|
اولین مجله اینترنتی فیلم / عکس ، میان پرده ، معرفی فیلم ، خبر ، مقاله
|
منتظر باشید!!!

هاليوود برخي واقعيتهاي جامعه را دستمايه قرار داده است. انعكاس مهمترين وقايع سال 2008 را
در بسياري از فيلمها ميتوان مشاهده كرد
وقايعي كه در سال 2008 در نقاط مختلف جهان رخ داد به قدري متنوع بود كه دوربين رسانهها در پوشش تمامي آنها به مشكل برخوردند. بنابراين اگر فيلمي با توجه به برنامه طولاني پيش توليد و حضور در تقويم اكران بتواند به اين دغدغههاي روزمره مردم بپردازد واقعا ارزش توجه را خواهد داشت.
مهمترين فيلم از اين دست قطعا فيلم شواليه تاريكي- آخرين ساخته كريستوفر نولان- است كه پرفروشترين فيلم سال و يكي از آثار تحسين شده ماههاي اخير سينماي جهان بود و براي تحليلگران و ناظران سياسي و فرهنگي حرفهاي بسياري براي گفتن داشت. دان اشنور، مدير انستيتو سياسي جسآنرو از جمله طرفداران اين فيلم بود كه كار كريستوفر نولان را در اين فيلم ستايش ميكند: شايد 5سال قبل ساخت چنين فيلمي بسيار دشوارتر از حالا بود چون شرايط نميتوانست براي بيان چنين مسائلي در يك فيلم كه قرار است براي بيننده جريان اصلي سينما راضيكننده باشد، مهيا شود.
در آن سالها ما تازه جنگ عراق را آغاز كرده بوديم و مبارزه با تروريسم هم ماههاي ابتدايياش را ميگذراند و هضم فيلمنامههايي از اين دست براي بيننده ساده نبود ولي حالا كه تماشاگران نتيجه عملياتهاي نظامي در عراق و افغانستان را ديدهاند ميتوانند پيام اين فيلم را به خوبي درك كنند.
روي سكوف، سردبير روزنامه سانفرانسيسكو كرونيكل هم معتقد است: شواليه تاريكي سوژه خوبي براي بررسي شرايط شخصيت اصلي فيلم و همخواني آن با شرايط روز دنياست. او ادامه ميدهد: اين فيلم توانست نشان دهد كه خيروشر مدرن چگونه ميتوانند درون هر يك از ما وجود داشته باشند. گرچه شواليه تاريكي حتي قبل از اينكه ايفاگر شخصيت منفي آن (هيث لجر ) از دنيا برود نيز مورد توجه قرار گرفته بود اما ايجادشدن موج جديد استقبال از اين فيلم تا حدي مربوط به اين واقعه ميشد كه نشان از شيفتگي اجتماع به حوادثي از اين دست است.
مونتانا ميلر استاد دانشگاه بولينگگرين در اوهايو در اين زمينه ميگويد: مردم شوكه شده بودند و من شاگرداني داشتم كه براي او گريه ميكردند و شيفتگي مردم به كسب اطلاعات بيشتر در مورد او از طريق دنبال كردن تحقيقات پليس و پزشكان و تماشاي فيلم بدل به يك پديده همهگير شده بود. اما تنها فيلم شواليه تاريكي نبود كه تلاش كرده بود تا مشكلات امروز ما را منعكس كند و ما را به تفكر براي يافتن راهحلهاي منطقي وادارد. انيميشن وال اي از استوديو پيكسار كه يكي از نامزدهاي اسكار بهترين فيلم انيميشن است، فيلمي بود كه سينماروها و به ويژه طرفداران نهضت سبز را به تحرك بيشتر واداشت.
الي پاريزر ،مدير اجرايي شركت مووآن كه يكي از طرفداران حفظ محيط زيست است تماشاي اين فيلم را به تمامي كارمندان اين شركت توصيه كرده بود و دليل اين كار خود را چنين توضيح ميدهد: بهعنوان كسي كه مدافع زمين سبز است اين فيلم را پسنديدم اما فيلم از نقطه نظر علمي هم داراي جايگاه مناسبي بود و اصرار ميكرد در صورتي كه مسيرمان را تغيير ندهيم تمدن بشري در نهايت چه سرنوشتي خواهد يافت. من فيلمهاي كودكان كه داراي داستانهاي احمقانه و سادهانگارانه نيستند را دوست دارم اما والاي توانسته بود حرفهاي جدياش را در قالب شخصيتهاي سرگرمكننده كودكانه بيان كند و اين چيزي است كه اين روزها كمتر ديده ميشود.
اما در عين حال افرادي از جمله ديو گيلسون ، سردبير نشريه مادرجونز معتقدند كه شايد اين فيلم داراي پيامهاي مثبتي در زمينه حفظ محيطزيست بوده اما محصولاتي كه براي بازاريابي آن عرضه شده اين موضوع را تا حدي جبران كرده است.
وي در توضيح اين نظر خود ميگويد: معتقدم والاي فيلمي جذاب و سرگرمكننده بود اما زماني كه شما از سالن سينما بيرون ميآييد و تمامي اسباب بازيها و ديگر وسايلي را كه براساس شخصيتهاي اين انيميشن ساخته شده، در فروشگاهها ميبينيد شايد ديگر اين فيلم را نتوانيد در زمره فيلمهايي ببينيد كه حافظ محيطزيست هستند.
از ديگر مسائل مطرح در جامعه آمريكا موضوع مهاجران غيرقانوني بود كه در سالهاي 2000 و 2004 نيز نقش مهمي را در انتخابات رياستجمهوري ايفا كرده بود و اين بار در فيلم ملاقاتكننده به خوبي مطرح شده بود. بالا گرفتن تب مبارزه با مهاجران غيرقانوني در آغاز دومين دوره رياستجمهوري بوش به تصميم كنگره براي ساخت ديوار امنيتي در مرز مكزيك شد كه به زعم بسياري نتوانست مانع ورود مهاجران غيرقانوني مكزيكي و آمريكايلاتين به آمريكا شود.
ديويد ايگناتيوس تحليلگر سياسي روزنامه واشنگتن پست درباره اين فيلم ميگويد: شخصيت ريچارد جنكينز همان انزوايي را تجربه ميكرد كه شرايط سخت اقتصادي ميتواند در هر انساني در يكي از قارههاي جهان بهوجود آورد. اين فيلم در كنار مطرحكردن مسائل قومي نشان داد كه كليشههاي فرهنگي كه در فيلمهاي روز جهان كم و بيش آن را ميبينيم ناشي از عدمدرك سازندگانشان از شرايط جاري جهان دارند و همين نكته در انتخابات رياستجمهوري باعث شد تا در نهايت باراك اوباما به رياستجمهوري برسد كه كمتر كسي برايش در 2سال قبل شانسي قائل بود اما آرايي كه جوانان در حمايت از اوباما به صندوقها ريختند اين اميد را بهوجود آورد كه روزهاي حضور پررنگ كليشههاي فرهنگي و ضدمهاجران در سينماي امروز به پايان رسيده است.
ولي در كنار مسائل اقتصادي يكي از اصليترين مسائل، موضوع انتخابات رياستجمهوري آمريكا و انتخاب باراك اوباما بهعنوان رهبر جديد آمريكا بود كه بازتابي جهاني داشت اما استقبال مردم از فيلمهاي سياسي چون راي متزلزل ويا دابليو از اليور استون اصلا چشمگير نبود. البته دابليو مثل اكثر فيلمهاي اليور استون يك فيلم سياسي است اما بدون شك در مقايسه با شاهكارهاي وي مانند نيكسون و JFK داراي ضعفهاي زيادي است و او در دابليو نتوانسته است تصوير تازه از جورجبوش ارائه دهد و تقريبا فيلم همان جورجبوشي را كه همه ما ميشناسيم در قالب فيلم بار ديگر به ما نشان ميدهد و حتي بهنظر ميرسد « استون» در اين فيلم به جاي بررسي دقيق سياست بوش، بيشتر به ارائه نظرات شخصي خودش در مورد وي رو آورده است. وجود چنين شاخصههايي باعث شد كه اين فيلم تنها در چند جشنواره سينمايي اروپايي مورد توجه قرار گيرد و نتواند در گيشه آمريكا به موفقيت قابل توجهي دست يابد.
ايگناتيوس در اين رابطه توضيح ميدهد: انتخابات امسال يكي از دراماتيكترين انتخابات تاريخ آمريكا بود و اين موضوع در نحوه انتخاب باراك اوباما بهعنوان كانديداي دمكراتها در انتخابات و پس از آن پيروزياش بر مككين تكرار شد و شايد به همين دليل بود كه فيلمهاي سياسي در يكي از سياسيترين سالهاي تاريخ تماشاگري نداشتند چون مردم در خلال انتخابات شاهد يك فيلم زنده با حضور يك بازيگر محبوب - باراك اوباما – بودند.
اما در زمينه جنگ و مسائل مربوط به آن، سال 2008 شايد يكي از ضعيفترين سالها باشد و 2 فيلم مهم اين ژانر را فيلمهاي «بدون توقف» – در انتقاد از سياستهاي نظامي آمريكا در افغانستان و عراق– و فيلم War,Incتشكيل ميدادند. ايگناتيوس براي اين رويكرد ضعيف سينما به مقوله جنگ استدلالهايي دارد: يكي از دلايلي كه فيلمهايي از اين دست درباره عراق به موفقيتي دست پيدا نميكنند اين است كه تماشاگران هنوز هم شاهد عملياتهاي نظامي در عراق هستند و به نحوي اين فيلمها به آنچه در دنياي واقعي ميگذرد نزديك هستند و شايد براي مردم هنوز زود باشد كه نسخهاي از اين وقايع را روي پرده سينما ببينند. نبايد فراموش كنيم كه بهترين فيلمها درباره جنگ ويتنام- شكارچي گوزن، اينك آخرالزمان و غلاف تمام فلزي – همگي زماني اكران شدند كه سالها از پايان جنگ گذشته بود.
واشنگتن پست /2 فوريه
Kamy Network Movie
۳ ساله شد!!!!

Happy birthday Kamy Network
Movie!!!
بازیگران:
کارگردان:
| Directors | |
| Lawrence Kasdan | Director |
تهیه کنندگان:
| Producers | |
| Charles Okun | Executive Producer |
| Tim Bevan | Producer |
| Eric Fellner | Producer |
| Meg Ryan | Producer |
| Kathryn F. Galan | Producer |
| Liza Chasin | Associate Producer |
| Michele C. Vallillo | Associate Producer |
نویسندگان:
| Writers | |
| Adam Brooks | screenplay |
| Adam Brooks | Screenplay |
ژانر: کمدی / رومانس
عنوان فارسی: بوسه ی فرانسوی
کمپانی ارائه دهنده:
زمان: ۱ساعت و۵۱ دقیقه
درجه بندی: PG-13
برای کسب اطلاع از نحوه درجه بندی فیلمها به قسمت جدول درجه بندی فیلمها مراجعه کنید
لوکیشنهای فیلم: کن ، پاریس / فرانسه
سال ساخت:۱۹۹۵
نظر سنجی یاهو:B-
نظر خودم:A+
یو اس باکس آفیس:$36,428,000
خلاصه کامل به زبان انگلیسی:
When her fiance falls in love with a beautiful French woman in Paris, Kate follows him to the City of Light to win him back. But she gets more than she bargained for after meeting a sexy, mysterious Frenchman named Luc. Together, Kate and Luc embark on an adventure which takes them across France... and into an unexpected romance.
