | Florentino Ariza |
| Giovanna Mezzogiorno | Fermina Urbino |
| Benjamin Bratt | Dr. Juvenal Urbino |
| Catalina Sandino Moreno | Hildebranda Sanchez |
| John Leguizamo | Lorenzo Daza |
| Hector Elizondo | Don Leo |
| Fernanda Montenegro | Transito Ariza |
| Liev Schreiber | Lotario Thurgut |
| Laura Elena Harring | Sara Noriega |
| Angie Cepeda | Widow Nazaret |
| Ana Claudia Talancon | Olimpia Zuleta |
| Rubria Marcheens Negrao | Rosalba |
| Alicia Borrachero | Escolastica |
| Unax Ugalde | Young Florentino |
| Paola Turbay | Attractive Women |
| Salvatore Basile (II) | City Mayor |
| Noelle Schonwald | Attractive Women |
| Andres Parra | Captain Samaritano |
| Marcela Mar | America Vicuña |
| Luis Fernando Hoyos | Urbino Urbino |
| Carlos Duplat | Mourner |
| Jhon Alex Toro | Ricardo Lighthouse |
| Alejandra Borrero | Dona Blanca |
| Rita Bendeck | Grand Lady |
| Horacio Tavera | Diego |
کارگردان:
| Directors | |
| Mike Newell | Director |
تهیه کنندگان:
| Producers | |
| Dylan Russell | Executive Producer |
| Chris Law | Executive Producer |
| Scott Lastaiti | Executive Producer |
| Danny Greenspun | Executive Producer |
| Robin Greenspun | Executive Producer |
| Michael Nozik | Executive Producer |
| Michael Roban | Executive Producer |
| Scott Steindorff | Producer |
| Brantley M. Dunaway | Co-Producer |
| Rubria Marcheens Negrao | Associate Producer |
نویسندگان:
| Writers | |
| Ronald Harwood | Screenplay (adaptation) |
| Gabriel Garcia Marquez | Source Material (from novel: "El Amor En Los Tiempos Del Colera") |
ژانر: درام / رومانس
عنوان فارسی: عشق در سالهای وبا
کمپانی ارائه دهنده:
New Line Cinema
زمان:۲ساعت و۱۸ دقیقه
تاریخ اکران: November 16th, 2007(به صورت جهانی)
درجه بندی: R for sex content/nudity and brief language
برای کسب اطلاع از نحوه درجه بندی فیلمها به قسمت جدول درجه بندی فیلمها مراجعه کنید
کشور سازنده:آمریکا
لوکیشنهای فیلم:
Brazil, South America
London, England
Colombia, South America
سال ساخت:۲۰۰۷
نظر سنجی یاهو:B-
نظر منتقدین:C
نظر خودم:A+
یو اس باکس آفیس: $4,584,886
خلاصه کامل به زبان انگلیسی:
In the complex, magical and sensual city of Cartageña, Colombia, a man waits over fifty years for his one true love. Florentino Ariza, a poet and telegraph clerk, discovers his life's passion when he sees Fermina Daza through the window of her father's villa. Through a series of passionate letters, Florentino gradually awakens the young beauty's heart, but her father is furious when he learns of the affair, and vows to keep them apart forever. As the years go by, Fermina marries the sophisticated aristocrat Dr. Juvenal Urbino, who has brought order and medicine to Cartageña, stemming the waves of cholera that mysteriously besiege the city. He sweeps her away to Paris for years, and when they start their lives together back in Cartageña, she has all but forgotten her first love. But Florentino has not forgotten her. Now a wealthy ship-owner, Florentino engages in a series of affairs but still yearns for Fermina. His heart is patient, and he will wait a lifetime for the chance to be with her again
خلاصه: قصه از زبان مردی است که عاشق دختر یک قاطر دار می شود اما چون از نظر مالی توانمند نیست پدر دختر مخالفت می کند و دختر برخلاف میل خود با یک دکتر ازدواج می کند و...
تحلیل: یک فیلم خوب با بازی خاویر باردم. اگر سن شما +۱۶ است دیدن این فیلم را از دست ندهید.
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
میان پرده فیلم : Watch the Trailer (روی لینک کلیک کنید )
نکته:برای دیدن این میان پرده به اینترنت پرسرعت و برنامه های فلش پلیر و کوئیک تایم پلیر احتیاج دارید
بيست و چند سال پيش فرانسويها، از كشف فيلمساز جواني مشعوف شدند كه نوع نگاهش به زندگي اخلاقيات و البته سينما، منحصر به فرد بود. كارگرداني كه در گام اول حتي نخل طلاي كن را هم به خانه برد ولي خيلي زود تصميم گرفت صرفا ستاره جشنوارهها نباشد.
سودربرگ به هاليوود آمد و در كنار ساخت آثار مستقلي كه هر يك، اتفاقي مهم محسوب ميشدند، فيلم سرگرمكننده هم بسازد. به همين دليل است كه سالهاست عادت كردهايم شاهد رفتوآمدهاي مكرر او ميان سينماي مستقل و هنري و سينماي تجاري باشيم. سودربرگ هم اهل روايتهاي غيرمتعارف است و هم داستانگويي سرراست.
كارگرداني كه هم «كافكا» و «ارين براكوويچ» ميسازد و هم «اوشن»ها را. در تازهترين اثرش سراغ چهگوارا رفته است تا باز هم مخاطبان خود را غافلگير كند.
اينك پس از سالها كه با سينماي او زندگي كردهايم بايد بدانيم كه حدس زدن درباره كار بعدي او و اينكه با چه سبكي سراغ چه سوژهاي ميرود عملا تلاشي بيهوده و بيثمر است. به همين دليل وقتي چند سال قبل رسما اعلام شدكه قرار است فيلمي بيوگرافيك درباره انقلابي مشهور آمريكاي لاتين ارنستو چهگوارا، بسازد، طرفدارانش غافلگير نشدند.
از طرفي چندان جاي تعجب نداشت كه بنينودل تورو ستاره برنده اسكار «قاچاق» در نقش چه گوارا بازي كند؛ حماسهاي چهارونيم ساعته از آب درآمده كه در آن كارگردان با ساختارشكني در فيلمهاي زندگينامهاي در دو بخش، خاصترين لحظات زندگي اين فرمانده نظامي را به تصوير ميكشد. او در فيلم نخست كه «آرژانتين» نام دارد، از پيمان «چه» و دوستش فيدل براي براندازي دولت وقت ميگويد، هرچند ميان برشهايي هم به سفر چهگوارا به نيويورك و سخنراني او در سازمان ملل دارد؛ در محلي كه خطاب به جامعه جهاني از سكوت مجامع بينالمللي در مقابل اشغال خليج خوكها و تحريم اقتصادي كوبا ابراز تاسف كرد. «چريك» بخش دوم اين فيلم بلند نيز به آخرين ماموريت «چه» در كشور بوليوي و مصيبتي كه نهايتا گرفتار آن ميشود ميپردازد.
راستش را بخواهيد پيشنهاد ساخت اين فيلم از جانب بنيسيو و لورا بيكفورد مطرح شد. ما سر كار «قاچاق» بوديم كه بحث درباره چنين سوژهاي آغاز شد. من هم به كمك دوستانم ادامه دادم تا اين طرح به نتيجه رسيد. وقتي يك پروژه هنوز در حد يك طرح ذهني است، هزاران نقشه براي به روي پرده آوردن آن داريد و مدام با آن بازي ميكنيد. البته اين بد نيست و ميتوانيد همه جوانب و احتمالات موجود را بررسي كنيد. در بسياري موارد مجبور بوديم با مشورت اعضاي گروه تصميمات بزرگي بگيريم. البته كار چندان سختي نبود اما از آنجايي كه من با اين فرهنگ بيگانه بودم با وجود مطالعات و تحقيقات زيادي كه در اين زمينه انجام شده بود ناخودآگاه در برخي موارد به مشكل برميخوردم. به عنوان يك كارگردان سوئديالاصل تعلق خاطر و بار احساسي يك شهروند كوبايي را به اين فرهنگ نداشتم. به عنوان مثال ناچار بوديم به دليل اينكه اطلاعات كافي نداشتيم به ضرورت حفظ خط روايي قصه تمام رويدادهايي را كه بين دو شهر گرانما و ليورو اتفاق افتاده بود را حذف كنيم.
همانطور كه قبلا اشاره كردم ما از زمان «قاچاق» به فكر ساختن اين فيلم بيوگرافيك افتاديم. فكر ميكنم تا كن امسال هشت سالي طول كشيده باشد! هرچه كه من از «چه» آموختهام در طول اين سالها تغيير كرد يعني تا زماني كه فيلم كامل شد خودم هم درباره يافتههايم اطمينان قطعي نداشتم. اما ميتوانم بگويم مهمترين مسئلهاي كه با تصوير زندگي «چه» به آن برخوردم، لزوم و اهميت مفهوم انتزاعي «تعهد در مقابل بيقيدي» بوده است. داشتن يا نداشتن چنين احساس تعهدي ميتواند در زندگي شخصي و اجتماعي و حتي در متن بزرگتري به نام جامعه جهاني فاجعهآفرين باشد يا بالعكس تعاملات انساني هر شخص با افرادي كه در مقابل آنها احساس مسئوليتي دارند را از ورطه نابودي نجات دهند.