خلاصه: کیت به خاطر ترسی که از هواپیما دارد به همراه نامزد خود چارلی به پاریس نمی رود .، چارلی از پاریس به کیت تلفن می زند و به او می گوید که نمی خواهد با او عروسی کند چون با یک زن فرانسوی به نام جولیت دوست شده که خیلی دختر با حالی است!!! به کیت بر می خورد و علی رغم ترس خود سوار هواپیما می شود در این سفر او با لوک یک دزد فرانسوی آشنا می شود و... .
تحلیل: یک کمدی رومانتیک خوب با بازی مگ رایان و کوین کلاین . دیدن این فیلم برای افراد +۱۳ مناسب است . اگر از دیدن فیلم هایی مثل یک سال خوب و یا کیت و لئو پولد لذت برده اید این فیلم را ببینید.

برندگان بیست و هفتمین جشنواره فیلم فجر
بيست و هفتمين جشنواره بينالمللي فيلم فجر با معرفي برگزيدگان بخش ملي جشنواره پايان يافت.
به گزارش واحد مرکزی خبر، هيات داوران جشنواره در مراسم پاياني که با حضور حداد عادل رييس کميسيون فرهنگي مجلس شوراي اسلامي، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي و سينماگران در تالار بزرگ وزارت کشور برگزارشد برگزيدگان خود را در بخشهاي مختلف اعلام کرد.
در بخش بهترين چهره پردازي، سعيد ملکان براي فيلم (وقتي ما همه خوابيم) و در بخش جلوههاي ويژه، داود سعيديان براي فيلم (به کبودي ياس) به عنوان برترينهاي اين دو بخش معرفي شدند.
سيمرغ بلورين و جايزه ويژه هيات داوران بيست و هفتمين جشنواره فيلم فجر به پرويز شهبازي براي ساخت فيلم (عيار 14) و همچنين سيمرغ زرين نگاه ملي نيز به فيلم (کبودي ياس) ساخته ابراهيم اصغري اهدا شد.
اين گزارش حاکيست در بخش طراحي صحنه و لباس، ايرج راميني فر و اتوسا فرسايي براي فيلم (وقتي ما همه خوابيم) و در بخش صداي فيلم: حسن زاهدي و محمدرضا دلپاک براي فيلم (درباره الي) نيز به عنوان بهترينها انتخاب شدند.
بهرام بيضايي و سپيده عبدالوهاب براي فيلم (وقتي ما همه خوابيم) جايزه بخش بهترين تدوين را به خود اختصاص دادند.
اين گزارش ميافزايد: کارن همايونفر براي فيلم (زاد بوم) نيز جايزه بهترين موسيقي را دريافت کرد و مرتضي پورصمدي براي فيلم (شبانه روز) عنوان بهترين فيلمبرداري را به خود اختصاص داد.
در بخش بهترين نقش مکمل زن؛ مهتاب کرامتی در فيلم (بيست) و در بخش بهترين نقش مکمل مرد عليرضا خمسه در فيلم (بيست) به عنوان برگزيدگان جشنواره بيست و هفتم فيلم فجر معرفي شدند.
ليلا حاتمي در فيلم (بي پولي) در بخش بهترين نقش اول زن و در بخش بهترين نقش اول مرد نيز شهاب حسيني در فيلم (سوپراستار) شايسته دريافت عنوان برتر اين جشنواره شناخته شدند.
بر اساس اين گزارش در بخش بهترين فيلمنامه، فريد مصطفوي و ابوالحسن داوودي براي فيلم (زادبوم) و در بخش بهترين فيلمنامه اقتباسي واروژ کريم مسيحي براي فيلم نامه (ترديد) از سوي هيات داوران به عنوان برگزيدگان اين بخش شناخته شدند.
اصغر فرهادي نيز با فيلم (درباره الي) عنوان بهترين کارگرداني را به خود اختصاص داد و در بخش بهترين فيلم نيز (ترديد) به تهيه کنندگي سعيد سعدي ، برترين اين بخش شناخته شد.
هيات داوران بيست و هفتمين جشنواره فيلم فجر در بخش بهترين فيلم از نگاه ملي فيلم (به کبودي ياس) را به تهيه کنندگي جواد اردکاني شايسته عنوان برتر شناخت و جايزه ويژه هيات داوران نيز به فيلم (عيار 14) به کارگرداني پرويز شهبازي تعلق گرفت.
بهترين فيلم ويدئويي بلند اين جشنواره به فيلم (زينب) محصول شبکه اول سيما و جايزه بهترين کارگرداني بخش ويدئو نيز به جمشيد بهمني براي فيلم (ميکائيل) تعلق گرفت.
فيلم (دل خون) به تهيه کنندگي سيدحسين حقگو نيز عنوان بهترين فيلم بخش نگاه اول بيست و هفتمين جشنواره فيلم فجر را به خود اختصاص داد.

مجری اصلی مراسم اسکار امسال هیو جکمن خواهد بود!
چ
مراسم اسکار ۲۲ فوریه یعنی ۱۰ روز دیگر در کداک تیتر
لوس آنجلس برگزار می شود!
اگر ازديدن فيلمهاي اكشن خسته شدهايد و يا اينكه فيلمهاي فانتزي حوصله شما را سر بردهاند، «شك» ميتواند فيلمي باشد كه شما را به يك چالش ذهني اساسي مهمان كند
فيلمي كه هم داستان جديدي دارد و هم اينكه حالوهواي داستان را بعيد است قبلا با ديدن فيلم مشابهي تجربه كرده باشيد. مهمتر از همه اينكه «بازيگر محور بودن» فيلم ميتواند برايتان خوشايند و اميدواركننده هم باشد. خوشايند از اين جهت كه از ديدن بازيها «مريل استريپ»، «فيليپ سيمور هافمن» و «امي آدامز» و به ويژه «ويولا ديويس» لذت ببريد و اميدوار شويد از اين جهت كه هنوز هم فيلمهايي پيدا ميشوند كه «بازيگرمحوري» در آن بر مبناي فيل هوا كردن قهرمان فيلم، معلق زدن ، انفجارهاي پيدرپي و... توسط آدمهاي داخل فيلم! رخ نداده باشد. «شك»، يك فيلم اقتباسي است. فيلم را «جان پاتريك شانلي» از رمان خودش به فيلم برگردانده. شك كه از 12 دسامبر به صورت محدود به اكران سراسري راه يافته؛ جايگاه خودش را پيدا كرده و براي 4بازيگر اصلياش هم نامزدي اسكار را به همراه داشته تا بعد چه بشود؟
شك، محصول كارخانه روياسازي هاليوود است؛ يعني در پروسهاي كامل اين چنيني ساخته شده؛ با اين حال شأن كارگردانش در مقام كارگردان نسبت به بازيگران فيلم كمتر شناخته شده است.
جانپاتريك شانلي در آستانه 59سالگي حالا 2 فيلم در كارنامه حرفهاياش دارد. پيش از اين «شانلي» نويسنده و نمايشنامهنويسي موفق و شناخته شده بود و تنها فيلمش «جو عليه ولسكانو» را در سال 1990 ساخته بود (با بازي تام هنكس و مگرايان). يك كمدي رومانس متوسط كه كار خيلي دلچسبي هم نبود.
يك اتفاق بامزه ديگر قبل از ساخت «شك» (كه كلا فضايي مذهبي در فيلم حاكم است و حالوهواي چند كشيش را روايت ميكند)؛ بازي او در سال 2006 در فيلم «گرمترين سرزمين » است، فيلمي كه شانلي در آن نقش يك كشيش را بازي ميكند. شك، يك درام معمايي است، با فضايي سرشار از بياعتمادي و تلاش براي اظهار وجود مثبت يا منفي و مبارزه براي تثبيت. حالا اگر اين فضا يك مدرسه مذهبي متعلق به دهه 60 باشد و معلمها و استادهايش عمدتا پدران و خواهران روحاني، ديگر تمام اين چالشها به يك معماي بزرگ ختم ميشوند چرا كه هرگز چنين كاراكترهايي مانند مردم نميتوانند و شايد هم نخواهند چالشهاي فيزيكي داشته باشند.
در اين جا همه چيز به رفتارهاي خاص برميگردد. خواهر آلوسيوس (مريل استريپ) فرمانده مدرسه است؛ واقعيتي كه در ظاهر همه آن را پذيرفتهاند؛ اگرچه بعضيها قلبا اين موضوع را قبول ندارند. اقتدار او البته اگرچه به لحاظ رفتارشناختي، تند و لبريز از ديسيپلين جلوهگري ميكند ليكن قلب او سرشار از احساس و صميميت هم هست. اينقدر كه بسياري از راهبان تازهكار تحت تاثير او قرار ميگيرند. همان اتفاقي كه براي «خواهر جيمز» (اميآدامز) روي ميدهد و اين خواهر جوان تلاش ميكند در كنار خواهر آلوسيوس بماند و از او نكتههاي زيادي ياد بگيرد.
از آنسو «پدر فلين» هم هست با عقايد خاص خود، يك سخنور بسيار قوي و با يك حس تاثيرگذار روي دانشآموزان مدرسه مذهبي كه حتي با حركات چشمان او ميفهمند كه پدر چه ميگويد و چه ميخواهد.
حالا به اينها بعضي خانوادهها را اضافه كنيد مانند «خانم ميلر»؛ مادري سختي كشيده كه با چنگ و دندان «دونالد» نوجوانش را به اين سنوسال رسانيده و برايش هم پدر بوده و هم مادر. از اينروست كه «پدر فلين» و نوع اقداماتش و روش او را قبول دارد. آن هم در جايي كه «خواهر آلوسيوس» دلش ميخواهد «فلين» صاعقه بخورد توي پيشاني به ظاهر رستگار شدهاش يا اينكه از پلههاي 60تايي صومعه با مغز بخورد زمين و حداقل فدايي مسيح لقب بگيرد و خلاصه يا هدايت شود (به زعم خواهران ديگر به ويژه خواهر جوان جيمز)؛ يا اينكه ناكار شود؛ يعني برود بميرد و خلاص.
حالا اينكه پدر فلين را هركس دوست داشته باشد احتمالا اين چنين دعاها و بلاهايي در موردش صدق ميكند يا نه بهزعم خواهر آلوسيوس كه بله اين چنين است. اما اصلا «پدر فلين» چه كار كرده و اصلا چرا بايد اين 2 خادم كليسا؛ با اين سنوسال و پيشينه به جاي اينكه با هم نهايت تعامل و همكاري را جهت گرداندن مدرسه داشته باشند، دقيقا عكس اين روند فعاليت ميكنند، خب اين مهمترين نكته فيلم است و براي همين است كه «شك» درامي معمايي به نظر ميرسد... .