در اين فيلم ما با «چه» همگام ميشويم و با او به دورههاي مختلف زندگي، شرايط و موقعيتهاي متفاوت ميرويم. اينجاست كه ميتوانيم خود را با او مقايسه كنيم و ببينيم كه تا چه حد متعهد بودهايم. آيا در تعهدات اجتماعي سهيم بودهايم يا تنها نظارهگر ظلم حاكمان زمانه بر مردم؟! تاثيرگذارترين بخش داستان زماني است كه «چه» خود را متعهد ميكند زندگياش را وقف آزادي وطنش كند. او از معدود افرادي بود كه ميتوانست همه موانع را براي رسيدن به هدفش از سر راه بردارد، حتي زماني كه زندگياش را در مخاطره ميديد! معمولا هر اتفاق يا عاملي كه به حفظ تعهدات يك فرد كمك ميكنند را به يك قدرت بزرگتر منسوب ميدانند، اما اين درباره «چه» صادق نيست، زندگي او تنها تاثير متقابل افراد روي هم را نشان ميدهد، به همين خاطر بود كه سعي كردم پرداختن به اين مسئله را در همينجا كات كنم، اما به طور كلي بايد بگويم كه اين فيلم درباره همان تعهد است.
من هم مثل بيشتر مردم كشورم اولين بار اسم او را در كلاس تاريخ مدرسه در شرح تاريخ كوبا شنيدم. يكي از مزاياي مهم شغل فيلمسازي اين است كه ما خودمان را براي سوژهاي كه انتخاب ميكنيم آموزش ميدهيم، البته اين كار جز شخص كارگردان توسط محققاني انجام ميشود كه مسئوليت اين كار را به عهده دارند، من بسياري از جزئيات اين انقلاب را نميدانستم. حتي فكر ميكردم كه فيدل كاسترو تنها شخصيت انقلابي و پيروز اين جنبش بزرگ بوده است و از تاثير گروههاي مبارز ديگري كه در كنار اين افراد در طرح و وقوع اين انقلاب سهيم بودهاند بياطلاع بودام. درواقع جز اطلاعات كلي و تصاوير مبهمي كه با كلاه بره و نشانهاي روي بازويش در اواخر انقلاب كوبا از «چه» منتشر شده بود هيچ ذهنيتي درباره او نداشتم و اساسا نميدانستم كه او از يك مامور بهداري ارتش به يك فرمانده بزرگ تبديل شده است.
ما در عصر اطلاعات و فناوري زندگي ميكنيم. در هر كتابخانه يا سايت اينترنتي كه جستوجو كنيم، به كتابها و مطالب بيشماري درباره اين شخصيت سياسي معاصر برميخوريم. ما سعي كرديم تا حد امكان از همه منابع موجود استفاده كنيم و با افرادي كه او را ميشناختند يا به نوعي با او در ارتباط بودند صحبت كنيم. بالار در جايي گفته بود: «تحقيق ملجأيي امن براي پناه گرفتن واقعيات است؛ واقعياتي كه ذهن خيالپرداز را محدود ميكند، هر شك و شبههاي را برطرف و احتمالات ديگر را رد ميكند.»
گاهي اوقات كاملا حق را به او ميدادم. برخي از اطلاعات مستند در تاريخ گيجكننده بودند و به سردرگمي ما دامن ميزدند. چنان كه جان ليآندرسن يكي از مشاوران ما در كنفرانس مطبوعاتي كن نيز خاطرنشان كرد، ميليونها برداشت از «چه» وجود دارد. چون هركس برداشت متفاوتي از او دارد. گاها نيز مجبور ميشديم ميان چند روايت يكي را كه معتبرتر به نظر ميرسيد انتخاب كنيم و به ضرورتهايي برخي از وقايع يا نكات برجسته را حذف كنيم. دست من زياد باز نبود.
با خودم گفتم وقتي استارت را بزنيم، بقيه كار خودش پيش خواهد رفت و كمكم ميتوانم با توجه به طرح كلياي كه در ذهن دارم به آن سر و شكل بدهم. تنها نكتهاي كه همواره در نظر داشتم اين بود كه از كليشه فيلمهاي زندگينامهاي فاصله بگيرم و به جاي موارد بياهميت و معمول در بيوگرافي شخصيت روي نكات حساس و تاثيرگذارتر دست بگذارم. به عنوان مثال دوست نداشتم او را در صحنهاي جنگي يا سرخورده از ناكامي و شكست بهتصوير بكشم يا در جايي كه از او ميپرسند «هي، چراتو را «چه» صدا ميزنند؟
تنها چيزي كه ميتوانم بگويم اين است كه خوشبختانه به كسي يا جايي بدهكار نيستم. (ميخندد) با شما موافقم؛ اما پروژه آنقدر بزرگ و پيچيدن بود كه بروز چنين مشكلي در آن چندان هم دور از ذهن نبود. چند نفري بودند كه من، بنيسيوو لورا بيكفورد را ماهها حمايت ميكردند. وايلد بانچ و تلسينو هم دو شركت بزرگ فرانسوي و اسپانيايي سرمايهگذار در اين پروژه بودند. اما بايد صادقانه بگويم كه همه ما به موفقيت مارك تجاري «چه» اميد بسته بوديم. چه گوارا به عنوان تنديسي از ايدئولوژي اقتصادي ماركسيم- لنيسيم نيست ميتواند طرفداران زيادي داشته باشد؛ به همين خاطر كافي است تا طرحي از چهره او را روي هر كالايي كه ميخواهيد زود فروش برود بچسبانيد و در يك چشم به هم زدن مجبور شويد چند جين ديگر را هم براي پاسخ به تقاضاهايتان سفارش دهيد... .
من از همان ابتدا به اين كار ايمان داشتم و به همه ميگفتم فقط اگر بتوانيم چيزي را كه در ذهن من است بسازيم آنقدر بيننده خواهيم داشت كه چند برابر سرمايه را به ما برگردانند. اما درباره فيلمبرداري بايد بگويم كه محدوديت بودجه برنامه سخت و زمانبندي شدهاي را به ما ديكته ميكرد. ما براي هر بخش 39روز زمان داشتيم كه اگر بخواهيم آن را با ديگر كارهايي كه من ساختهام مقايسه كنيم مشخص ميشود فرصت به مراتب محدودتري از «يازده يار اوشن» داشتهايم. گاهي اوقات ميان فيلمبرداري 2سكانس 100 روز فاصله ميافتاد. جالب است كه بگويم ما ابتدا بخش دوم را گرفتيم و بعد به سراغ بخش اول رفتيم.
متاسفانه من به عنوان يك آمريكايي مجوز ساخت فيلم در كوبا را نداشتم اما در سفرهاي زيادي كه با مجوز رسمي وزارت امور خارجه انجام شد توانستيم از نزديك از مكانهايي كه اين رويدادها در آنجا به وقوع پيوسته بود ديدن كنيم. در بوليوي براي فيلمبرداري آزاد بوديم. بخش نخست را در مكزيك، پورتوريكو و نيويورك گرفتيم و بخش دوم را در بوليوي و اسپانيا.
در آغاز ما كار بوليوي را انجام ميداديم و بعد تصميم گرفتيم آن را بسط دهيم چون هرچه سبك سنگين كرديم ديديم بوليوي بدون شرح انقلاب كوبا و تصوير مبارزات پيگير جريانهاي سياسي آن دوران بيمعنا خواهد بود. سخنراني چه گوارا در نيويورك و ملاقاتهاي او با فيدل كاسترو در مكزيكوسيتي همه در تاثيرگذاري و معنا بخشيدن به جنبشهاي بوليوي لازم بودند. اين پروژه درست مثل «the Sorcers Apprentice» بزرگ و بزرگتر شد و كمكم احساس كردم به فيلمنامهاي خيلي بلند و عملا خسته كننده و ملالآور شده است. فكر نميكنم يك فيلم چهار و نيم ساعته براي بيننده هم جذابيت زيادي داشته باشد؛ به همين خاطر تصميم گرفتم به جاي دادن توضيحات جسته و گريخته آن را در دو كار مجزا و در مجموعهاي دنبالهدار بياورم. با خود گفتم بد نيست از روي طبيعت و نظام حاكم بر آن الگوبرداري كنم. وقتي يك سلول بيش از اندازه بزرگ ميشود تقسيم ميشود تا زنده بماند.
براي تاثيرگذاري بيشتر و جاانداختن موضوع براي مخاطب لازم بود كه به جزئيات بيشتري بپردازيم و ابهامات قصه را برطرف كنيم. تنها راه حل اين مشكل تقسيم كردن فيلم به 2 بخش بود اما اين تصميم، خود مشكلات ديگري در پي داشت. لازم بود قراردادها را تمديد كنيم و با تكتك افراد دوباره مذاكره كنيم. خوشبختانه تمام آناني كه در پروژه با ما همكاري داشتند آنقدر به آن علاقهمند شده بودند كه از اين ايده استقبال كردند. فيلم جز در چند ايالت آمريكا در بقيه سينماها در دو قسمت جداگانه و با وقفه به نمايش درآمد.
باوجود آنكه هر 2 فيلم با هدف پرداختن به يك شخصيت قصه را پيش ميبرند و قهرمانشان يكي است بدون شك تفاوتهاي زيادي با هم دارند. لازم بود كه در تصوير نيز اين تفاوت در لحن دو متن را به مخاطبم القا كنم. شرح تاريخ انقلاب كوبا درست پس از وقوع اين انقلاب و تحقق آرمانهاي افرادي نوشته شده بود كه در اين كشمكش پيروز شده بودند؛ افرادي كه پيروزمندانه تاريخ را به نفع خود نوشتهاند و نوعي واپسنگري در نوشتههايشان ديده ميشود. ساختن ورسيوني بصري از چند فصل از تاريخ معاصر اين كشور نيازمند ديد وسيع و بازي بود و البته سبك كاري خاص خودش را هم ميطلبيد. براي قاببنديها و حتي نوع فيلمبرداري لازم بود از شيوههاي كلاسيكتري استفاده شود و حتي در موسيقي متن و تيتراژ نيز از روشهاي سنتيتر!