داستان فيلم مربوط به اوايل دهه 60 است. زماني كه هنوز سياهها در جامعه آمريكايي، اگرچه ذرهذره ميخواستند به حق و حقوق خود برسند و آنها را مطالبه ميكردند؛ اما هنوز بيگانه به حساب ميآمدند. زماني كه تحصيل براي بسياري از سياهان در مدارس و دانشگاههاي معتبر آرزويي دستنيافتني به حساب ميآمد. با اين اوضاع و احوال
در سال 1964، مدرسه «سنت نيكلاس» در برانكس نيويورك (نكته ظريف و طعنه فيلم اينكه خود پاتريك شانلي متولد محله برانكس است) قرار است اولين دانشآموز سياهپوست را جذب كند: «دونالد ميلر». تا اينجاي كار هيچ شگفتي در كار نيست چرا كه كليسا و مراكز وابسته به آن بارها و بارها پيش از اين به سياهپوستان مساعدتهايي ميكردند.
اما داستان اينجا جالب ميشود كه عدهاي تصور ميكنند پدر فلين، يك كشيش نژادپرست است. اين مهمترين «شك» و درونيترين معماي فيلم است و اينكه آيا اين قصد و نگرش يك بازي و دسيسه زنانه است و يا اينكه واقعا كشيش فيلن داراي چنين ويژگيهايي است را بايد در پايان فيلم با تلفيق اطلاعات داده شده از «پاتريك شانلي» دريافت و به قضاوت آن پرداخت. تماشاگر بيصبرانه تمايل دارد به آخر داستان برسد؛ روندي كه با ديالوگهاي سكانس بازجويي مانندهايي كه توسط خواهر آلوسيوس از پدر فلين صورت ميگيرد و يا با واكنشهاي رفتاري اين 2 نفر و همچنين تحت نظر قراردادن پدر فلين به دستور خواهر آلوسيوس از سوي خواهر جيمز و صحنههاي اينچنيني جواب به دست ميآيد. پدر فلين اگرچه خواستار نظم و ترتيب در محيط مدرسه است اما عقايدي هم دارد كه ممكن است بلندپروازانه- آن هم براي زمان دهه 60 - جلوهگري كند.
كاريزماي كشنده
«شانلي» در «شك» كاراكترهاي زيادي را به تماشاگر معرفي ميكند. شك و ترديدها! و اما و اگرها هم كه در اين بين زيادند. از اينرو نيمهكاره معرفي شدن هر كاراكتري- از آنجا كه تعامل بين كاراكترها در چنين داستانهايي اجتنابناپذير است- ميتواند درجا فيلم را به نابودي بكشاند. اما وجود بازيگران مناسب، اين بدعاقبتي و اين گزند حتمي را از «شك» به كلي دور ساخته و حتي باعث شكوه هرچه بيشتر فيلم هم شده است.
وجود «پدر فلين» با آن كاراكتر خاص و سرشار از كاريزمايش، به جاي اينكه به صورت مجرد و حتي انتزاعي از سوي «شانلي» نمايش داده شود تا تماشاگر با او آشنا شود، ناگفتههاي كاراكترش در بطن ماجرا قرار داده شده تا توأمان منجر به معرفي فلين، جيمز و حتي آلوسيوس هم بشود و وقتي اين روند براي هر كدام از كاراكترها تكرار ميشود نتيجهاش كاملشدن معرفي هر كدام از آنها و آشنايي بهتر و مطلوبتر تماشاگر با آنهاست.بارزترين كاراكتر در اين گير و دار و به ويژه به لحاظ رفتارشناختياش ميتواند مادر «دونالد» باشد. ديالوگهاي مهم و تاثيرگذار او در حياط مدرسه و روبهروي «خواهر آلوسيوس» نتيجهاش معجزه است.
«خانم ميلر» در چند جمله و با تمام روح و روانش؛ اوضاع و حال روحي رواني پسرش را به «خواهر آلوسيوس» ميگويد و از پدر فلين به عنوان يك هديه خدادادي ياد ميكند و آلوسيوس در پي اين است كه اين زن دست بچهاش را بگيرد و از اين مدرسه ببرد تا بلكه آرامش برقرار شود؛ جايي كه قضاوت آنچنان سخت ميشود كه تماشاگر ميماند اين وسط چه كسي راست ميگويد.
«پدر فلين» كه متهم شده به كودكآزاري و نژادپرستي پس چرا مادر «دونالد» اينگونه از مساعدتهاي او ميگويد؟ آيا دونالد بدبخت مجبور به راستگويي از نوع وارونهاي شده؟ «خواهر آلوسيوس» كه تمام هم و غمش خدمت به بچههاي مردم و خانوادههايشان است، پس چگونه از اين مادر ميخواهد كه برود و دوباره از زير صفر شروع كند.و اين وسط سهم «خواهر جيمز» دوستداشتني چيست؟
آيا او صرفا جاسوس «خواهر آلوسيوس» است؟ يا اينكه گزارشهايش سرشار از جلوهگريهاي دروغپردازانه است؟ پس بايد به عنوان تماشاگر با سكانسهاي اواسط فيلم چه كار كنيم آنجايي كه «خواهر جيمز» تيپيكال و طرز رفتار «پدر فلين» را در پارهاي اوقات ميستايد؟ يا صحنهاي كه «پدر فلين» مهربانانه «دونالد» را از روي زمين (در حالي كه مورد آزار همكلاسيهايش قرار گرفته) بلند ميكند و مورد تفقد قرار ميدهد؟تمام اين پرسشها تا انتهاي فيلم دست از سر تماشاگر برنميدارد و يك همذاتپنداري كلان برايش مهيا ميسازد كه در نهايت بتواند تمام شخصيتها را آنگونه كه هستند(البته بنابر قضاوت هر شخص) بشناسد.
و در آخر اينكه «شك» از زمان اكرانش تا حالا كه هفته هشتم اكران را پشتسر ميگذارد حدود 26ميليون دلار فروخته است. اين رقم در ظاهر ممكن است براي اين فيلم يك آمار دلسردكننده به حساب بيايد اما اينگونه نيست. چرا كه «شك» از 12 دسامبر به صورت محدود به اكران درآمده و گيشه را به عنوان هدف اول درنظر نگرفته بود. ضمن اينكه به خاطر پيشينه «شك» هم به عنوان رماني موفق و نمايشنامهاي پرطرفدار فيلم احترام خود را حتي قبل اكران به دست آورده بود.
«شانلي» براي «شك» به «پوليتزر» رسيده؛ 2 دهه قبل در سال 1988 اسكار بهترين فيلمنامه را (براي فيلم ماهزدهها، با بازي نيكلاس كيج و شر) به دست آورده و حالا هم اگر هر 4 بازيگر فيلم به اسكار برسند؛ به هر حال براي كارگردان اثر، يعني «پاتريك شانلي» نيز افتخاري بس بزرگ خواهد بود. ضمن اينكه به خاطر داشته باشيم كه فيلمهاي «بازيگر محور» را هم كارگردانها ميسازند.

فیلمهای سینمایی "تردید" و "درباره الی" هر کدام در 10 رشته نامزد دریافت سیمرغ بلورین بخش سودای سیمرغ بیست و هفتمین جشنواره فیلم فجر شدند.
به گزارش مهر، نامزدهای بخش سودای سیمرغ مسابقه سینمای ایران جشنواره فیلم فجر به ترتیب زیر است:
بهترین فیلم: "بیست"، "پستچی سه بار در نمیزند"، "تردید"، "درباره الی"، "زادبوم"، "وقتی همه خوابیم"
بهترین کارگردان: عبدالرضا کاهانی "بیست"، حسن فتحی "پستچی سه بار در نمیزند"، واروژ کریممسیحی "تردید"، اصغر فرهادی "درباره الی"، تهمینه میلانی "سوپراستار"، بهرام بیضایی "وقتی همه خوابیم"
بهترین فیلمنامه: اصغر فرهادی "درباره الی"، رضا مقصودی و ابوالحسن داودی "زادبوم"، واروژ کریممسیحی "تردید"، تهمینه میلانی "سوپراستار"، پرویز شهبازی "عیار14"
بهترین بازیگر مرد: پرویز پرستویی "بیست"، شهاب حسینی "درباره الی"، مسعود رایگان "زادبوم"، شهاب حسینی "سوپراستار"، محمدرضا فروتن "عیار 14"
بهترین بازیگر زن: "بیپولی" لیلا حاتمی، ترانه علیدوستی "تردید"، باران کوثری "حیران"، فریده فرامرزی "صندلی خالی"، مونا احمدی "کودک و فرشته"
بهترین بازیگر مرد مکمل: علیرضا خمسه "بیست"، حامد کمیلی "تردید"، صابر ابر "درباره الی"، کامبیز دیرباز "عیار 14"، افشین هاشمی "کوک و فرشته"
بهترین بازیگر زن مکمل: مهتاب کرامتی "بیست"، لیلا زارع "پستچی سه بار در نمیزند"، مریلا زارعی"درباره الی"، پگاه آهنگرانی"زادبوم"، طناز طباطبایی "صداها"
بهترین فیلمبرداری: ساعد نیک ذات "پنالتی"، بهرام بدخشانی "تردید"، حسین جعفریان "درباره الی"، علیرضا زرین دست "سوپراستار"، مرتضی پورصمدی "شبانه روز"
بهترین موسیقی: فردین خلعتبری "پستچی سه بار در نمیزند"، علیرضا کهن دیری "حیران"، کارن همایونفر "زادبوم"، ناصر چشم آذر "سوپراستار"، محمدرضا درویشی "وقتی همه خوابیم"
بهترین تدوین: بهرام بیضایی و سپیده عبدالوهاب "وقتی همه خوابیم"، محمدرضا موئینی "کودک و فرشته"، هایده صفییاری "درباره الی"، واروژ کریم مسیحی "تردید"، حسن حسندوست "پستچی"
بهترین صدا: حسین ابوالصدق "پستچی سه بار در نمیزند"، پرویز آبنار "تردید"، پرویز آبنار "صداها"، حسن زاهدی "درباره الی"، مانی هاشمیان "شبانه روز"
بهترین طراحی صحنه و لباس: اصغر نژاد ایمانی "پنالتی"، امیر اثباتی "تردید"، آتوسا قلمفرسایی "صداها"، سعید آهنگرانی "کودک و فرشته"، ایرج رامینفر، آتوسا قلمفرسایی "وقتی همه خوابیم"
بهترین جلوههای ویژه: داود رسولیان "به کبودی یاس"، عباس شوقی "پستچی سه بار در نمیزند"، جواد شریفی راد "کودک و فرشته"، جواد شریفی راد "موش"
بهترین چهرهپردازی: سعید ملکان "پستچی سه بار در نمیزند"، محمدرضا قومی "تردید"، مهرداد میرکیانی "درباره الی"، سودابه خسروی "شبانه روز"، سعید ملکان "وقتی همه خوابیم"
مراسم اختتامیه بیست و هفتمین جشنواره فیلم فجر ساعت 19 سهشنهبه 22 بهمن در تالار بزرگ کشور برگزار میشود.

| سال | به عنوان | فیلم | برنده/نامزد |
|---|---|---|---|
| 2001 | بهترین بازیگر مرد | A Beautiful Mind (2001) | نامزد |
| 2000 | بهترین بازیگر مرد | Gladiator (2000) | برنده |
| 1999 | بهترین بازیگر مرد | Insider (1999) | نامزد |
| سال | به عنوان | فیلم | برنده/نامزد |
|---|---|---|---|
| 2001 | بهترین بازیگر مرد | A Beautiful Mind (2001) | نامزد |
| سال | به عنوان | فیلم | برنده/نامزد |
|---|---|---|---|
| 2001 | بهترین بازیگر مرد | A Beautiful Mind (2001) | برنده |
| 2000 | بهترین بازیگر مرد | Gladiator (2000) | نامزد |
| 1999 | بهترین بازیگر مرد | Insider (1999) | نامزد |
| سال | به عنوان | فیلم | برنده/نامزد |
|---|---|---|---|
| 2005 | بهترین بازیگر مرد | Cinderella Man (2005) | نامزد |
| 2001 | بهترین بازیگر مرد | A Beautiful Mind (2001) | برنده |
| 2000 | بهترین بازیگر مرد | Gladiator (2000) | برنده |
| 1999 | بهترین بازیگر مرد | Insider (1999) | برنده |
| سال | به عنوان | فیلم | برنده/نامزد | ||
|---|---|---|---|---|---|
| 2005 | بهترین بازیگر مرد - درام | Cinderella Man (2005) | نامزد | ||
| 2003 |
|
Master and Commander: The Far Side of the World (2003) | نامزد | ||
| 2001 |
|
A Beautiful Mind (2001) | برنده | ||
| 2000 |
|
Gladiator (2000) | نامزد | ||
| 1999 |
|
Insider (1999) | نامزد |
| سال | به عنوان | فیلم | برنده/نامزد |
|---|---|---|---|
| 1999 | بهترین بازیگر مرد | Insider (1999) | برنده |
| سال | به عنوان | فیلم | برنده/نامزد |
|---|---|---|---|
| 1999 | بهترین بازیگر مرد | Insider (1999) | برنده |
| سال | به عنوان | فیلم | برنده/نامزد |
|---|---|---|---|
| 1999 | بهترین بازیگر مرد | Insider (1999) | برنده |
| سال | به عنوان | فیلم | برنده/نامزد |
|---|---|---|---|
| 2005 | بهترین بازیگر مرد | Cinderella Man (2005) | نامزد |
| 2001 | بهترین بازیگر مرد | A Beautiful Mind (2001) | برنده |
| 2000 | بهترین بازیگر مرد | Gladiator (2000) | نامزد |
| 1999 | بهترین بازیگر نقش مکمل مرد | Insider (1999) |
نامزد |

بازیگران:
| Actors | |
| Bill Murray | Mayor Cole |
| Toby Jones | Barton Snode |
| Saoirse Ronan | Lina Mayfleet |
| Tim Robbins | Loris Harrow |
| Martin Landau | Sul |
| Marianne Jean-Baptiste | Clary |
| Harry Treadaway | Doon Harrow |
| Mary Kay Place | Mrs Murdo |
| MacKenzie Crook | Looper |
| Liz Smith | Granny |
| Kate Dickie | |
| Lucinda Dryzek | Lizzie Brisco |
| Simon Kunz | Captain Fleery |
| Lorraine Hilton | Miss Thorn |
| Frankie McCafferty (II) | Arbin Swinn |
| Heathcote Williams | Sadge Merrall |
| BJ Hogg | Mayor's Guard |
| Ann Queensberry | Doctor Tower |
| David Ryall | Chief Builder |
| Ian McElhinney | Builder 2 |
| Liam Burke | Mr Boaz |
| Maureen Dow | Mrs Sample |
| Becky Stark | Song Master |
| Mark Mulholland | Portrait Painter |
کارگردان:
| Directors | |
| Gil Kenan | Director |
تهیه کنندگان:
| Producers | |
| John D. Schofield | Executive Producer |
| Diana Choi | Executive Producer |
| Gary Goetzman | Producer |
| Tom Hanks | Producer |
| Steven Shareshian | Producer |
نویسندگان:
| Writers | |
| Caroline Thompson | Screenplay |
| Jeanne DuPrau | Source Material (from novel The City of Ember ) |
ژانر: اکشن / داستانی / خوانوادگی / کودکانه / علمی تخیلی/فانتزی
عنوان فارسی: شهر امبر (امبر در لغت به معنی زغال نیمسور است)
کمپانی ارائه دهنده:
زمان:۱ساعت و۳۹دقیقه
تاریخ اکران: October 10th, 2008(به صورت جهانی)
درجه بندی: PG for mild peril and some thematic elements
برای کسب اطلاع از نحوه درجه بندی فیلمها به قسمت جدول درجه بندی فیلمها مراجعه کنید
لوکیشنهای فیلم: ایرلند شمالی
نظر سنجی یاهو:B+
نظر منتقدین:B-
نظر خودم:A-
یو اس باکس آفیس:$7,871,693
خلاصه کامل به زبان انگلیسی:
For generations, the people of the City of Ember have flourished in an amazing world of glittering lights--underground. Built as a refuge for humanity and powered by a massive generator, this City will only sustain for 200 years. Now Ember is falling into darkness as the generator fails. Despite growing concern for the future of their beloved City, Ember's students find themselves confronting the next step in their lives. A rite of passage for all graduates, it is Assignment Day, the day on which the Mayor himself will stand before the graduating students as they choose, by lottery, how they will spend their lives working for their society. Lina, praying with all her might to be a messenger, is devastated to be assigned to the Pipeworks, the vast network of pipes underneath the City. Her classmate, Doon Harrow, who wants more than nothing else to work in the Generator, panics when he pulls the messenger assignment. Doon offers to swap assignments with Lina. She is thrilled and grateful and eagerly changes jobs. Thus, an unlikely friendship is born. Lina finds herself zipping all over Ember, delivering important missives to even more important people, including the mayor himself. At home she cares for her aging and forgetful grandmother, and her baby sister Poppy. When an old metal box is discovered in their closet, Lina's grandmother is overjoyed. Completely sure that the contents of the box are of the utmost importance, she is completely bereft of any memory as to why. Lina manages to jimmy the lock open, and discovers some cryptic papers inside. Unable to piece the papers together, but sure that they are important, Lina resolves to decipher their meaning and enlists Doon's help. As blackouts in the City become more frequent, Lina and Doon realize that the information inside that box could lead to the salvation of their City and their fellow citizens. Now racing against the clock, the two follow the clues, cleverly maneuvering around corrupt politicians and unsavory characters hoping to keep them from their goal: restoring the light in the City of Ember
خلاصه: زمین در حال از بین رفتن است برای همین عده ای از دانشمندان با ساختن شهری زیر زمین به نام امبر نسل بشر را حفظ می کنند ۲۰۰ سال از آن ماجرا می گذرد حالا همه تجهیزات شهر کهنه و فرسوده شده و شهر در حال فروپاشی است اما شهردار شهر برای حفظ منافع خود به مردم دروغ می گوید و بیان می کند که در بیرون از امبر همه جا تاریک است و عملا مردم را در امبر حبس کرده است.در این میان دون و لینا دو نوجوان هستند که به دنبال راه خروجی از شهر می گردند و... .
تحلیل: اگر از بازی بایو شاک لذت برده اید حتما از این فیلم هم خوشتان خواهد آمد . دیدن این فیلم برای همه گروههای سنی مناسب است. نسخه موجود در بازار زیر نویس نسبتا قابل اعتمادی دارد و می شود فیلم را ببینید بدون اینکه داستان را نفهمید!!!!!
نکته دیگر اینکه در بین تهیه کنندگان این فیلم نام تام هنکس هم به چشم می خورد!
سایت رسمی فیلم: http://www.cityofember.com
عکسهایی از فیلم:

میان پرده فیلم :
Watch the Trailer (روی لینک کلیک کنید )
نکته:برای دیدن این میان پرده به اینترنت پرسرعت و برنامه های فلش پلیر و کوئیک تایم پلیر احتیاج دارید
Rodgers and Hammerstein's Oklahoma! (1999)

بازیگران:
| Actors | |
| Nicole Kidman | Lady Sarah Ashley |
| Hugh Jackman | Drover |
| David Wenham | Neil Fletcher |
| Bryan Brown | King Carney |
| Jack Thompson | Kipling Flynn |
| Barry Otto | Administrator Allsop |
| Brandon Walters | Nullah |
| Shea Adams | Carney Boy #3 |
| Eddie Baroo | Bull |
| Ray Barrett | Ramsden |
| Tony Barry | Sergeant Callahan |
| Damian Bradford | Constable #1 |
| Lillian Crombie | Bandy Legs |
| Max Cullen | Old Drunk |
| Essie Davis | Cath Carney |
| Arthur Dignam | Father Benedict |
| Sandy Gore (II) | Gloria Carney |
| James Hong | Carney Manservant |
| Bill Hunter (II) | Skipper |
| David Gulpilil | King George |
| Jamie Gulpilil | Porter |
| Peter Gwynne | Lady Sarah's Butler |
| Sean Hall (II) | Soldier |
| Nigel Harbach | Carney Boy #4 |
| John Jarratt | Sergeant |
| Jacek Koman | Ivan |
| Crusoe Kurddal | Aboriginal Tracker |
| Nathan Lawson | Constable #2 |
| John Martin (III) | Ball Guest |
| Ben Mendelsohn | Captain Dutton |
| David Ngoombujarra | Magarri |
| Garry Scott | Downtown Pub Patron |
| John Sheerin (II) | Fireman |
| Bruce Spence | Dr Barker |
| Yuen Wah | Sing Song |
| Kerry Walker | Myrtle Allsop |
| Elaine Walker | Ball Guest |
| John Walton | Carney Boy #2 |
| Matthew Whittet | Brother Frank |
| Anthony Cogin | Loop Group Captain |
کارگردان:
| Directors | |
| Baz Luhrmann | Director |
تهیه کنندگان:
| Producers | |
| Baz Luhrmann | Producer |
| Catherine Knapman | Producer |
| G. Mac Brown | Producer |
| Catherine Martin | Co-Producer |
| Paul Watters | Associate Producer |
نویسندگان:
| Stuart Beattie | Screenplay |
| Baz Luhrmann | Screenplay |
| Ronald Harwood | Screenplay |
| Richard Flanagan | Screenplay |
| Baz Luhrmann | Story By |
ژانر: عشقی / جنگی
عنوان فارسی: استرالیا
کمپانی ارائه دهنده:
زمان:۲ ساعت و۳۵دقیقه
تاریخ اکران: November 26th, 2008 (به صورت جهانی)
درجه بندی: PG-13 for some violence, a scene of sensuality, and brief strong language
برای کسب اطلاع از نحوه درجه بندی فیلمها به قسمت جدول درجه بندی فیلمها مراجعه کنید
لوکیشنهای فیلم: استرالیا
نظر سنجی یاهو:B+
نظر منتقدین:C+
نظر خودم:A-
یو اس باکس آفیس:$48,687,600
خلاصه کامل به زبان انگلیسی:
In Australia, on the brink of World War II, an English aristocrat travels to the faraway continent, where she meets a rough-hewn local and reluctantly agrees to join forces with him to save the land she inherited. Together, they embark upon a transforming journey across hundreds of miles of the world's most beautiful yet unforgiving terrain, only to still face the bombing of the city of Darwin by the Japanese forces that attacked Pearl Harbor.
خلاصه: قصه از زبان پسربچه ای بومی استرالیا روایت می شود و انگونه فیلم آغاز می گردد بعد وارد زندگی سارا اشلی می شویم که زنی لوس است و برای زندگی در کنار شوهر خود از انگلستان به استرالیا می آید اما بعد از رسیدن به استرالیا متوجه می شود که شوهرش چند روز قبل مرده است و...