با وجود آنكه تاريخ بوليوي هم تقريبا همزمان با يادداشتهاي انقلاب كوبا نوشته شده، تصويري متفاوت از چه گوارا را نشان ميدهد. اين نوشتهها زاويه ديد مشخصي ندارند و «چه» را يك شخصيت تنها و منزوي معرفي ميكنند كه نميداند در اطرافش چه ميگذرد؛ به همين دليل سعي كردم در تصوير از سبكي استفاده كنم كه بيننده بيشتر، فضا و حالتهاي روحي كاراكترها را حس كند تا اينكه تحت تاثير كلام و ديالوگها قرار بگيرد.
نتيجه چنين صحنههايي زياد واضح و مشخص نيست. سعي كردم تا رنگآميزي نماها و حال و هواي بصري چندان جذاب و وسوسهانگيز نباشد. برشها عمدتا بينظم هستند تا مخاطب نوعي حس نگراني و دلهره را در طول فيلم خصوصا زماني كه با «چه» عازم كوههاست با خود داشته باشد. اما به طور كلي قرار نيست كه اين حس همواره با شما باشد؛ شما آرام آرام با ريتم عادي قصه پيش ميرويد چون فراز و نشيب زيادي در شخصيت او وجود ندارد؛ تنها در مواقعي تنشها گريبانگيرتان ميشود كه او زودتر تسليم من و تلههاي تاريخي ميشود كه از منابع مختلف يافتهام. رفته رفته به پايان فيلم دوم كه نزديك ميشويم مخاطب با چشيدن طعم تلخ فرجام تراژيك اين قهرمان ناكام، ترس و دلهره آن لحظات را به فراموشي ميسپارد.
(ميخندد) اين سؤالي است كه بسياري مشتاقند پاسخ آن را بشنوند اما متاسفانه ما نميتوانيم به آن جواب دهيم.
به نظر من هر فيلمي كه به نوعي به شرح زندگي يك شخص يا تصوير يك موقعيت ميپردازد طبق تعريف سياسي است، چه اين كار پليسي باشد چه «ارين براكوويچ». به نظر من هر فيلمي كه با نگاهي ساده و بيتكلف به سوژهاش بنگرد و سعي در بازي با آن نداشته باشد، ميتواند يك فيلم سياسي باشد. البته فيلم سادهاي كه نه فانتزي باشد و نه صرفا براي سرگرم كردن مخاطب ساخته شده باشد. از سوي ديگر فيلمهايي چون «چه» كه يك ايدئولوژي خاص را مطرح ميكنند، روي اصول يك مكتب خاص مانور ميدهند و يا اساسا به واسطه آنها موجوديت يافتهاند هم ميتوانند يك فيلم سياسي باشند.
اما بايد بگويم من با قصد فيلم سياسي ساختن اين موضوع را انتخاب نكردم. همه ميدانند كه من كمونيست نيستم. چند هفته پيش در جايي مطلبي را عنوان كرده بودم كه بد نيست يك بار ديگر آن را تكرار كنم. ميدانيد! با شناختي كه از «چه» پيدا كردهام من در جامعهاي كه او در پي ساختنش بود، هيچ جايگاهي نداشتم. او در كتاب «انسان و سوسياليسم در كوبا» ميگويد: «هيچ هنرمند بزرگي نيست كه بتواند يك هنرمند واقعي باشد.» در مدينه فاضله او كار من از بياهميتترين كارهايي بود كه ميتوانست وجود داشته باشد.
فكر ميكنم كه اگر «چه» زنده بود از من تنفر داشت. اما به نظر من او يكي از جالبترين و تاثيرگذارترين چهرههاي سياسي در نيم قرن گذشته است. عقايد او هنوز هم از جالبترين ايدههاي مطرح شده در مناظرات سياسي روز به حساب ميآيند. به نظر من انقلاب كوبا آخرين انقلاب آنالوگ در چند سال اخير است. امروز تمام اين اتفاقات از جرقه حركت تا پيروزي آن ميتواند در 2 هفته روي دهد. تكنولوژي، مبارزه با روش «چه» و كاسترو را تقريبا غير ممكن كرده است. به نظر من ساختن يك فيلم درباره جنگي كه با امكانات دنياي مدرن وقوع آن تقريبا غير ممكن به نظر ميرسد ميتواند براي بينندگان جالب باشد.
اسم اسکار به صورت تصادفي روي اين مجسمه گذارده شد. يکروز "مارگريت هريک" منشي هيئت رئيسه در حاليکه به اين مجسمه مينگريست اظهار داشت که اين مجسمه مرا به ياد "عمو اسکار" مياندازد. اين گفته توسط خبرنگار يکي از روزنامهها که در آن نزديکي نشسته بود يادداشت گرديد و فردا در روزنامهاي که کار ميکرد اين جمله ديده شد: "کارمندان هيئت رئيسه مجسمه مشهورشان را اسکار ناميدند" و از آن به بعد اين نام روي مجسمه ماند.
کارگاهي در شيکاگو مسئول ساخت مجسمه هايي است که در مراسم سينمايي اسکار به برندگان اين جايزه اعطا شود. تمام مجسمه هاي اسکار دورههای گذشته را آناکلدو مدينا ساخته است. ساخت هر مجسمه حدود 40 ساعت کار مي برد و شماره سريالي زير هر کدام حک مي شود. هر سال 55 تا 60 مجسمه توسط کارگاهي يه نام "آر اس اوونز"، تحت تدابير شديد امنيتي ساخته مي شود. اسکارها براي آبکاري در داخل ظرفي حاوي از مواد مذابي چون مس، نيکل، نقره و طلاي 24 عيار فرو برده مي شوند و سپس صيقل داده مي شوند. مجسمه ها مورد بازبيني قرار مي گيرند و هر کدام که از استاندارد لازم برخوردار نباشد، از نو ساخته مي شود. مجسمه هاي اسکار از جنس آلياژ بريتانيوم (مرکب از سرب، قلع و آنتي موان) و با روکش(از چپ) مس، نيکل، نقره و طلاي 24 عيار. اندازه هر مجمسه اسکار 13.5 اينچ (حدود 33 سانتي متر) و وزن آن حدود 3.6 کيلوگرم است.
داستان چند دهه از برگزاری اسکار
از اواخر دهه 1920 و ورود صدا به سينما تا قرن 21 و استفاده از تصاويري که به کمک کامپيوتر توليد شده، دهههاي متمادي شاهد پيدايش و از ميان رفتن سبکهاي گوناگون بوده اند. هاليوود پيوسته سلطه خود را بر عالم خيال حفظ کرده و بر فيلمهاي اروپايي، بريتانيايي و هندي - که البته تماشاگران خود را داشته اند، سايه افکنده است. ستارگان هاليوود نيز از نخستين بازيگران جهاني در دهه 1930 تا ستارگان شکوهمند دهه 1950 و چهرههاي پر زرق و برق دهه 1970 و بازيگران امروزي که روابطشان موضوع بحث رسانههاست دستخوش تغييرهاي بسياري شده اند. در تمام اين سالها، جايزه اسکار نشان دهنده وضعيت کلي سينما بوده و به عنوان پاداشي به فيلمها، بازيگران و کارگرداناني که دستاوردهاي پايداري داشته اند اهدا شده است. حتي هرگاه که آکادمي از يکي از اين نشانه ها غافل مانده، باز هم معيارهاي مفيدي براي درک روندهاي جاري در صنعت فيلم در اختيار مورخان گذاشته است.
دهه هاي 1920 و 1930
اسکار همزمان با ورود صدا به سينما پا به عرصه گذاشت. البته اين جايزه تا سال 1939 رسماً نام اسکار را بر خود نداشت. با ورود صدا، استوديوهاي فيلمسازي آمريکا بر صنعت فيلم مسلط شدند و آغاز عصر طلايي هاليوود را نويد دادند. با پيدايش فناوري تکني کالر، بيشتر فيلمها به صورت رنگي فيلمبرداري شدند. اولين مراسم اسکار يا در واقع جايزه آکادمي در سال 1929 در کنار يک مراسم شام رسمي در تالار "بلاسام" يا همان "شکوفه" روم هتل روزولت هاليوود برگزار شد. فيلم بالها با داستاني درباره دو خلبان آمريکايي که هردو عاشق يک دختر مي شدند، جايزه بهترين فيلم را برد و اميل يانينگز براي بازي در فيلم جسم يا همه تن جايزه بهترين بازيگر مرد را دريافت کرد. جنت گينور براي بازي در فيلم آسمان هفتم جايزه بهترين بازيگر زن را گرفت. سال 1930 شاهد پا به عرصه گذاشتن نخستين ستارگان جهاني بود: اسپنسر تريسي، کلارک گيبل، بت ديويس و کاترين هپبورن همه براي نخستين بار جايزه گرفتند و هر چهار تن بعد ها در دهههاي بعد نيز برنده جايزه اسکار شدند. نخستين کارگردان- ستاره ها نيز رفته رفته وارد ميدان شدند. فرانک کاپرا در اين دهه سه بار (از جمله براي فيلم يک شب اتفاق افتاد) جايزه برد و جان فورد نيز اولين اسکار از چهار اسکار بهترين کارگرداني را در همين دهه براي فيلم خبرچين گرفت.