تحلیل: یک کمدی ، درام ، رمانس ، جنگی و خانوادگی خوب. این فیلم با بازی هیو جکمن و نیکول کیدمن یکی از فیلمهای خوب سال ۲۰۰۸ محسوب می شود اگر از دیدن فیلم اتونمت (تاوان) لذت برده اید می توانید مطمئن باشید که از دیدن این فیلم نیز لذت خواهید برد. راستی برای دیدن این فیلم (به نظر من) باید +۱۴ سن را داشته باشید. فراموش نکنید که فیلمی را که تهیه می کنید درای زیرنویس فارسی یا انگلیسی باشد چراکه هیوجکمن انقدر تند حرف می زند که تقریبا متوجه نمی شوید چه می گوید!!!!!
سایت رسمی فیلم:http://www.australiamovie.com
عکسهایی از فیلم:
|
|
|
میان پرده فیلم :
Watch the Trailer (روی لینک کلیک کنید )
نکته:برای دیدن این میان پرده به اینترنت پرسرعت و برنامه های فلش پلیر و کوئیک تایم پلیر احتیاج دارید
اگر سال گذشته گفته ميشد در شرايطي كه ساممندس و كلينت ايستوود با بهترين فيلمهاي اين سالهايشان به ميدان آمدهاند
آثار كارگرداناني چون فينچر و بويل در بيشتر رشتهها نامزد دريافت جوايز اسكار ميشوند، كمتر كسي ميتوانست آن را باور كند و احتمالا اين صحبت را به حساب شوخي يا عدمشناخت از علايق اعضاي آكادمي ميگذاشت.
اگر چند ماه پيش كه «شواليه تاريكي» تا كسب عنوان بهترين فيلم تاريخ سينما هم از سوي يك سايت معتبر سينمايي پيش رفت، گفته ميشد اين ساخته كريستوفر نولان، فقط در رشتههاي فني ميتواند در فهرست نامزدهاي اسكار قرار گيرد، كمتر كسي ميتوانست اين حرف را جدي بگيرد.
حالا اما به نظر ميرسد كه اعضاي آكادمي نه ديگر خيلي حوصله ايستوود اخلاقگرا را دارند (ناديده گرفته شدن «گران تورينو» كه بهترين ساخته ايستوود در يك دهه اخير است در حالي كه «بچه اشتباهي» ديگر ساخته او در 3 رشته نامزد اسكار شده عجيب به نظر ميرسد)، نه زير سؤال برده شدن روياي آمريكايي را برميتابند («جاده انقلابي» حتي در رشتههاي بازيگري هم كه پراميد به نظر ميرسيد، نامزد اسكار نشد) و نه تلخي بيانتها را («شواليه تاريكي» با وجود فناوري و عظمت غيرقابل انكارش به واسطه همين تلخي نميتواند يك «تايتانيك» يا «ارباب حلقههاي» ديگر باشد).
اعضاي آكادمي در سالي كه به توليدات مستقل و كارگردانان داراي فرديتي چون فينچر، بويل و ونسنت بيشترين ميزان توجه را نشان دادهاند، محافظهكارتر از هميشه به نظر ميرسند!
دو بار طي دهه گذشته، در حاليكه سينماي آمريكا در فصل تعطيلات به خاطر حجم زياد و سر و صداي زيادشان و نداشتن حرفي براي گفتن، دچار مشكل شده بود، كلينت ايستوود فيلمي روانه سينماها كرده است كه به وسيله آن، راه و رسم كار را به ديگران نشان دهد.
چيزي كه امسال ارائه شده، يعني فيلم گران تورينو، فيلمي قوي و خوش ساخت كه در آمريكاي واقعي و شهر صنعتي نسبتا متروكه ديترويت ساخته شده است.
معلوم نيست ايستوود چطور ميتواند چنين استمراري در فيلم ساختن داشته باشد، اما دلمان نميخواهد كه اين روند دچار وقفه شود. نه بهدليل اينكه همه فيلمهاي او عالي هستند (كه البته به طرز خيره كنندهاي، اكثر فيلمهاي او اينگونهاند) بلكه به اين دليل كه حتي فيلمهاي ضعيف او نيز متضمن رويارويي با مسائلي جدي و بزرگ درباره زندگي آمريكايي هستند.
آمريكاييهاي اندكي هستند كه هنوز درباره آمريكا فيلم ميسازند، البته به غير از آقاي ايستوود كه سرچشمه قريحه هنرياش تمامي ناپذير مينمايد، حتي در فيلمهاي بيادعايي همچون گران تورينو. بخشي از اين استعداد احتمالا مربوط بهخصوصيات نسلها است: ايستوود كار خود را بهعنوان يك بازيگر در سيستم استوديويي قديمي هاليوود آغاز كرد، يعني زماني كه شركتهاي بزرگ فيلمسازي هنوز قسمتي از كسب و كار زندگي آمريكايي بودند و نه داراييهاي بينالمللي متعلق به شركتهاي چند مليتي.
در آن روزگار هم هاليوود فيلمهاي خود را براي صادرات به ديگر كشورها ميساخت، اما قسمتي از آنچه صادر ميشد، مفاهيمي بود كه طي آنها آمريكا بهعنوان يك دمكراسي ايدهآل و آرماني از عظمت معرفي ميشد و در عين حال، متعصبانه و اشتباه و حتي بعضا بيش از حد خوشبينانه بود، و دليل قانعكننده بودن آن چيزي نبود جز جذابيت امثال جين كلي و جان وين.
گرچه ميتوان به راحتي درك كرد كه چرا طي 8 سال گذشته (و يا حتي 50 سال گذشته) قبولاندن اين مفاهيم به دنيا و حتي بهخود آمريكاييها دشوار شده است، اما باز هم باعث تأسف است كه فيلمهاي بسياري كاملا از تجربههاي روزمره مربوط به اقتصاد و نژاد پرستي، جدا افتادهاند. پالين كيل معمولا استنلي كريمر را به خاطر كارگرداني فيلمهاي متوسط و عامه پسندي همچون «حدس بزن چه كسي براي شام ميآيد» سرزنش ميكرد، اما لااقل آن فيلمها ارتباطي با زندگي واقعي داشتند و يا ديدگاهي نسبت به آن ارائه ميكردند.
خانم كيل، حتي طي اظهار نظر معروفي، فيلم «هري خشن» دان سيگل را شديدا غيراخلاقي و حتي راستگرايانه توصيف كرده بود، اما اين فيلم به خاطر رويارويي غيرمستقيماش با خشونت و مردسالاري آمريكايي، تبديل به فيلمي كلاسيك شد. البته در اين رابطه، كلينت ايستوود و مگنوم 44 او نيز سهيم بودند.
حالا هري خشن، بهنحوي در قالب فيلم گران تورينو باز گشته است، البته نه بهعنوان يكي از شخصيتهاي اصلي، بلكه با حضوري شبح وار و پنهاني. او بر صحنههاي فيلم و حال و هوا و محيط بصري فيلم، و صد البته در چهره ايستوود، سايه افكنده است.
چهره ايستوود ديگر تبديل به چهرهاي نمادين شده است؛ و البته گذر ايام، آن را كشيدهتر و پر چين و چروكتر كرده تا ديگر صرفا آفتاب سوخته بهنظر نرسد و بيشتر شبيه تكه چوبي فسيل شده باشد. خشكي و تصلب، ويژگيهايي هستند كه ايستوود در نقش آفرينياش بهعنوان والت كووالسكي و بياحساسي و غرشهاي اين شخصيت، تجسم ميبخشد. والت كووالسكي يك كارگر سابق كارخانه فورد است كه ابتداي فيلم، او را در حال دفن كردن همسرش ميبينيم. تلخي و ترشرويي او، حاكي از آرزوي او براي پيوستن به همسرش است.
اما به جاي آن، او در ايوان خانهاش مينشيند و يكي پس از ديگري، قوطيهاي نوشيدنيهاي ارزان قيمت را سر ميكشد و در كنار سگ بزرگش، دنيا را از فاصلهاي مطمئن تماشا ميكند و افاضات مأيوسانه و تلخ سر ميدهد. بقيه اعضاي خانواده (كه شامل دو پسر عظيم الجثه او نيز ميشود) ناچارند او را به حال خودش بگذارند. اما بقيه دنيا، با وجود تلاشها و بدخلقيهاي والت، دست از سر او بر نميدارد و به آهستگي، به قلمرو زندگي او پا ميگذارد و يك خانواده آسيايي تبار مهاجر، در خانهاي در همسايگي او سكونت ميگزيند و سپس، سلسله حوادث ناخوشايندي شروع ميشود كه بعضا هنرمندانه پرداخت شدهاند و بعضي از آنها نيز دم دستي و كليشهاي از آب در آمدهاند.
داستان اين فيلم كه توسط يك فيلمنامهنويس تازه وارد به نام نيك شنك نوشته شده، گاهي دچار شتابزدگي و ناپختگي ميشود. با تهديدات خشونتبار يك گروه از خلافكاران آسيايي تبار، پسر نوجوان همسايه با نام تائو (با بازي بيوانگ) تلاش ميكند كه ماشين گران تورينو قرمز مدل 72 والت را بدزدد، اما موفق به اين كار نميشود و به سختي از دست مالك عصباني و مسلح خودرو، جان سالم به در ميبرد.
خانواده تائو كه توسط خواهر پر حرف و صميمي او با نام سو (با بازي خوب ايني هر) اداره ميشود، براي عذرخواهي پسرك را وادار به كار كردن براي والت ميكنند، و البته اين مسئله نه براي والت مطلوب است و نه براي تائو. مسلما والت كه پيرمردي نژادپرست بد دهن است، گزينه چندان مناسبي براي ايفاي نقش پدرخوانده نيست. او همچون مردي كه سالها با بدبيني و تعصب و خشكي زيسته است، با عصبانيت هرگونه پيشنهاد دوستي را از جانب خانواده آسيايي رد ميكند.
اما بهتدريج، او نقش خود بهعنوان حامي اين خانواده را ميپذيرد. اين تحول، ابتدا حالتي كميك و خندهدار دارد. بازي رها و اكثرا خندهدار ايستوود در اوايل فيلم، يكي از جذابترين قسمتهاي فيلم است. گرچه بخشي از اين لذت به خاطر تجديد خاطرات گذشتههاي دور با يك دوست قديمي است (كه در فيلمهاي زيادي با او همراه بودهايم!)، اما در عين حال ايستوود، خصوصا درباره بازيهاي خودش كارگردان سختگير و با هوشي است. او ميداند كه ما در هنگام تماشاي او، هري خشن و مردي بدون نام و ديگر شخصيتهاي شورشي و انتقامجوي او كه طي پنجاه سال گذشته پردههاي سينما را به تسخير خود درآورده بودند را هم ميبينيم. تمام اينها در هر ژست و حالت او نهادينه شده است.
اين تجسمات، كه نماد مردانگي و خاطراتي از دوران قهرماني سينما هستند، دلايلي هستند كه اين فيلم بيادعا را به چيزي بيش از يك اثر تفريحي محض درباره ماجراهاي يك پيرمرد نق نقو و همسايههاي مهاجرش، تبدل ميكنند.
وقتي داستان فيلم به اوج ميرسد و خلافكاران بر ميگردند و والت سراغ اسلحهاش ميرود، فيلم از يك كمدي تبديل به يك درام و بعد تبديل به يك تراژدي ميشود و سپس تبديل به چيزي ميشود كه فراتر از انتظار ما است. ما پيش از اين هم وسترنهايي از اين دست ديدهايم، اما نه دقيقا مثل اين. چرا كه در اين فيلم، شاهد بازگشت جان وين در پايان قرن بيستم نيستيم، بلكه شاهد كلينت ايستوود در آغاز قرن بيست و يكم هستيم كه تصوير قهرمان را دوباره و شايد براي آخرين بار، زنده ميكند. و بدين ترتيب، يك نسل از آمريكاييها، راه را براي نسل بعد هموار ميكند.
بايد گفت گران تورينو چيزي فراتر از آن است كه در وهله اول بهنظر ميرسد. با وجود تمام شوخيهاي فيلم بيشتر حال و هواي يك مرثيه را دارد. همه نماهاي باز كه از خيابانهاي ويران شده و خالي ديترويت گرفته ميشود و چهره كساني كه هنوز در اين خيابانها قدم ميزنند، حالتي غمگين و دلگيركننده دارد. گران تورينو كه در سالهاي دهه 60 و 70 ميلادي ساخته شده، هيچگاه نماد قدرت و عظمت خودروسازي آمريكا نبوده و همين امر، باعث ميشود كه عشق والت به اين خودرو، رقت انگيزتر بهنظر برسد. اين خودرو، در كارخانهاي كه حالا ديگر به ندرت خودرويي توليد ميكند ساخته شده است. گران تورينو، در كشوري ساخته شده كه بهنظر ميرسد ديگر نميتواند هيچ كاري را درست انجام دهد، الا ساختن فيلمهاي خوبي از اين دست.
نيويورك تايمز- 12دسامبر 2008
آكادمي چندسالي است كه نشان داده مهربانانهتر به فيلمسازاني مينگرد كه روزگاري شاهكارهايشان را هم تحويل نميگرفت.
2سال پيش مارتين اسكورسيزي اسكاري را براي «مردگان» گرفت كه بارها براي آثاري چون «راننده تاكسي»، «گاو خشمگين» و «رفقاي خوب» از او دريغ شده بود. پارسال كوئنها فاتح اسكار شدند و امسال هم گويا نوبت به ديويد فينچر رسيده است. با «مورد عجيب بنجامين باتن» قرار است بيمهريهاي آكادمي به فيلمهاي «هفت» و «باشگاه مشتزني» جبران شود. البته دليل قانعكنندهاي هم براي اين كار وجود دارد چون فينچر اينبار همه قواعد بازي موفقيت در اسكار را رعايت كرده است.
«مورد عجيب بنجامين باتن» در حالي بالاترين بخت را براي موفقيت دارد كه بهترين فيلم سال از نگاه منتقدان، «ميليونر زاغهنشين» است.دني بويل در بازگشتي درخشان، چشمهاي همه را خيره كرده و برخي معتقدند او اگر اسكار بهترين فيلم را به فينچر ببازد، اسكار بهترين كارگرداني را به خانه خواهد برد.گاسون سنت، كارگردان مستقل آمريكايي هم با نزديكشدن به سينماي جريان اصلي در «ميلك» در چندين رشته نامزد اسكار است. رانهاوارد بهعنوان كارگرداني اسكاري پس از چندسالي بهبيراههرفتن با درام سياسي خوشساخت «فراست- نيكسون» ميتواند روي گذشتهاش حساب باز كند.دالدري هم كه با «خواننده» احتمالا اسكاري را براي كيت وينسلت رقم خواهد زد.
مورد عجيب بنجامين باتن
فيلم آخر ديويد فينچر، بالاترين شانس را براي موفقيت در اسكار دارد. «مورد عجيب بنجامين باتن» در 13رشته نامزد دريافت اسكار است و از همين حالا ميتوان پيشبيني كرد كه بخت بالايي در رشتههاي فيلم، كارگرداني، فيلمنامه و بازيگر نقش اول مرد دارد.
فينچر كه در گذشته مورد بياعتنايي اعضاي آكادمي قرار ميگرفت، حالا همان فيلمسازي است كه اسكار دوست دارد. هم فيلم عظيم و پرهزينهاي را ساخته است، هم مايه فانتزي و روياپردازي (از علايق هميشگي اعضاي آكادمي) را لحاظ كرده، هم با ستارهها كار كرده و تصوير متفاوتي از آنها ارائه داده (برد پيت در نقشي بازي كرده كه انگار نوشته شده تا بازيگرش در اسكار بدرخشد) و هم اينكه اريك راث فيلمنامهنويس «فارست گامپ» متن آن را نوشته است.
فينچر در سالي كه شاهكاري چون «هفت» را ساخته بود، ناديده گرفته شد و قافيه را به فيلم عظيم «شجاع دل» ساخته ملگيبسون باخت. پس از فيلم متوسط «اتاق وحشت» و فيلم طولاني «زودياك» كه اغلب دوستداران «هفت» را نااميد كرد، «مورد عجيب بنجامين باتن» حكم بازگشت دوباره فينچر را دارد.
فيلم كه براساس داستاني از اسكات فيتز جرالد ساخته شده ماجراي مردي را روايت ميكند كه در 80سالگي به دنيا ميآيد و درواقع مسير زندگي را بهصورت معكوس طي ميكند. شكوه تصويري، جاذبههاي سينمايي و سليقه درجهيك فينچر در فضاسازي، «مورد عجيب بنجامين باتن» را به فيلمي تماشايي تبديل كرده است؛ هرچند گرايش او به ريتم آرام و پرطمأنينه (كه با «زودياك» آغاز شد) برخلاف آنچه اغلب منتقدان نوشتهاند قدري به ملالآورشدن اثر منجر شده است.
از آنجا كه آكادمي هيچگاه با فيلمهاي فينچر ميانه خوبي نداشته، به نظر ميرسيد كه شانس فيلم در اسكار بالا نباشد ولي حالا همه «مورد عجيب بنجامين باتن» را پراميدترين گزينه اسكار 2009 ميدانند؛ يك دليلش ميتواند اين باشد كه اين بار خيلي با فيلمي فينچري سروكار نداريم.
ميليونر زاغهنشين
دني بويل با «ميليونر زاغهنشين» بدون شك پديده سال هاليوود است. فيلم تقريباً در همه آراي منتقدان آمريكايي، توانسته گوي سبقت را از ديگر فيلمها بربايد و در مراسم گلدن گلاب هم فاتح اصلي جوايز بود. اگر ميشد گفت كه اعضاي آكادمي بر مبناي آراي منتقدان تصميم ميگيرند، از همين حالا ميشد اسكارهاي امسال را هم برايش كنار گذاشت. دني بويل پس از چند تجربه نهچندان موفق، «ميليونر زاغهنشين» را در هند كارگرداني كرد. ماجراي جمال مالك، جوان آسوپاس هندي كه در مسابقه «چه كسي ميخواهد ميليونر شود» برنده جايزه 20 ميليون روپيهاي ميشود و همين موقعيت، او را به دردسر مياندازد.
پليس ميخواهد بداند او چگونه پاسخ همه سؤالها را درست داده است. جمال به اتهام تقلب دستگير و بازجويي ميشود. درخلال بازجويي جمال توضيح ميدهد كه در طول زندگي محنتبارش چگونه پاسخ تكتك سؤالهاي مسابقه را ياد گرفته است. دني بويل در «ميليونر زاغهنشين» ابايي از استفاده از عناصر شناختهشده باليوود و حتي بازيگران هندي نداشته است. حتي خط داستاني فيلم هم به سينماي روياپرداز هند نزديك است؛ فرد آسوپاسي كه يكشبه ميليونر ميشود، عشق در دل فقر و حتي فصلهاي موزيكالي كه مشخصه باليوود است...
بويل اما موفق شده از دل اين عناصر، به نوعي واقعگرايي بيواسطه و عريان دست يابد.
كارگرداني خلاقانه بويل او را شايستهترين فيلمساز براي دريافت اسكار بهترين كارگرداني نشان ميدهد. موقعيت بويل بيشباهت به جمال- كاراكتر اصلي فيلم- نيست؛ كسي كه از شكستها و دشواريهايي كه متحمل شده بهخوبي درس گرفته و يكشبه ره صدساله رفته است. كارگردان فراموششده «قطار بازي» پس از چندين فيلم ناموفق، حالا فيلمي را كارگرداني كرده كه خيليها آن را بهترين اثر سال ناميدهاند.
فراست- نيكسون
درام سياسي «فراست- نيكسون» همانطور كه پيشبيني ميشد، مورد توجه اعضاي آكادمي قرار گرفت. از سويي مضمون سياسي فيلم، همان چيزي است كه اسكار همواره به آن توجه نشان داده و از سوي ديگر رانهاوارد با وجود افولش در اين سالها، به هر حال يك كارگردان اسكاري است. رسوايي واترگيت، از زمان «همه مردان رئيس جمهور» مورد توجه هاليوود بوده است. «فراست- نيكسون» به ماجراي گفتوگوي تلويزيوني ديويد فراست با ريچارد نيكسون ميپردازد. نيكسون چند سال پس از خروج از كاخ سفيد، به تقاضاي مصاحبه فراست پاسخ مثبت ميدهد تا از اين فرصت براي تبرئه خود بهره بگيرد.
از سوي ديگر فراست نيز قصد دارد در اين معركه بازنده نباشد. پروژههاي چندسال اخير هاوارد در بهترين حالت جنجالآفرين بودند تا موفق! «ذهن زيبا» كه اسكار بهترين فيلم و كارگرداني را هم براي هاوارد به ارمغان آورده آخرين فيلم خوب اين فيلمساز بود و حالا پس از نزديك به يك دهه ناكامي، هاوارد موفق شده يك متن تئاتري را تبديل به درامي نفسگير كند، حتي طولاني بودن زمان فيلم و پرديالوگ بودن آن هم، به ملالآور شدن «فراست- نيكسون» نينجاميده است.آكادمي اگر بخواهد به درامهاي سياسي توجه نشان دهد هاوارد ميتواند به موفقيت فيلمش اميدوار باشد هرچند كه نامزدي پر تعداد فيلم در گلدنگلاب، در نهايت موفقيتي را براي او به همراه نداشت.
خواننده
راه يافتن فيلمي چون «خواننده» به فهرست نامزدهاي رشتههاي اصلي اسكار، به تنهايي ميتواند يك موفقيت براي اين ساخته استفن دالدري به شمار آيد كه براي «ساعتها» هم نامزد دريافت بهترين كارگرداني بود. دالدري كارگردان كمالگرايي است و هرچند سال يكبار فيلم ميسازد. «خواننده» هم مثل «فراست- نيكسون» مضموني سياسي دارد ولي مانند فيلم هاوارد سياست، محور ماجرا نيست.
مرد جواني با زني آشنا و به او علاقهمند ميشود، سالها بعد مرد كه حالا وكيل دعاوي شده است مشغول بررسي پرونده جنايتكاران جنگي است كه ناگهان با پرونده زني روبهرو ميشود كه سالها پيش عاشقاش بوده است. كيت وينسلت در نقش زني كه زندگي پر فراز و نشيبي داشته در ميان عوامل فيلم «خواننده» بيشترين شانس را براي دريافت اسكار دارد. كيدمن كه براي فيلم قبلي دالدري ساعتها اسكار بهترين بازيگر زن را گرفت قرار بود در «خواننده» نيز بازي كند ولي مصادف شدن زمان فيلمبرداري فيلم با «استراليا» باعث شد تا وينسلت جاي او را بگيرد. تصور موفقيت فيلم در رشتههاي بهترين فيلم و كارگرداني، دور از ذهن است ولي در اين كه دالدري سالها پس از «ساعتها»، دوباره فيلم تاثيرگذار و عميقي ساخته شكي وجود ندارد.