در دهه 1930 دو فيلم کلاسيک از دو فيلم برنده جايزه شکست خوردند. در سال 1932 وداع با اسلحه با شرکت گري کوپر و آلن هيز جايزه را به سواره نظام باخت و فيلم صفحه اول با شرکت پت اوبراين نيز در سال 1930–31 در برابر فيلم وسترن سيمارون که برنده جايزه شد، ناکام ماند. در سال 1935 فيلم يک شب اتفاق افتاد به کارگرداني فرانک کاپرا نخستين فيلمي بود که پنج جايزه بهترين کارگرداني، بهترين بازيگران زن و مرد، بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه را يکجا برد. داستان روزنامه نگاري که عاشق خانمي مي شود که وارث ارثيه هنگفتي است اما از خانوادهاش گريزان است، جايزه بهترين بازيگر مرد را براي کلارک گيبل به ارمغان آورد. در همان سال يکي از بزرگترين پيشگامان سينما، ديويد وارک گريفيث که "به مردي که هاليوود را اختراع کرد" شهرت داشت جايزه ويژه آکادمي را برد. گريفيث پيشگام ابداع و استفاده از بسياري از فنون داستانگويي در سينما بود و يکي از نخستين آثار کلاسيک سينما موسوم به تولد يک ملت را در سال 1915 کارگرداني کرد.
دهه 1940
اينگريد برگمان در اين دهه چهار بار نامزد دريافت جايزه بهترين بازيگر زن شد و سرانجام در سال 1944 اين جايزه را براي ايفاي نقش در فيلم چراغ گاز گرفت. لارنس اوليوير بازيگر تئاتر بريتانيا با موفقيت به هاليوود راه يافت و شش بار نامزد دريافت جايزه بهترين بازيگري و بهترين کارگرداني شد. جيمز استوارت نيز که جمعاً پنج بار نامزد دريافت جايزه اسکار شد، سه بار در اين دهه نامزد شد و در سال 1940 جايزه اسکار را براي بازي در فيلم داستان فيلادلفيا برد. به روايتي غولهاي پيشگام سينماي آمريکا، فرانک کاپرا، بيلي وايلدر، جان فورد و اورسن ولز قويترين آثار خود را در اين دهه خلق کردند. در سال 1940 فيلم بربادرفته بيشتر جوايز اصلي اسکار را درو کرد. در حاليکه اين فيلم هنوز يک اثر کلاسيک به شمار مي آيد، کارگردانش ويکتور فلمينگ در بوته فراموشي مانده است. در سال 1941 رقابت بر سر جايزه بهترين فيلم ميان فيلمهاي خوشههاي خشم، ربکا، داستان فيلادلفيا و ديکتاتور بزرگ بسيار فشرده بود. ربکاي هيچکاک جايزه را برد؛ اما از آنجا که جايزه بهترين فيلم هميشه به تهيهکننده داده مي شود، دست خود هيچکاک هرگز به جايزه اسکار نرسيد. در رقابت بر سر جايزه بهترين کارگرداني جان فورد از هيچکاک پيش افتاد. هيچکاک انگليسي چند بار ديگر نيز نامزد اسکار شد اما به آن دست نيافت. در سال 1942 والت ديزني جايزه ايروين تالبرگ موسوم به جايزه دستاورد تمام عمر را گرفت. اين همان سالي بود که پروژه شخصي او، فانتازيا، شکست سختي خورد و ديزني اشک ريزان از عدم توفيق آن در گيشه خبر داد. بازي روزگار اين است که امروز فانتازيا را يک اثر کلاسيک سينماي کارتوني مي شناسند. مراسم اسکار سال 1942 يکي از بحث انگيزترين مراسم در نوع خود بود. دره من چه سبز بود به کارگرداني جان فورد اسکار بهترين فيلم را برد و همشهري کين اورسن ولز را ناکام گذاشت. فورد در زمينه بهترين کارگرداني هم اورسن ولز تازه کار را از جايزه محروم کرد. برخي استدلال مي کند که اين بزرگترين بي عدالتي در تاريخ اسکار بود.
دهه 1950
اين دهه تحت تأثير نام تعدادي از بزرگترين کارگرداناني که به سينما شکوه بخشيده اند قرار داشت. ديويد لين، آلفرد هيچکاک، اليا کازان، جان هيوستن و جان فورد، همه شاهکارهاي خود را در دهه پنجاه آفريدهاند. اين همان دههاي بود که شاهد نمايش سرگيجه، پل رودخانه کواي، در بارانداز، اتوبوسي به نام هوس و قايق افريکن کوئين (مشهور به ملکه آفريقايي) بود. مارلون براندو، يکي از تيزهوشترين ستارگان هاليوود در دهه پنجاه بر پرده درخشيد. او پنج بار نامزد دريافت اسکار شد اما براي دريافت اسکار مي بايست تا سال 1954 که بخاطر بازي در فيلم در بارانداز جايزه گرفت منتظر اسکار مي ماند. کاترين هپبورن که دوبار هم در دهه هاي 30 و 40 نامزد دريافت اسکار شد بود سه بار هم در دهه 50 نامزد شد و چهار بار در دهه 60 و براي آخرين بار در سال 1982 نامزد اسکار شد. هپبورن در مجموع دوازده بار نامزد اسکار شد و چهار بار به اين جايزه دست يافت که هنوز هيچ بازيگري به اين رکورد دست نيافته است. جذابيت و محبوبيت هيچ بازيگر زن ديگري به اندازه او طولاني نشد و هيچ زني هم به اندازه او در مراسم اسکار سالهاي مختلف موفقيت کسب نکرد.
وجه غالب فيلمهاي اين دوره ترکيبي از شگفت انگيزي و مسخرگي بود. با اين حال آکادمي در سال 1951 جايزه بهترين فيلم را – به درستي – به "همه چيز درباره ايو" و در سال 1955 به "از اينجا تا ابديت" اعطا کرد. اما در سال 1952 که اسکار بهترين فيلم به يک آمريکايي در پاريس داده شد (آنهم در برابر اتوبوسي به نام هوس) و در سال 1957 که اسکار را به دور دنيا در هشتاد روز دادند، آکادمي آشکارا به خطا رفته بود. در سال بعد از آن هم همين اتفاق افتاد. وقتي اسکار بهترين فيلم را به بزرگترين نمايش روي زمين دادند حتي مري پيکفورد که مجري برنامه بود، موقع اعلام نام فيلم برنده کاملا جاخورده بود.
دهه 1960
در همان حال که آمريکا با راهپيماييهاي هواخواهان آزاديهاي مدني و ترور جان اف کندي در حال دگرگوني بود، هاليوود هم - هرچند به آهستگي - داشت تغيير مي کرد. در سال 1968 برنده اسکار بهترين فيلم، يعني در گرماي شب و نامزدهاي دريافت اين جايزه يعني باني و کلايد و گراجوئت نشان دهنده آمريکايي هشيارتر و با آگاهي سياسي بيشتر بودند. آمريکايي که قرار بود در دهه 1970 متحول شود. اسپنسر تريسي با سه بار نامزد شدن براي اسکار در اين دهه دوام کار حرفه اي اش را به اثبات رساند و در همان حال بت ديويس و کاترين هپبورن همچنان ستاره هاي محبوبي بودند. يکي از موفقترين فيلمهاي اين دهه "بن هور" بود که در سال 1960 با بردن 11 جايزه اسکار رکورد هاي قبلي را شکست و به مفهوم "فيلم عظيم حماسي" برنده جايزه اسکار معني داد. بعدها فيلمهايي مانند رقصنده با گرگها، دلاور و گلادياتور از همين الگو پيروي کردند. در سال 1964 سيدني پواتيه اولين بازيگر سياهپوستي بود که جايزه اسکار بهترين بازيگري را ( به خاطر بازي در فيلم سوسنهاي مزرعه) گرفت. بازيگر سياهپوست بعدي که اسکار گرفت دنزل واشينگتن بود که اين جايزه را سه دهه بعد از آن برد. در سال 1967 آکادمي سرانجام مشکل اعطاي جايزه اسکار به آلفرد هيچکاک را با دادن جايزه دستاورد تمام عمر حل کرد. اين تنها باري بود که دست هيچکاک به مجسمه اسکار خورد. او فقط زير لب گفت: "ممنون!" و از صحنه پائين آمد. در دهه 60 موزيکالها هم محبوب بودند. داستان وست سايد، بانوي زيباي من ، آواي موسيقي ( در ايران: اشکها و لبخندها) و اوليور اسکار بهترين فيلم را گرفتند. در سال 1969 آکادمي يک بار ديگر نشان داد که برخي از تصميمهايش در دراز مدت اعتبار ندارد.