ميلك
«ميلك» حاصل آشتي گاسون سنت با سينماي جريان اصلي آمريكاست. البته فيلم در شمايل فعلياش نيز در مقايسه با ديگر نامزدها، بيشتر نمايندهاي از سينماي مستقل به نظر ميرسد ولي در قياس با ساختههاي ضدجريان سازندهاش چون «فيل» و «پارانويد پارك»، فيلمي كاملا همه فهم است! زندگي هاروي ميلك سياستمدار جنجالي آمريكا در دهه 70، دستمايه ونسنت در «ميلك» بوده و البته او مثل دالدري چندان پيرامون سياست نميگردد و بيشتر به كاوش در روح و روان كاراكتر اصلي فيلمش متمركز شده است.
فيلمهاي ونسنت همواره ستايش گران پرشوري ميان منتقدان داشته و «ميلك» هم از اين قاعده مستثنا نيست. صرف نامزدشدن فيلم در رشتههاي اصلي نشان از عنايت ويژه اعضاي آكادمي به كارگراني داشته كه جز «ويل هانتينگ خوب» بقيه آثارش شايسته نامزدي اسكار دانسته نميشدند. ونسنت كه خيليها او را شاخصترين فيلمساز سينماي مستقل آمريكا ميدانند، پس از تجربياتي غريب و منحصر به فرد، در «ميلك» گامي به سوي سينماي جريان اصلي برداشته است. با توجه به مضمون حساسيت برانگيز «ميلك» احتمال گرفتن جوايزي جز بازيگر مرد (شون پن) و فيلمنامه غيراقتباسي، كمي بعيد به نظر ميرسد.
پی نوشت مدیر : به عقیده من فیلم میلک به دلیل مضمون آن اصلا لیاقت شرکت در مراسم اسکار را ندارد!!!!!!
به قولی شما بیننده بلاگ Kamynetworkmovie از امواج محترم شبکه
جهانی نت هستید!!!!
بینندگان جان ، بینندگان دانشی و فرهیخته و پیشانی بلند خودمون!!!
از این پس بخشی به این بلاگ اضافه می کنم با نام بازیگران در گذر زمان
و در آن عکسهایی از کودکی ، حال و پیری بازیگران می گذارم.
امیدوارم که از آن لذت ببرید.
و حالا دیگر عرضی نیست و ما با اجازه شما این مطلب را تا می زنیم و به
کناری می نهیم . تا پیام بعدی خدانگهدار!!!

p.s : مطلب فوق به شیوه جناب صالح اعلا نوشته شده است!!!
این مراسم اگرچه در سال ۲۰۰۹ برگزار می گردد اما مربوط به فیلمهای ساخته شده
در سال ۲۰۰۸ می باشد
بهترین فیلم:
The Curious Case of Benjamin Button
بهترین بازیگر نقش اول مرد:
Richard Jenkins برای فیلم The Visitor
Frank Langella برای فیلم Frost/Nixon
Brad Pitt برای فیلم The Curious Case of Benjamin Button
Mickey Rourke برای فیلم The Wrestler
بهترین بازیگر نقش اول زن:
Anne Hathaway برای فیلم Rachel Getting Married
Angelina Jolie برای فیلم Changeling
Melissa Leo برای فیلم Frozen River
Meryl Streep برای فیلم Doubt
Kate Winslet برای فیلم The Reader
بهترین بازیگر نقش مکمل مرد:
Josh Brolin برای فیلم Milk
Robert Downey Jr.برای فیلم Tropic Thunder
Philip Seymour Hoffman برای فیلم Doubt
Heath Ledger برای فیلم The Dark Knight
Michael Shannon برای فیلم Revolutionary Road
بهترین بازیگر نقش مکمل زن :
Penélope Cruzبرای فیلم Vicky Cristina Barcelona
Viola Davisبرای فیلم Doubt
Taraji P. Hensonبرای فیلم The Curious Case of Benjamin Button
Marisa Tomeiبرای فیلم The Wrestler
بهترین کارگردانی :
Danny Boyleبرای فیلم Slumdog Millionaire
Stephen Daldryبرای فیلم The Reader
David Fincher برای فیلم The Curious Case of Benjamin Button
Ron Howardبرای فیلم Frost/Nixon
Gus Van Sant برای فیلم Milk
بهترین فیلمنامه:
Frozen River (2008): Courtney Hunt
Happy-Go-Lucky (2008): Mike Leigh
In Bruges (2008): Martin McDonagh
Milk (2008): Dustin Lance Black
WALL·E (2008): Andrew Stanton, Pete Docter, Jim Reardon
بهترین فیلمنامه اقتباس شده :
Doubt (2008/I): John Patrick Shanley
Frost/Nixon (2008): Peter Morgan
The Reader (2008): David Hare
Slumdog Millionaire (2008): Simon Beaufoy
بهترین تدوین :
The Dark Knight (2008): Lee Smith
Frost/Nixon (2008): Daniel P. Hanley, Mike Hill
Milk (2008): Elliot Graham
Slumdog Millionaire (2008): Chris Dickens
بهترین جلوه های ویژه:
Iron Man (2008): John Nelson, Ben Snow, Daniel Sudick, Shane Mahan
بهترین موسیقی متن :
Defiance (2008): James Newton Howard
Milk (2008): Danny Elfman
Slumdog Millionaire (2008): A.R. Rahman
WALL·E (2008): Thomas Newman
بهترین فیلم خارجی سال :
Der Baader Meinhof Komplex (2008)(محصول :آلمان)
Entre les murs (2008)(محصول : فرانسه)
Revanche (2008)(محصول : استرالیا)
Okuribito (2008)(محصول : ژاپن)
Vals Im Bashir (2008)(محصول : اسرائیل)
«جاده انقلابي» يك بلندپروازي ديگر از كارگرداني است كه يك دهه پيش با «زيباي آمريكايي» نامش را بر سر زبانها انداخت.
سام مندس به نوعي همان كاري را ميكند كه زوج جوان فيلمش انجام ميدهند؛ يعني مسيري به ظاهر موفق را ادامه نميدهد و خود را در ورطهاي قرار ميدهد كه مشخص نيست سرانجامش چه خواهد شد. اينگونه است كه چهار فيلم اين كارگردان هر يك به نظر فتح بابي ميرسند كه فارغ از ميزان موفقيتشان، در آنها آشناييزدايي از فرمولهاي قديمي هاليوود اهميت دارد.
«زيباي آمريكايي» با تمام آنچه سالها هاليوود از عشق در ميانسالي به تصوير كشيده بود تفاوت داشت؛ همچنان كه «جادهاي به سوي تباهي» وراي ظاهرش، قواعد ژانر نوآر را عينا رعايت نميكرد. حالا «جاده انقلابي» با آنكه آمريكاي تبزده دهه50 را با سندهاي تصويري ملموس و باورپذير همراه ميكند، ربطي به فيلمهاي سياه آن دوران ندارد. مندس در «جاده انقلابي» طيفهاي مختلف روابط انساني را به نمايش ميگذارد؛ خردهجنايتهاي زن و شوهري كه حاصل جاهطلبي فرانك و آپريل است؛ زوجي كه در انديشه پروازند ولي در جاده تباهي گام برميدارند... .
آنها با درك اين مفهوم كه فقط يكبار ميتوانند زندگي كنند، ميكوشند تا حسرتهايشان را به فرصت تبديل كنند. استفاده از زوج ديكاپريو- وينسلت (كه بازي در خشانشان از مهمترين امتيازات فيلم است) خالي از كنايه هم نيست. زوج عاشق تايتانيك، گويي راه درازي را طي كرده و خيلي عوض شدهاند. در ميانه روياهايي كه فرانك و آپريل آرزوي تحققشان را دارند، اخلاق به چالش كشيده ميشود اما از انسانبودن گريزي نيست؛ چنانكه ژانپير ملويل ميگفت: «همه انسانها بيگناه به دنيا ميآيند اما طولي نميكشد...».
«جاده انقلابي» كالبدشكافي پيكره بيجان و بيروح يك ازدواج به بنبست رسيده در آزمايشگاه يك كارگردان تئاتري است. سام مندس در تشريح لحظهبه لحظه اين اوقات دردناك و عذابآور، با لحني تند و انتقادي دردهاي يك نسل خاموش را فرياد ميزند و روياي آمريكايي را به اتهام به مسلخكشاندن آمال و آرزوهاي چند نسل به محكمه ميكشاند. اين فيلم با اقتباس از رمان پرفروش ريچارد يتس در سال 1961 شكست آرمانهاي يك زوج با انگيزه و «متفاوت» در متن جامعه دهه 1950 آمريكا را در محوريت قصه قرار ميدهد و ايدهآلهاي غلط و نظام فكري حاكم بر آن دوران را به چالش ميكشد؛ تفكر غالبي كه پس از گذشت نيمقرن هنوز در گوشه و كنار جهان قرن بيستويكم حضور قاطعي دارد.
خرده جنايتهاي زن و شوهري
فرانك و آپريل ويلر به تبع سنتي كه پس از جنگ ميان مردم جاافتاده است، زندگي در شهر را رها كرده و تصميم ميگيرند فرزندانشان را در فضايي آرام و بيدغدغه و بهدور از شلوغي ديوانهكننده منهتن بزرگ كنند. آنها آرامش و طبيعت زيباي «تپههاي انقلابي»را در ايالت كانكتيكات برميگزينند اما با ديدگاهي متفاوت از مردمان ساده آن منطقه، سعي ميكنند زندگي متفاوتي داشته باشند.
ميل به خاص بودن را از همان لحظات نخست آشنايي با هم درميان گذاشته بودند؛ زماني كه بلندپروازانه از روياهايشان گفتند و در تصوير زيبايي كه از آينده ايدهآلشان ساخته بودند نقاط مشترك زيادي يافتند.
اما گذشت زمان و تجربه زندگي مشترك نشان داد كه تعبير مشابه آنها از خاص بودن مفهومي متفاوت داشته است!
خو گرفتن واقعيت تلخ زندگي فرانك و آپريل با روياي آمريكايي، آنها را به وقوع فاجعهاي زودهنگام هشدار ميدهد كه البته فرد حساستر را متوجه خود ميسازد. آپريل كه سابقاً هنرجوي سينما بوده و آرزوي هنرپيشهشدن را در چهارديواري خانه مدفون كرده، روح لطيفتر و حساستر و شاخكهاي احساسي قويتري دارد. او خيلي زود متوجه تلهاي ميشود كه خانوادهاش را گرفتار كرده و ميكوشد براي بازگشت به يك زندگي شاداب و پرطراوت چارهاي بينديشد... راهحل پيشنهادي او اقامت در پاريس است.
زندگي در اين شهر او را از فضاي يأسآور خانه و يكنواختي روزمرگيها نجات ميدهد و براي فرانك اين فرصت را فراهم ميكند كه فارغ از كار كسلكننده روزانه خودش را پيدا كند!