دهه 1970
سالهاي 1970 براي فيلمسازان آمريکا دهه تجربههاي بزرگ بود. فيلمسازان آمريکايي در اين دهه تعدادي از بهترين فيلمهاي آمريکايي را ساختند. نسل جديدي از فيلمسازان جوان آمريکايي مانند مارتين اسکورسيزي، ويليام فريدکين، فرانسيس فورد کاپولا، استيون اسپيلبرگ، نورمن جيوسون و سيدني پولاک در اين دهه پا به عرصه فيلمسازي گذاشتند. آنها با زيبايي شناسي فيلمهاي اروپايي پرورش يافته بودند و تغيير لحن ناشي از نوغ فيلمسازي آنها در فهرست اسامي نامزدها و برندگان جوايز اسکار تأثير گذاشت. چايناتاون (محله چيني ها)، پدرخوانده، ارتباط فرانسوي، آخرين نمايش و مش همگي در آغاز اين دهه نامزد جايزه اسکار شدند. در اين دهه نسل تازهاي از بازيگران هم در هاليوود به عرصه رسيد. رابرت دونيرو و جک نيکلسون هم ار نظر ظاهري و هم از نظر طرز تلقي با بازيگران کلاسيک مانند کلارک گيبل و کري گرانت تفاوت داشتند. در سال 1971 آکادمي بار ديگر به تصحيح يکي از اشتباهاتش اقدام کرد و به اورسن ولز يک اسکار افتخاري داد. در همان سال، جورج سي اسکات اولين بازيگري بود که جايزه اسکار را رد کرد. او پيش از مراسم پيغام داد که براي دريافت جايزه نخواهد رفت و مراسم را "يک رژه گوشتي دو ساعته" ناميد.
در سال 1972 به چارلي چاپلين هم يک اسکار افتخاري دادند. بسياري لحظه دريافت جايزه او را عاطفيترين لحظه در تاريخ اسکار ناميدند. چارلي بيست سال پيش از آن، هنگامي که رفتار سياسي او زير ذره بين قرار گرفت از آمريکا رفت و هنگامي که در سال 1972 براي دريافت جايزه اسکار برگشت طولاني ترين کف زدنها در حاليکه همه به پا ايستاده بودند، در انتظارش بود.
تقريباً تمام فيلمهاي بزرگ برنده اسکار اين دهه مانند پدرخوانده قسمت اول و دوم و پرواز برفراز آشيانه فاخته، (در ايران: ديوانه اي از قفس پريد) منهاي چند استثنا هنوز در زمره فيلمهاي کلاسيک هستند. در سال 1974 فيلم نيش (با بازي پل نيومن و رابرت ردفورد) با پشت سر گذاشتن ديوارنگاريهاي آمريکايي و جن گير برنده اسکار شد و سه سال بعد، راکي سيلوستر استالونه با پشت سرگذاشتن راننده تاکسي مارتين اسکورسيزي و همه مردان رئيس جمهور آلن جي پاکولا جايزه بهترين فيلم و بهترين کارگرداني (جان آويلدسون) را برد. جنگ ستارگان، (جورج لوکاس) موفقترين فيلم اين دهه در سال 1978 هفت جايره اسکار را در رشته هاي فني برد اما جايزه اسکار بهترين فيلم و بهترين کارگردان را به آن ندادند

مطابق هرسال، با آغاز زمستان، هاليوود آثار حيثيتياش را به نمايش درميآورد، به اين ترتيب پس از تابستاني كه فيلمهاي پاپ كورني، وجه غالب آثار اكران شده را تشكيل ميدادند، سرماي زمستان، با آثاري شاخص از كارگردانان بزرگ همراه شده است.
اين گونه است كه آخرين فيلمهاي فينچر، ايستوود، دالاري، سودربرگ و مندز اكران عمومي شدهاند.
استوديوها آخرين برگهاي برندهشان را رو كردهاند. اسكار در راه است و نقشهاي اصلياش را همين فيلمهايي كه به تازگي اكران شدهاند، ايفا خواهند كرد.
مورد عجيب بنجامين باتن The Curious Case Of Benjamin Button
اگر «زودياك» از سوي دوستداران فينچر خيلي تحويل گرفته نشد، در عوض «مورد عجيب بنجامين باتن» فيلم تازه اين كارگردان، توانسته مورد توجه منتقدان قرار گيرد.
فينچر با عوض كردن سبك و سياق فيلمسازياش اينبار سراغ داستاني از اسكات فيتز جرالد رفته است. در «مورد عجيب بنجامين باتن» بردپيت نقش پيرمردي را بازي ميكند كه تازه در 80 سالگي به دنيا ميآيد. روند زندگي را به صورت وارونه طي ميكند يعني به مرور جوان و جوانتر ميشود. او در خانه سالمندان متولد و دست آخر در مهدكودك از دنيا ميرود.
مانند «زودياك» اينبار هم با فيلمي طولاني سروكار داريم. البته «مورد عجيب...» آنقدر غناي داستاني دارد كه در زماني نزديك به 3ساعت ملالآور به نظر نرسد. كيت بلنچت نقش همسر بردپيت را بازي كرده و جوليا اورموند، تيلدا سوئينتن از ديگر بازيگران فيلم هستند. در حالي كه «شواليه تاريكي» فيلم ستايش شده سال، در گلدن گلاب تحويل گرفته نشد، فيلم فينچر در 50 رشته نامزد دريافت جايزه است.
اغلب نقدهاي منتشر شده درباره فيلم هم لحن مثبتي داشتهاند.
بردپيت در سومين همكارياش با فينچر، يكي از بختهاي اصلي دريافت اسكار است و از حالا نامزدياش قطعي به نظر ميرسد.
منتقدي فيلم را يك «فارست گامپ» دانسته كه فاقد شيريني، خوشبيني و ساده لوحي است چون تلخانديشي به نام فينچر آن را كارگرداني كرده است.


والكري Valkyrie
والكري كوششي ديگر براي اثبات اين نكته كه برايان سينگلر هنوز تمام نشده است. كارگردان با استعداد «مظنونين هميشگي»، در اين سالها تبديل به فيلمسازي شد كه در خدمت استوديوها، پروژههاي فانتزي، عظيم، مجلل اما سطحي و توخالي را به ثمر ميرساند.
پروژه «والكري» كه تامكروز بازيگر اصلي و يكي از تهيهكنندگانش، حساب زيادي روي آن باز كرده است، درباره يك افسر آلماني با نام كلوس فون اشتافنبرگ است كه قصد دارد به همراه دوستانش هيتلر را ترور كند اما در اين كار به توفيق نميرسد. اقتباس از ماجرايي واقعي و بحثانگيز، حاشيههاي زيادي را از همان روزهاي آغاز پيش توليد به همراه داشت.
سينگلر با نگاهي جديتر از فانتزيهاي عظيمي كه در اين سالها ساخته، سراغ «والكري» رفت. روي فيلمنامه مدتها كار شد و سينگلر گفت كه با دستمايه ارتباط خوبي برقرار كرده است. «والكري» را ميتوانند فيلم حيثيتي كارگردان و بازيگر نقش اولش دانست. سينگلر ميخواهد ثابت كند كه هنوز كارگردان خلاقي است و ساخت فانتزيهاي صرفا سرگرمكننده، چيزي از قواي خلاقهاش نكاسته است و تام كروز كه سالهاست از روزهاي اوجش فاصله گرفته، قصد دارد در نقش يك افسر نازي، قماري بزرگ را به سود خود به پايان برساند.

مسير انقلابي Revolutionary Road
سام مندز يك دهه پيش با «زيباي آمريكايي» خود را در مقام يكي از كارگردانان خلاق و خوش قريحه هاليوود نماياند. در ميان فيلمهاي بعدي او«جادهاي به سوي تباهي» با بازي تام هنكس فيلم درجهيكي از كار درآمد؛ مسيري كه البته از اين شاخه به آن شاخه پريدنهاي مندس تداوم نيافت.
«مسير انقلابي» به نظر عزمي جدي از سوي سازندهاش براي بازگشت به روزهاي اوجش است.
اولين نكته قابل توجه فيلم بازي ديكاپريو و وينسلت در مقابل يكديگر است. 2 بازيگري كه پس از «تايتانيك» ديگر با يكديگر همبازي نشده بودند و حضور مجددشان پس از 11سال در يك قاب، ميتواند مورد توجه تماشاگران قرار بگيرد.
آنها در مسير انقلابي نقش زوج جواني را ايفا ميكنند كه در ظاهر زندگي آرام و بيدغدغهاي دارند ولي طولي نميكشد كه آرامش جاي خود را به تنش ميدهد. داستان فيلم در دهه 1950 ميگذرد.
در «مسير انقلابي» مندز باز هم در جاده تباهي گام برداشته است. كاري كه قبلا در فيلمهاي موفقاش نشان داده خوب بلد است و ميتواند دنيايي پر از تنش، نارآرامي و پلشتي را با مهارت به تصوير بكشد.
در رشتههاي اصلي شانس فيلم براي نامزدي اسكار بالاست، به خصوص ديكاپريو و وينسلت كه البته به نظر ميرسد دومي از بخت بيشتري برخوردار باشد.
گران تورينو Gran Torino
كلينت ايستوود پس ازآنكه «بچه عوض شده»اش خيلي مورد توجه قرار نگرفت، اينبار با فيلمي آمده كه خودش نقش اصلياش را ايفا كرده است. در «گران تورينو» ايستوود در نقش كهنه سرباز تنها، تلخانديشي كه تناسبي با محيط پيرامونش نمييابد، ستاره اصلي فيلم است. آدمي كه نژادپرست است اما در سير اتفاقاتي با يك مهاجر كرهاي دوست ميشود.
«گران تورينو» مثل ديگر آثار ايستوود، يك درام جدي و اخلاقگراست. اينبار مسئله تبعيضنژادي مورد توجه ايستوود قرار گرفته است. نفينژادپرستي در فيلم ايستوود كه همزمان با رياست جمهوري اوباما شده، نكتهاي كه برخي از منتقدان بر آن اشاره كردهاند.