فرانك در وهله اول از ايده همسرش استقبال ميكند اما ظرف چند روز با يك پيشنهاد كاري خوب كاملا از اين تصميم صرفنظر ميكند. او به جامعه تعلق دارد و سعي ميكند خودش را با شرايط وفق دهد تا نظر مساعد آن را جلب كند او فكر ميكند كه با موقعيت جديد قطعا ميتواند با شرايط جديد كنار بيايد. او ميخواهد تفاوتش را به رخ اطرافيان بكشد تا حس حسادتشان را برانگيزد اما واقعيت آن است كه اين «متفاوت بودن» را در ترفيع مقام اجتماعي و تبديلشدن به يك چهره متمول و بانفوذ ميبيند.
درحاليكه همسرش نقطه مقابل اوست؛ جز به او و فرزندانش تعلقخاطري ندارد و «تفاوت» را در داشتن يك زندگي بيدغدغه و رسيدن به آرزوهايش ميداند. اينگونه است كه عاشقپيشگي آنها به دوري و فراموشي ميانجامد و اميدشان به يأس و احساس پوچي! تلاش و تقلاي آنها براي نجات از اين مهلكه به مشاجرات و درگيريهايشان دامن ميزند تا جايي كه سرخوردگي، عنان شخصيت هر كدام از آنها را به دست ميگيرد. براي فرانك زندگي يعني محكوميت ابد به كاركردن بيمزد و مواجب و براي آپريل يعني محكوميت ابد در سلول انفرادي خانه! و براي هر دو نفر زندگي دوباره يعني خداحافظ تا به آرزوهايمان برسيم! اين خداحافظي براي جدايي بر زبان هيچكدام از آنها جاري نميشود، اما عملاً زماني اتفاق ميافتد كه هر كدام براي رهايي از بار فشارهاي زندگي و پر كردن خلأ عاطفيشان محبت و توجه را خارج از خانه جستوجو ميكنند؛ اتفاقي كه پاييز حزنانگيز روابط اين زوج را در پي دارد. هر چند آنها ميكوشند تا با غرقشدن در گرداب توهمات، خود را از اين واقعيت دردناك خلاص كنند و با شاديهاي صوري تظاهر به خوشبختي كنند.
فراتر از واقعيت
بديهي است كه چنين فضايي حساسيتهاي دراماتيك ساممندس را بهعنوان يك كارگردان خوب تئاتري تحتتاثير قرار ميدهد. هر چند او امروز نامي شناخته شده در حوزه سينماست اما سبك ذاتي صحنهپردازياش در عالم تئاتر را همچنان با خود يدك ميكشد. بههمين خاطر است كه در فيلم او همه چيز بزرگتر و پررنگتر از واقعيت روي پرده آورده ميشود. حتي كليديترين ديالوگ سناريو را در اختيار يك نقش فرعي قرار ميدهد تا داناي كل قصهاش يك بيمار رواني خارج از جريان يكنواختي زندگي در تپه انقلابي باشد؛ جان پسر يكي از دلالان معاملات ملكي، تنها كسي است كه ميتواند از پس ظاهر آرام و لبخند يخزده بر لبانشان به غليان احساس دوري و نااميدي از يكديگر پي ببرد.
آخرين ساخته مندس همه آنچه كه مردم براي معنابخشيدن به زندگي در هجوم شلوغيها و نابسامانيهاي اخلاقي و اجتماعي جستوجو ميكنند را تصوير كرده و نتيجه مطالعات جامع و انديشمندانه يتس نهفقط بهعنوان نويسنده كه در مقام يك محقق اجتماعي را به يك فيلم خوب و برجسته تبديل ميكند. دو سوم «جاده انقلابي» سريال «مردان ديوانه» است و يك سومش «زيبايي آمريكايي»! اين فيلم هم افراطيگري كاراكترها را در سيگار كشيدن و دائمالخمري مردان ديوانه دارد و هم نگاه انتقادي اما تئاترگونه مندس را به روياي آمريكايي در «زيبايي آمريكايي». نه كابوسهاي وحشتناك شبانگاهي شخصيت را رها كردهاند و نه بيماري همهگير يكنواختي و نااميدي! فيلمنامه قابلقبول جاستين هيث در اقتباس زيركانهاي از داستان يتس با نگاهي دقيق موضوعش را ميشكافد اما همواره به ساختار اصلي قصه، شخصيتپردازيها، زاويه ديد راوي و بيشتر ديالوگهاي رمان او وفادار مانده است.
هيث و مندس نكات مهم احساسي و تماتيك كتاب يتس را يافته و كوشيدهاند تا بهترين روش سينمايي را براي تصوير آن انتخاب كنند. نمايش نوسانات روحي و تغييرات لحظهبهلحظه رفتاري كاراكترها، خصوصاً آپريل، نيازمند مهارت زياد بازيگر است اما دستور كار اصلي آن بايد از متن اصلي استخراج ميشد، لذا هيث و مندس سعي كردند نكات مهم احساسي و تماتيك رمان اصلي را بيابند و راهنماييهاي لازم را براي بيان احساسات و ويژگيهاي شخصيتها از لابهلاي سطور منثور يتس پيدا كنند و بهترين روش سينمايي را براي تصوير آن انتخاب كنند، در اين موقعيت حساس عكسلالعمل فرانك چه خواهد بود؟ آپريل چه احساسي دارد و بايد در پاسخ ديالوگ او چه بگويد؟ در يك لحظه مشابه 2نفر از موضع متفاوت چه واكنشي نشان خواهند داد؟
وقتي تب دراماتيك قصه بالا ميگيرد شالوده رمان اصلي در بخشهايي از داستان متزلزل ميشود تا جاييكه تماشاگر با خود ميگويد چرا جزئيات دراماتيك بيش از رويدادهاي اصلي با كتاب يتس ميخواند؟ اين سؤال پاسخ روشني دارد: نبايد از مندس انتظار داشت كه تمام ويژگيها و ريزهكاريهاي يك كار برجسته ادبي را با همان كيفيت در مديوم سينما بياورد. چنين كاري شايد تنها از عهده پيتر برميآمد، آن هم در روزهاي اوجش! بهعنوان مثال كاراكتر فرانك در فيلم مندس يك شهروند عادي با تحصيلات متوسطه و بيتوجه به آداب اجتماعي و اخلاقيات توصيف شده؛ جوان بازيگوشي كه گاهي اوقات هرز ميپرد!
درحالي كه يتس دغلكاريهاي او را در رفتارهاي ضد و نقيض او و فراز و فرود احساسات زودگذر و مبهم روح سركشش نشان ميدهد. شخصيت او در رمان دچار چندگانگي است؛ گاهي با جسارت، سرخوشي و شادي به استقبال خطر ميرود و گاهي با ترديد و دريغ و پشيماني بازميگردد تا به عذاب وجدانش پاسخ دهد و اعتراف كند. هيث به نكات اصلي و ظريف مدنظر نويسنده توجه كافي داشته و بهخوبي ايدههاي آن را پرورانده است، اما نميتواند از تله زبان خاص دورهاش بگريزد. همين امر سبب ميشود كه دغدغهها و دلواپسيهاي فيلم را منسوخ و متعلق به زمان خاص خودش جلوه دهد.
اما از آنجا كه جوهر فيلم «جاده انقلابي» متأثر از سبك طبيعيگرايي كارگردان است در تمام طول فيلم و درخلال موقعيتهاي مختلف به بيننده هشدار ميدهد كه اطرافش را دقيقتر بنگرد و شاهد مبارزه كساني باشد كه پس از گذشت چند دهه هنوز از اين معضل اجتماعي رنج ميبرند.
در دل تاريكي
«جاده انقلابي»در عين تأثيرگذار بودن به جاي آنكه احساسات مخاطب را نشانه بگيرد سعي در خودنمايي دارد و از آن جايي كه نميتواند خود را در قصه رها و همراه با شخصيتها احساس كند از بيرون به آن نگاه ميكند و يك گام از احتضار آنها عقبتر است. «جاده انقلابي» بيشتر شبيه به يك كلاسيك متعهدانه است كه با تمركز بر فضاي تاريك و سياه زندان دهه1950 باورهاي غلطي را كه منشأ اختلافات خانوادگي و تناقضهاي شخصيتي افراد بوده و آرامش كانون خانواده را به مخاطره ميانداخته زير سؤال ميبرد.
قربانيان روياي آمريكايي دهه 50 كه اين سالها هشتمين دهه از زندگيشان را سپري ميكنند، از پوچي دوران جواني و عدمرضايت از سيره زندگياي ميگويند كه جامعه برايشان تجويز ميكرده است. به عقيده آنها ماركرهاي فرهنگي نظير تلويزيون، سينما و آگهيها سعي داشتند زنان جوان را به اين باور برسانند كه بايد در بندگي روزمرگيها شاد باشند و اگر نيستند خود را شاد جلوه دهند. اين رسانههاي مسلط بر افكار عمومي چنان افرادجامعه را مسخ كرده بودند كه اگر درونشان احساسي جز رضايتمندي داشتند، خود را سرزنش ميكردند.
اين نسخه عملاً موجبات رياكاري، خودفريبي و سرخوردگي اين افراد را فراهم ميكرد. بايدهاي زندگي در اين دوران در دنبالهروي از شيوه زندگي طبقه متوسط اجتماع و تظاهر در رفتار و گفتار اجتماعي خلاصه ميشد و نبايدهايش در اعتراض به وضع موجود! در چنين شرايطي تبعيض جنسي و خودبرتر پنداري مردان خانواده را در مسير خو گرفتن به بيهودگي، يكنواختي و مرگ احساسات قرار ميدهد و همين امر سبب ميشود كه جوان آگاهتري چون آپريل در مقابل هنجارهاي ناهنجار اجتماعي بايستد و چون ياراي مقابله با نيروي غالب را در خود نميبيند ترجيح ميدهد كه «خود» و ديگري كه وجودش وابسته به حضور اوست را از صورت مسئله اين معادله نابرابر پاك كند!
انتخابهاي هوشمندانه
وينسلت و ديكاپريو بيآنكه سعي در تعريف رابطه و موقعيت جديدشان داشته باشند خود را در منطقه زيبا و سرسبز تپه انقلابي مييابند، حتي يك لحظه هم در سايه تايتانيك قرار نميگيرند. انتخاب ديكاپريو براي نقش فرانك با توجه به نقاط ضعف و قوت شخصيت او بسيار آگاهانه است. زيبايي ظاهري، لبخند پيروزمندانه و چربزباني او براي جواني كه سهمش را از زندگي بيشتر ميداند بسيار مناسب است. شانههاي افتاده و چشمان خوابآلودش درست به ظاهر كاراكتري كه اسير يكنواختي و بيتفاوتي است ميخورد.
طراحي توليد كريستي زيا با مناظر زيبا در لوكيشنهاي كانكتيكات و گاتام تلفيق ميشود، تا تصوير روشني از فضاي جامعه آمريكا در سال1955 را بدهد. فيلمپردازي عالي راجر ديكنز سبب شده كه كار همه- طراحان، هنرپيشگان، كارگردان، گريمور و حتي باغبان- بهتر از آنچه كه هست بهنظر بيايد.
Jennifer Lopez and her husband Marc Anthony.
عکسی از جنیفر لوپز و شوهرش مارک آنتونی
Antonio Banderas and his daughter Stella del Carmen Banderas Griffith