درست مثل كهنه سرباز فيلم كه از تنهايي خود خواستهاش بيرون ميآيد، ايستوود نيز نشان ميدهد كه در هفتادو چند سالگي هنوز قصد بازنشستگي ندارد.
او فيلمساز محبوب آكادمي است و «گران تورينو» هم در موعد فيلمهاي اسكاري به اكران عمومي درآمده است.
شك Doubt
جان پاتريك شانلي برنده جايزه پوليتزر، براساس نمايشنامهاي از خودش «شك» را كارگرداني كرده است. فيلم ماجراي سوء ظن راهبهاي به يك كشيش است.
«شك» كنار «مورد عجيب بنجامين باتن» و «فراست- نيكسن» در بيشترين رشته نامزد دريافت جايزه از گلدن گلاب شد.
چالشي كه پاتريك شانلي در باب مفهوم اخلاق به راه انداخته مورد توجه منتقدان قرار گرفته است.
فيليپ سيمور هافمن در نقش پدري روحاني كه مشكوك به گرايشات غيراخلاقي است و البته مريل استريپ در نقش خواهر آن سيوس چهرههاي شاخص فيلم هستند ولي غافلگيري «شك» ايمي آدامز است.
خواننده The Reader
استفن دالاري كارگردان فيلم محبوب «ساعتها» اين بار سراغ دستمايهاي متفاوت از ديگر آثارش رفته است. داستان «خواننده» در آلمان پس از جنگ جهاني دوم ميگذرد.
ماجراي مايكل برگ، بيمار كه هانا اشمتيز پرستارياش را برعهده دارد. مايكل براي اشميتز شاهكارهاي ادبي را ميخواند و به او علاقهمند ميشود.
اين در حالي است كه هانا گذشتهاي هولناك دارد. او روزگاري يك افسر نازي بوده و دستگير و به جرم جنايت جنگي محاكمه ميشود. «خواننده» براي كساني كه پس از «ساعتها» چشم انتظار فيلم ديگري از دالاري بودهاند، اثري متقاعدكننده از كار درآمده است.
هرچند تكرار توفيق «ساعتها» باتوجه به فيلمهاي قدر امسال دور از ذهن به نظر ميرسد. كيت وينسلت در نقش هانا، ستاره بيگفتوگوي فيلم است.
چريك Che Part One
حماسه 4ساعته سودربرگ درباره ارنستو چهگوارا در 2 فيلم 2 ساعته با نامهاي «آرژانتين» و «چريك» به نمايش درآمده است. فيلم در جشنواره كن مورد توجه قرار گرفت و دل تورو براي نقش چه گوارا جايزه بهترين بازيگر نقش اول را از كن دريافت كرد.
واكنش منتقدان به فيلم سودربرگ مثبت بوده است و از حالا شانس دل تورو براي نامزدي اسكار قطعي به نظر ميرسد.
روي علاقه آكادمي به موضوعات سياسي هم ميشود حساب باز كرد، به خصوص وقتي كه سودربرگ پشت دوربين ايستاده باشد.
سالها پيش پولانسكي با انتقاد از روال فيلمسازي در هاليوود گفت به زودي كار به جايي خواهد رسيد كه ابزارهاي تكنولوژيك كاملا جاي كارگردان را خواهند گرفت؛ روزگاري كه سينما بيشتر از اينكه هنري خلاقانه باشد، به بازيهاي كامپيوتري شباهت پيدا ميكند. در اين سالها، استوديوها، فيلمسازان خلاق بسياري را تا مقام كارگزار فانتزيهاي مجلل و پر هزينه تنزل دادند؛ هرچند در دل همين سينما و با همين سيستم غولآسا، هنوز هم مجال بروز خلاقيتها وجوددارد.
كريستوفر نولان با «شواليه تاريكي» آبروي كميك استريپها را خريد و از سوي ديگر فيلمسازاني چون جاناتان دمي،كارگردان كهنهكار، فيلمي مستقل و پرطراوت را جلوي دوربين برد. دنيبويل هم نشان داد كه پس از مدتها از اين شاخه به آن شاخه پريدن مسير مطلوب خود را يافته است. رانهاوارد، سام مندز و ديويد فينچر هم دوباره به روزهاي اوجشان بازگشتهاند.
از نامهايي چون ايستوود، ون سنت، دالاري، سينگلر و... هم به راحتي نميتوان گذر كرد.
2008، سال حضور پرقدرت كارگردانان
نشريه اسكرين ديلي، به تازگي فهرستي از كارگرداناني كه ميتوانند در مراسم اسكار درخشش داشته باشند را منتشر كرده است. به احتمال قريب به يقين نامزدهاي اسكار بهترين كارگرداني، از ميان همين فيلمسازان انتخاب خواهند شد مگر اينكه اتفاق شگفتانگيزي رخ دهد. دني بويل با «ميليونر زاغهنشين» روزهاي خوشي را تجربه ميكند. كارگرداني كه با چند فيلم متوسط فراموش شده بود، حالا آنقدر از سوي منتقدان ستايش شده كه از بختهاي جدي دريافت اسكار به شمار ميآيد. ديويد فينچر هم كه فيلمهاي متاخرش در حدواندازه او ارزيابي نشده بود، با «مورد عجيب بنجامين باتن» دوباره در سيماي همان كارگردان موفق «هفت» و «باشگاه مشت زني» ظاهر شده است.
كريستوفر نولان هم كه بيشك كارگردان پديده امسال است. «شواليه تاريكي» فيلم ستايش شده سال است و منتقدان، سازندهاش را نابغه ناميدهاند. رانهاوارد و ساممندز هم فيلمسازانياند كه پس از يك دوره افول دوباره مورد توجه قرار گرفتهاند. هاوارد با «فراست – نيكسن» و البته سابقه محبوبيت ميان اعضاي آكادمي، شانس بالايي براي اسكار امسال دارد و مندز هم با «مسير انقلابي» قرار است خاطره خوش «زيباي آمريكايي» را تكرار كند.
گاسون سنت، نماينده سينماي مستقل و متفاوت آمريكا در ميان مدعيان امسال است. ونسنت در «ميلك» به سراغ دستمايهاي رفته كه چالشهاي سياسي و اخلاقي را برانگيخته و در آن مرز ميان آثار متعارف و غير قراردادي را شكسته است. ايستوود سالهاست كه نقش موثري در هاليوود ايفا كرده است. او 2 فيلم روي پرده داشت كه ميگويند شانس «گران تورينو» بيشتر از «بچه عوض شده» است. استفن دالاري هم كه كارگردان كم كاري است، پس از «ساعتها» با فيلمي به ميدان آمده كه در آن مسائل سياسي با دغدغههاي شخصي پيوند خورده است.
باز لوهرمن به قصد تجديد خاطره ديويد لين كبير «استراليا» را روي پرده آورده است؛ كارگرداني كه نشان داده به احياي ژانرهاي قديمي علاقهمند است. معمولا كارگردانها در صحنههاي عظيم و چشماندازهاي خيره كننده بيشتر به چشم اعضاي آكادمي ميآيند.
دارن آرونوفسكي هم از جبهه فيلمسازان اروپايي روشنفكر، اينبار يك گام به سوي مخاطب عام برداشته است. «كشتي گير» البته دوستداران «مرثيهاي بر يك رويا» و «چشمه» را خيلي راضي نكرده ولي نميتوان از برنده شير طلايي ونيز به راحتي گذر كرد.
جان پاتريك شنلي در مقام نمايشنامهنويس نام معتبري است و حالا با ساخت «شك» ميخواهد نشان دهد كه در عرصه كارگرداني هم حرفهايي براي گفتن دارد؛ هرچند در فيلمهايي از اين جنس معمولا كارگرداني زير سايه مضامين و حرفهاي مهمي كه قرار است منتقل شوند، باقي ميماند. برايان سينگر سالها پيش با «مظنونين هميشگي» چشمها را خيره كرد ولي در اين سالها بيشتر كارگرداني در خدمت استوديو نشان داده تا فيلمسازي خلاق.
«والكري» كه درباره يك رويداد تاريخي بحثانگيز ساخته شده، احتمالا مجالي بيشتر از فانتزيهاي عامهپسند براي جلوهنمايي كارگرداني سينگر فراهم كرده است.
جاناتان دمي هم كه زماني با «سكوتبرهها» روزهاي اوج را تجربه كرد، سالها بعد از مجرايي كاملا متفاوت به ميدان آمده است. دمي پس از آزمودن ژانرهاي مختلف، اينبار به سراغ ملودرامي جمعوجور رفته كه در آن نزديكي به زندگي در اولويت قرار داشته است. در «ريچل ازدواج ميكند» به عنوان توليدي مستقل، دوربين سيال و بداههپردازي در ساختار بصري، ويژگي متمايز كارگرداني جاناتان دمي است.
مقايسه انيميشن «وال اي» با «2001 اوديسه فضايي» از سوي منتقدان نشان ميدهد كه اندرو استنتن به عنوان سازنده بهترين انيميشن سال يكي از كارگردانان شاخص 2008 بوده است. مايكلي- فيلمساز روشنفكر انگليسي- با استقبال منتقدان مواجه ميشود؛ اتفاقي كه در مورد «الكي خوش» هم رخ داد. البته تجسم لي در حالي كه اسكار بهترين كارگرداني را در دست دارد، آن هم در ميان مدعيان امسال كمي دور از ذهن مينمايد. برادران كوئن هم پس از توفيقي همه جانبه با «پيرمردها جايي ندارند» احتمالا امسال را در حاشيه سپري خواهند كرد. «پس از خواندن بسوزان» واكنشهاي متفاوتي را از سوي منتقدان در پي داشت.
برخلاف پارسال، كمتر كسي روي توفيق آنها در اسكار حساب ميكند ولي كوئنها، سالهاست كه هر فيلمشان يك اتفاق محسوب ميشود. تام مك كارتي براي «ميهمان»، اد زوئيك براي «مقاومت» و گابريل موچينو، كارگردان «هفت پوند» هم جزو فيلمسازان شاخص 2008 بودهاند اما راهيابيشان به فهرست نهايي نامزدهاي بهترين كارگرداني، نيازمند اماواگرهاي بسيار است.
در كل به نظر ميرسد كه انتخاب يك فيلمساز از ميان اين همه مدعي، كار بسيار دشواري باشد.
كارگردانان شاخص سال
اسكرين ديلي، اين 19 فيلمساز را به عنوان كارگردانان شاخص 2008 ، مدعي دريافت اسكار بهترين كارگرداني معرفي كرده است. ايستوود با 2 فيلم در اين فهرست ركورددار است.
اگر در «مولنروژ» باز لوهرمن خاطره موزيكالهاي به يادماندني قديمي را زنده ميكرد، اين بار «استراليا» قرار است ياد شكوه و عظمت درامهاي كلاسيك هاليوود را تداعي كند.
به همين دليل است كه موقع تماشاي «استراليا» تماشاگر ياد فيلمهاي مختلفي ميافتد، از «بربادرفته» گرفته تا «لورنس عربستان» و حتي «جويندگان» فورد. مشخص است كه باز لوهرمن قصد داشته در عين نوستالژيك بودن، معاصر نيز باشد.
به همين دليل است كه فيلمش چند لحني است و در آن نسبت به بسياري از كهن الگوهاي فيلمهاي قديمي، ديدگاهي انتقادي به چشم ميخورد (مثال بارزش نژادپرستي است كه در برخي از فيلمهاي قديمي هاليوود از آن به منزله يك ارزش، تقديس به عمل ميآمد.)
نيكول كيدمن در نقش سارا اشلي، زني كه راهي استراليا ميشود تا اداره اموالش را برعهده داشته باشد، در كانون توجه فيلمساز است.
زني مقاوم، لجباز و البته توانمند كه دراور (هيوجكمن) يارياش ميكند. البته مطابق قاعده بازي، پس از كلي اختلافنظر، دعوا و درگيري!
«استراليا» 165دقيقه است كه براي يك فيلم امروزي كمي طولاني محسوب ميشود. فيلم دو، سه بار لحن عوض ميكند و با تغيير ضرباهنگ، فيلمساز ميكوشد تا تماشاگر را روي صندلي سينما حفظ كند.
با وجود آنكه رويكرد باز لوهرمن به مفاهيمي كه در «استراليا» مطرح كرده، كاملا حكايت از دغدغههاي معاصر دارد، فيلم برخوردار از طعمي نوستالژيك نيز هست. اينكه با فيلمي مواجهيم كه ما را در لحظاتي به ياد «برباد رفته» (ويكتور فلمينگ) و «لورنس عربستان» (ديويد لين) مياندازد، حسي است كه به ندرت آثار متاخر هاليوود، توانايي ايجادش را دارند.
چشماندازهاي خيرهكننده و تصاوير زيبايي كه باز لوهرمن از طبيعت استراليا شكاركرده است، در كنار نيكول كيدمن در يكي از بهترين نقشآفرينيهايش، از ويژگيهاي بارز فيلم به شمار ميآيند. به نظر ميرسد كه باز لوهرمن در اين فيلم بيش از هر چيز ستايش از وطن خود را دستمايه قرار داده است.
فيلم در واقع حاصل نگاه نوستالژيك يك كارگردان استرالياييتبار به سرزمينش است كه در اين مسير با همكاري 2 استراليايي ديگر (كيدمن – جكمن)، «استراليا» مبدل به فيلمي شده است كه تماشاگر پس از تماشايش با رضايت از سالن خارج ميشود.در زمانهاي كه گفته ميشود دوره داستانگويي كلاسيك به سرآمده است و سينماي كلاسيك در محاصره انبوه فيلمهاي امروزين هاليوود، به خاطرهاي در دوردستها ميماند، فيلمي چون «استراليا» علاقهمندان سينما را به تداوم حسهاي دلپذير گذشته اميدوار ميكند.
هرچند كه همه ما ميدانيم كه باز لوهرمن در بهترين حالتش براي اين سينما جاي يك مثلا ديويد لين را نميتواند پر كند!با اين همه «استراليا» را بايد فيلمي موفق و ديدني ارزيابي كرد؛ فيلمي كه نشان ميدهد با كمي دستكاري در قواعد قديمي بازي، هنوز هم ميتوان طعم خوش سينماي قديم را نه عينا تكرار كه در حد وسع و توان، تداعي كرد.
8 سال پيش استفن دالدري در اقتباسي بينظير از رمان برنده پوليستر، مايكل كانينگهام، فيلمي ساخت كه در مراسم آكادمي 2002 غوغا كرد.
«ساعتها»ي او 9 اسكار را به خود اختصاص داد كه يكي از آنها براي بازي در نقش نويسنده معروف، ويرجينيا وولف به نيكول كيدمن رسيد. دالدري بار ديگر سينه سپر كرده تا با تكيه بر جادوي قلم ديويد هير در اقتباس از قصه پررمز و راز برنارد اشلينك به جنگ رقباي اسكاري خود برود. آنها در اين داستان نيمه اتوبيوگرافيك نويسنده، به سراغ موضوعي حساس و جنجالي رفتهاند تا صداي دلخراش فراموش شدگاني را انعكاس دهند كه سالها پيش در ميان شعلههاي آتش تعصبات نژادي، مليتي و مذهبي سوختند و اينك خاكستر آنان از قعر تاريخ، وجدان بازماندگان آن جلادان را ميلرزاند.
ماجراي «خواننده» در آلمان پس از جنگ جهاني دوم رخ مي دهد.رالف فينيس و ديويد كراس نقش مايكلبرگ را در سنين جواني و ميانسالي بازي ميكنند؛ كيت وينسلت هم نقش اصلي زن اين فيلم را بازي ميكند و گفته ميشود شانس بالايي براي موفقيت در اسكار دارد. او نقش هانا اشميتز را بازي ميكند؛ فردي كه پرستاري مايكلبرگ را برعهده ميگيرد. مدتي بعد هانا ناپديد ميشود و از دادگاه جنايتكاران جنگي نازي سر در ميآورد... .
وقتي «ساعتها» جوايز اسكار را درو كرد و منتقدان به ستايشش پرداختند، روزنامهنگاري نوشت: «دالدري از اين پس كار سختي را پيشرو خواهد داشت. ساختن فيلم درخشاني چون «ساعتها» قطعا كار دشواري بوده ولي تكرار اين موفقيت در فيلم بعدي، به عرقريزان روحي به مراتب بيشتري نيازمند است!» دالدري كه در تمام اين سالها كارگرداني اسكاري ناميده شده و منتقدان براي فيلم بعدياش لحظهشماري كردهاند، حالا با فيلم تازهاش هم از بختهاي جدي اسكار است و هم منتقدان «خواننده» را اثري موفق ارزيابي كردهاند.
دالدري به عنوان فيلمسازي عميقا روشنفكر، نشان ميدهد كه در دل بزرگترين صنعت سرگرميساز دنيا نيز ميتوان نخبهگرا بود و حساسيتهاي هنري را تا بالاترين درجه لحاظ كرد و در عين حال طعم خوش موفقيت را چشيد.
اين دومين باري است كه با ديويد هيركار ميكنيد. هر دو بار موضوعات سنگين و پيچيدهاي را انتخاب كردهايد كه با معيارهاي متعارف سينمايي همخواني نداشته و به نوعي آثار ساختارشكنانهاي محسوب شدهاند. چرا به اين موضوعات اهميت بيشتري ميدهيد؟
صادقانهترين پاسخ به اين سؤال اين است كه چرا بايد براي هر موضوع بياهميتي وقت صرف كنيم؟ چرا بايد هر كتابي را كه خوانديم به فيلم برگردانيم؟ پس از مطالعه بايد ديد آيا كتاب ارزش آن را دارد كه دو سال از عمر و زندگيتان را در دنياي آن بگذرانيد. موضوعي كه براي «خواننده» درنظر گرفتيم به اندازه كافي پيچيده و چند لايه بود و نقاط ابهام فراواني داشت! يكي از جالبترين و متفاوتترين موضوعاتي كه تا آن روز درباره آن فكر كرده بودم! از طرفي همانطور كه ميدانيد ديويد هير دوست قديمي من است، ما كارهاي زيادي را مشتركاً انجام داديم و معمولا نتايج خوبي هم گرفتم. به همين خاطر تصميم گرفتيم در اين پروژه هم با او همكاري داشته باشم.
ديويد قبل از من رمان اشلينك را خوانده بود و آن را به آنتوني پيشنهاد كرده بود. آنتوني تمام برنامهريزيهاي لازم را براي ساخت آن انجام داده بود و حقوق ساخت آن انحصاراً در اختيار خودش بود اما نميدانم چه شد كه يكباره تصميم گرفت پروژهاي را كه اجازه نميداد هيچكس روي آن دست بگذارد و براي انجام آن اشتياق زيادي داشت به من پيشنهاد كرد و كاملا از آن صرفنظر كرد.
تعجب ندارد، كتاب اشلينك يك شاهكار پرفروش است!
من چند سالي را در آلمان زندگي كردم. پس بهتر است صادقانه بگويم كه تنها موضوع جالب و پراهميت قصه بود كه مرا تحت تاثير قرار داد.
دهه 70. از 13 تا 18 سالگي درست زماني كه به مدرسه ميرفتم تقريبا سالي يك ماه را در آنجا بودم. فكر ميكنم اين زمان براي آشنايي با فرهنگ و فضاي ذهني مردم اين كشور كافي باشد.
برليني كه امروز ميبينيم در 100سال گذشته 3 بار از نو ساخته شده است، به همين خاطر امروز نميتوانيم هيچ جايي را در اين شهر پيدا كنيم كه حتي به برلين 1989 شباهت داشته باشد. همانطور كه قطعا آن برلين 1947 نيست. اروپا روزبهروز تغيير ميكند و هر روزش دنيايي جديد است. معجزه اقتصادي تجددخواهي و حجم عظيم ساختوسازهايي كه مارشال پلان در آلمان انجام داده اين كشور را كاملا متحول كرده است. مكاني كه بايد به ضرورت، رمان قصه در آن روي ميداد، شهر هايدلبرگ در جنوب باختري اين كشور بود اما تغييرات زيادي در طول اين سالها چهره شهر را به كلي عوض كرده بود. به همين خاطر شهري كاملا متفاوت را به نام گورلتيز انتخاب كرديم، كه در نقشه آلمان قديم در مرز لهستان واقع شده. با وجود آنكه بسياري از شهرهاي آلمانشرقي در برنامه بازسازي و نوسازي قرار گرفتهاند، اين شهر تنها مكاني بود كه هنوز ويژگيهاي لازم را براي ساخت «خواننده» داشت.
من از كودكي اين زبان را فراگرفتم. بعيد ميدانم فراموشش كنم.
بله كيت آن روزها مشغول كار روي «جاده انقلابي» بود. كيدمن اصلا سرصحنه ما نيامد، چون به شدت درگير كار «استراليا»بود. قرار بود پس از كريسمس كار را با ما شروع كند كه با باردار شدنش قضيه كاملا منتفي شد. به همين خاطر من باز هم نزد كيت بازگشتم و قرار شد چند ماهي كار را به تعويق بيندازيم تا او بتواند در كنار ما باشد.
ما فيلمبرداري را سپتامبر گذشته آغاز كرديم.
بله كاملا درست است.
يك سال براي ساختن 120دقيقه فيلم كافي نيست؟
بله همينطور است.
اين خيلي عالي است.
غيرآلمانيها؟ (ميخندد)... خب ميدانيد داستان اشلينك يك قصه آلماني تمامعيار است. فكر ميكنم برنارد آن را به زبان انگليسي نوشته تا شانس خود را در جذب مخاطب خارجي و ميزان موفقيت تمهاي مدنظرش بيازمايد. براي من واكنش مردم آلمان بيش از هر چيز اهميت دارد. به همين خاطر بيصبرانه در انتظار اكران آن در اين كشور هستم. البته نمايش آن به بعد از جشنواره فيلم برلين درماه فوريه موكول شده است. به هر حال بايد بگويم تمهاي «خواننده» جهاني هستند. صداقت، بخشش، دوستي و گذشت از زيباترين مفاهيم انساني هستند كه نميتوان آنها را به مردم يك كشور محدود كرد. اين مضامين محوري فيلم ميتوانند به همه فرهنگها و موقعيتها تعميم يابند. به نظر من مخاطب اين فيلم هر انسان آگاهي است كه با وجدان بيدار زندگي ميكند!
اين خيلي خوب است.
موهولي هم روي آن فيلم كار كرده بود. او سالهاست كه با فيليپگلس حتي در كارهاي استوديويياش همكاري دارد. به عقيده من او از خوشقريحهترين و با انگيزهترين آهنگسازان جوان امروز آمريكاست، ستارهاي تكرار نشدني در دنياي موسيقي معاصر اين كشور! من به تواناييهاي او ايمان دارم و از اينكه توانستم كمك او را در اين پروژه داشته باشم بسيار خوشحالم. او درست مثل فيليپ با موسيقياش حرف ميزند و به خوبي ميداند كه وظيفه موسيقي در يك فيلم تنها دادن پشتوانه احساسي به رويدادهاي آن نيست. به همين خاطر است كه نوعي بحث ديالكتيكي را از همان تيتراژ ابتدايي در فيلم به جريان مياندازد و در طول آن سطح ديگري از گفتوگوها را به ديالوگها ميافزايد و عملا در كنترپوان بر تاثير آنچه ميبينيد ميافزايد.
بله، اسكات تهيهكننده اين فيلم بود، اما در گروه اتفاقاتي افتاد كه ترجيح داد آن را رها كند. البته اميدوارم كه اين فيلم براي هميشه فراموش نشده باشد.
اعتراف ميكنم فيلم ما بدون راهنماييهاي آنتوني و سيدني اين «خواننده» از آب درنميآمد. سيدني را خوب ميشناختم، اما آنتوني دوست صميمي و خيلي نزديك من بود. همانطور كه ميدانيد اين كار در اصل پروژه آنتوني بود، قرار بود او خودش آن را بنويسد و كارگرداني كند. اما طولي نكشيد كه به اين نتيجه رسيد در چند سال آتي مجال پرداختن به آن را نخواهد داشت. از طرفي چون در مقابل برنارد اشلينك و قولي كه براي سينمايي كردن كتابش به او داده بود احساس مسئوليت ميكرد و از من و ديويد خواست كه روي آن كار كنيم. ميدانيد آنتوني هيچگاه به خاطر پول و شهرت كار نميكرد. هميشه در كمال سخاوت و بلندنظري همه تجربيات و مهارتهايش را در اختيار ديگران قرار ميداد. سيدني پولاك هم همينطور! هر دو نفر در نگارش فيلمنامه و انتخاب بازيگران به ما كمك كردند و در چند جلسه با من و ديويد درباره طرحهاي ارائه شده فيلم صحبت كردند.
سيدني هميشه به هدف ميزد. او مهمترين و اساسيترين سؤالي را مطرح ميكرد كه ما بايد در فيلم به آن پاسخ ميداديم. آنتوني با زيركي و تبحر فوقالعاده خود جزئيات كار را بررسي و بازبيني ميكرد. او هنرمند بزرگي بود كه هيچكس را رقيب خودش نميدانست و همواره سعي ميكرد به همه كمك كند تا بهترين فيلمشان را بسازند. او تهيهكننده كاري شده بود كه خود ميخواست آن را بسازد و برنامهريزيهاي زيادي براي آن كرده بود. مرگ اين دو عزيز ضايعه اسفباري بود كه سينماي جهان را عزادار كرد.
به جز داپ، مدير فيلمبرداري همه عوامل ما آلماني بودند؛ افرادي مبادي آداب، جدي و در عين حال شوخطبع! فضاي صميمانهاي بر گروه حاكم بود و آنها به خوبي با زيرو بم كتاب آشنايي داشتند و در طول پروژه پيشنهاداتي براي بهتر شدن كار ميدادند. بسياري از آنها پس از اتمام كار از دوستان بسيار خوب من شدند. توجه آنها به جزئيات فوقالعاده بود. به عنوان مثال، ديويد هافمن يكي از افرادي بود كه تلاشش در تحقيق و اطلاع از صحتوسقم دادههاي داستان اشلينك و يافتههاي ما باور نكردني بود. به طور كلي فكر ميكنم همه افراد از كنار هم بودن در اين جو دوستانه و كاري لذت ميبردند. نزديكانم دليل آن را سابقه كاري من در تئاتر ميدانند چون معمولا تئاتريها با هم رابطه نزديك و خوبي دارند از طرفي ما گروه خاصي از آلمانيها را در كنار خود داشتيم كه بسيار سخاوتمندانه سعي ميكردند و كار خوبي را از آب درآورند.
راستش را بخواهيد قرار بود فيلم يك ماه زودتر تمام شود. اما با تاخيري كه در فيلمبرداري داشتيم به هيچ وجه واقعبينانه نبود. به همين خاطر سعي كرديم وقت بيشتري بگيريم و بالاخره با تلاش و همت افراد گروه توانستيم در حداقل زمان ممكن آن را به اتمام برسانيم. وقتي شرايط عوض شد و كارها روي غلتك افتاد همه نفس راحتي كشيدند.
نميدانم چه بگويم. از وقتي كه مدرسه ميرفتم جايزه گرفتن را دوست داشتم. جاي اميدواري دارد، فيلم آنقدر به نظر منتقدان قوي آمده كه چنين قضاوتي درباره آن كردهاند. ولي خب ميدانيد در آمريكا اين ترفند يكي از ابزارهاي مفيد بازاريابي است. اما چنين چيزي در مورد كشورهاي ديگر صدق نميكند. خصوصا براي فيلمي چون «خواننده» كه بيشتر يك فيلم اروپايي محسوب ميشود! من بيش از آنكه در روياي جايزه كارگرداني باشم دوست دارم بازيگرانم را با جايزه ببينم.اسكار برايم اهميت چنداني ندارد، ولي علاقهمندم كيت وينسلت اين جايزه را براي فيلم من ببرد.
كامينگ سون- دسامبر 2008
